تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

بدون شرح

مثل هوای امروز ساکت، گرفته و نامعلوم.

اینکه می بارد یانه؟ و اینکه می بارد باران است یانه...

همین گونه اند این روزها.

....

و یادقبل ترها  افتادم که گفته بودم:

 

آرامشی دلهره آور است این

چنان که از حکمی محتوم مطلعیم

تا سحر گاه فردا شاید...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:56  توسط هیچکس  | 

یک قیچی می تواند به آسانی هر جای طنابی را که در دست دارم و کوچه به کوچه ، خیابان به خیابان، پیچ در پیچ و در هم تنیده  دنبالش می کنم ، قطع کند.

بعد از آن دیگر دنبال سر دیگر طناب نمی گردم...

گاهی خیال می کنم زندگی همین تمام شدن ها و آغاز های دوباره است. مثل کتاب خواندن می ماند. کتابی که گاهی دوست نداریم تمام شود و تمام می شود. کدام کتاب را می شود تا آخر عمر خواند؟ این که غصه ندارد! این کتاب تمام شد؟ می رویم می گردیم یکی دیگر پیدا میکنیم. چی؟ تو میدانی که هیچ کتابی لذت این یکی را نخواهد داشت؟ وقتی کتاب های دیگر را نخوانده ای این را از کجا حدس می زنی؟ حتمن که پیدا می شود. بگذارش کنار! از دوباره و سه باره خواندن یک کتاب هیچ چیز عایدت ات نمی شود. اما موضوع این نیست! کتابی را که دوست داریم تما منشود را نیمه می گذاریم. آخرش را نمی خوانیم. این آخرین راه حل است!!

***

نشستن میان راه و نیاندیشیدن به مقصد

بستن یک کتاب قبل از تمام شدن اش

پاسخی به صدای موج و دل زدن به دریا

بریدن طناب و دنبال سر دیگرش نگشتن

و فکر کردن به همه ی چیز هایی که میان راه می توانند لبخند شیطنت باری بزنند و تمام شوند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:30  توسط هیچکس  | 

 

«دوست عزیز! ...من کار دارم.»

گفتن این جمله انقدر مشکل است؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:29  توسط هیچکس  |