تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

بدون شرح

 

سلام همه ی همه ی همه ی  دوستان من!

من دارم از روی يک بلندی با شما صحبت می کنم. از روی يک بلندی که انگار همه ی دنيا را می توانم از فرازش ببينم و بلند گويی دردست دارم که حس می کنم صدای ام امروز به همه ی دنيا ميرسد.

راستی اگر چنين امکانی در دست داشته باشم چه خواهم گفت؟

شايد می بايست که زيبا ترين آواز دنيا را برای آن روز ياد بگيرم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14:35  توسط هیچکس  | 

یه جاهایی یه چیزایی یه حرفایی....

کجاها ، کدوم چیزا ؟ چه حرفایی؟

...

آقای رئیس ببخش اگه بیخود و بی جهت اعصابم خورده. می دونم که حق با توست. حق بیشتر اوقات با توست...

تقصیراین هوای فروردین است شاید . خب حواسم به کارم نیست. و باید باشد. در ها را باید چک کنم. به جای "چک" چی باید گفت؟ "کنترل" هم که خارجیه. مغزم چرا کارنمی کند؟ باید بگم "بازبینی" ؟ یعنی ما کلمه ی بهتر و ملموس تری نداریم؟

چرا دست و دلم به کار نمی رود؟ با چه کسی لج کرده ام؟  مال اوضاع مملکت است یا مال هوای بهار؟

...

نوشته اند البرادعی برگشته و انگار قرار شده سه شنبه ۲۹ فروردین در مسکو  نشستی باشد برای بررسی تحریم ها علیه ایران که می تواند شامل مسدود کردن دارایی های ایران در خارج از کشور و منع ورود مقامات ایرانی به کشور های دیگر هم باشد ! به بقیه ی پیامد ها و اتفاقاتی که ممکن است بیافتد فکر نمی کنم.

و  نسبت به تماشای این وقایع حس خوبی ندارم. انگار ما یک عده آدم فلج و گنگ و ناتوان هستیم که مجبوریم بنشینیم و هر بلایی سر مان می آورند نگاه کنیم.

...

امشب دوبار باید برویم فرودگاه. یک مسافر از سوئد می آید که همسر خواهر آقای رئیس است و چند مسافر از آمریکا که مهم ترینشان برادر آقای رئیس است.

تمرکز برای نوشتن ندارم.

رئیس دارد درباره ی ابعاد سونا از من نظر می پرسد. و اینکه سونا خشک باشد یا بخار. من تمرکز ندارم جوابش را بدهم. چقدر تازگی ها آدم بدی شده ام.

یک عکس هم از لای یک کتابی افتاده بیرون و سر نوشتش این بوده که بیاید اینجا کنار مانیتور جلوی چشم من که دلم برای صاحب عکس تنگ و تنگ تر شود. عکسی از بچگی های خواهرم است که شاخه گلی را کشیده سمت بینی اش و دارد با لبخند آنرا بو می کند.

فروردین است. فروردین بوده توی عکس حتمن. فروردین! همان ماهی که او رفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 12:42  توسط هیچکس  | 

 

چه ماجرایی شده گذران عمر من:

روز ها می آيند، من می روم

من می آيم ، روز ها می روند ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 14:5  توسط هیچکس  | 

گم می کنم خودم را

پیدا می شوم دوباره

در سایه روشن ِ روز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:16  توسط هیچکس  | 

 

چشم هایم

پر از اشک هائیست که

دیده نمی شوند

...

 

هیجان زدگی تعبیر خوبی برای این حس نیست. سرم از تشعشعات حق مسلممان درد گرفته. و امروز

در ضمن

یک نفر برایم حرف های خوبی نوشته.

سرم به خاطر آن حرف های خوب هم درد میکند...

و چشم هایم پر از اشک ها ئیست که دیده نمی شوند. نمی توانند دیده شوند...


آبی آسمان

من بهار را به تو تبریک نگفته ام هنوز؟

ممنون به خاطر کامنت ارغوانی ات...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:40  توسط هیچکس  | 

به نظر من این آقایی که داره الان گلدون ها رو آب میده خیلی از من آدم حسابی تره

ببین من از صبح تا حالا چه جوری وقت تلف کردم و هیچ غلط مهمی نکردم اما اون از راه رسیده و داره گلدونا رو آب میده.

دلم می خواد به خودم بگم خاک بر سرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 15:1  توسط هیچکس  | 

تکرار کن تکرار کن تکرا کن این را

که ساده است

چه ساده است فراموش کردن

به همان سادگی که فراموش شدن

از هر زمان تا هر زمان. تکرار کن این را

کافیست تکرار کنی

اگر چه این کار

سال ها طول بکشد

ساده است

ساده است

ساده است فراموش کردن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:31  توسط هیچکس  | 

تنها و گیجم. دلم گرفته. ساعت نه و چهل و سه دقیقه ی صبح است. من در شرکت هستم. یکی از کامپیوتر ها سوخته. یعنی این قسمتی که برق را وارد دستگاه می کند و به بقیه قسمت ها تقسیم میکند ش سوخته. حمید رفته بانک که بعدش پول بگیرد برود کارگاه به نگهبان برای نمی دانم چه و چه پول بدهد بعدش برود کامپیوتر فروشی آن قطعه ی سوخته را بخرد و بیاورد.

من نگران دوربین هستم که توی خانه نبود و توی کیف خودش هم نبود و ما خیال کردیم که توی رکت است اما اینجا را هم آمدم گشتم و اینجا هم نبود.

و دارم فکر میکنم این خانم کار آموز شماره ی دو که بیاید بهش چه کاری بدهم؟ چون کار های او تو ی کامپیوتری ست که روشن نمی شود. فکر کنم باید بنشانم اش سر آن یکی دستگاه و امیدوار باشم که اصلاحات آن نقشه هایی که آن تو موجود است انجام نشده باشد تا وقتی که حمید برسد و قطعه ی سوخته را نصب کنم.

پنجشنبه بود که دوربین را آوردیم اینجا و عکس های پروژه ی خیابان امیر ابراهیمی را ریختیم روی کامپیوتر. بعدش من دوربین را دادم به حمید. نه! چهار شنبه بود. ما پنجشنبه شرکت نیامدیم. پنجشنبه صبح ساعت شش و نیم نوین رفت مدرسه و ساعت هشت و نه دقیقه زنگ زد که برویم دنبالش چون سردرد دارد. و من رفتم دنبالش. و تاظهر خانه بودیم. تا عصر هم خانه بودیم. نبودیم؟ چرا یادم نمی آید؟ آمدیم شرکت. ؟ . یادم نیست. یادم نیست که پنجشنبه عکس ها را ریختیم روی کامپیوتر یا چهارشنبه؟

به هر حال. بعد از آن دوربین گم شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:54  توسط هیچکس  | 

 

 

می خواستم در باره ی بهانه ها بنویسم. بهانه هایی که همیشه کمکمان می کنند. آنها که دستمان را می گیرند که آنطور باشیم که دوست داریم. می خواهی باشی؟ یک خروار بهانه ریخته. می خواهی نباشی؟ باز هم دور و برت پر از بهانه است !

فکر هایم همینطور بی صدا رفتند و رفتند. نمی دانم تا کجا ها ... ننوشتم شان. اما بودند. توی سرم بی صدا سخن می گفتند. تا آنجا که رسیدند به این خط از شعر شاملو:

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:18  توسط هیچکس  | 

سال نوشده. آمده ایم شرکت. سه نفری. اینجا کمی سرد است و من لباس کم پوشیده ام. و نمی دانم چرا دلم می خواهد با خودم شعر قاصدک را زمزمه کنم. به یاد بیاورم و زمزمه کنم...انظار خبری نیست مرا...برو آنجا که تو را منتظرند...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:50  توسط هیچکس  |