تو مرا دوست می داری زیرا...
من از تو می ترسم
بی آنکه بدانم
تو مرا دوست می داری
زیرا
اگر مرا بکشی
آنگاه
دیگر هیچکس از تو نخواهد ترسید...
بدون شرح
من از تو می ترسم
بی آنکه بدانم
تو مرا دوست می داری
زیرا
اگر مرا بکشی
آنگاه
دیگر هیچکس از تو نخواهد ترسید...
صبر کن!
دارم دنبال جمله ای می گردم
یا دنبال کلمه ای ...
برای آغاز سال ۱۳۸۵ خورشیدی
که با این سرعت
به مانزدیک می شود ...
آهای سال نو!
کجا با این عجله؟
...
من افسرده ام؟
اخبار را که میخوانم دلم می گیرد. امسال بهار نداریم هرچند که درخت ها ندانند. فصل نو می شود اما ما جایی از تاریخ ایستاده ایم که نو نمی شود. باز گو کردن غم ها و نگرانی ها تکرار مکررات است. حتی دلم نمی خواهد آن شعر دلتنگ را از آن وبلاگ پر بیننده بردارم. بنویسم که بهار می آید هرچند که زمستانیان نخواهند؟
این روز ها فکر میکنم و می گذرم... بگذار کلمات فرار کنند. فرار کنند این ماهی های لیز و به قول آقای ماهی فروش شیطان!
سال نو ی شمسی چگونه می آید؟ امسال موقع تحویل سال نو از همیشه دلگیر ترم. حال و هوای عید ندارم. حوصله ی تظاهر هم ندارم.
هر سال این موقع داشتم خانه تکانی می کردم. خانه ی خودمان بودیم. شیشه ها را تمیز می کردم فرش ها را و پرده ها را می شستم. حال و هوای خوبی داشتم اما امسال خانه ی مادر و پدرم... شرایط به حدی دشوار است که حتی بازگو نمی شود. با کدام کلمات می خواهم شرح دهم و توصیف کنم. همین یک کلمه گویای همه چیز هست. : نمی شود!
شاید تنها گل بخرم. گل گل گل همه جا را پر از گل کنم. برای دخترکم. برای اینکه اگر می تواند امسال هم از غصه های آدم بزرگی دور بماند. برای مادرم که شاید با دیدن گل ها لبخند بزند.
هفت سین خوشگلی بچینم و سال تحویل شود.
اما سال ۱۳۸۵ که این همه با عجله دارد نزدیک می شود ، برای ایرانیانی که در وطن مانده اند چگونه سالی خواهد بود؟
امروز روزیست که گنجی می بایست آزاد میشد.
...
حسابدار شرکت و ممد آقا که هفته ای یک بار برای نظافت می آید توی دفتر بودند. سلام و احوالپرسی کردم و دگمه ی براق پاور کامپیوتر را فشار دادم و نشستم پشت میزم. ممد آقا تا آدم را می بیند شروع میکند به حرف زدن.و من بیشتر اوقات بدون اینکه بفهمم چه چیزی را دارم تائید می کنم حرف هایش را تائید میکنم. پرسید که چای بیاورد؟ مردد بودم که بگویم بله یا نه که آقای حسابدار گفت آقای رئیس هم چایشان را دست نخورده گذاشته و رفته اند که اگر چای می خواهم چای رئیس را بخورم تا سرد نشده. و من رفتم لیوان چای را برداشتم و انگار که انتظار داشته باشم چای تاثیری مثل الکل داشته باشد یکی دو جرعه خوردم!
کامپیو تر روشن شده بود مثل هر روز بلافاصله کانکت شدم. به خاطر اینکه قرار بود بازرس از اداره ی دارایی بیاید شرکت نیمه تعطیل بود. به کارآموز ها گفته بودیم آن روز را نیایند که بازرس خیال نکند ما کار زیاد و کارمند داریم. حقیقت هم همین است. آنها که کارمند نیستند. کار آموزند.
به محض وصل شدن و ورود به مسنجر آفلاین ها می پرند وسط صفحه. دقیقن یادم نیست از چه کسانی بود و چه بود. اما یک جوک هم بود که لبخندکی به لبم آورد و توی آن روحیه ی خراب است که آدم ارزش دوستی که لبخند برایش می آورد را درک میکند. جوک این بود که از یه ترکه می پرسن از قفل فرمونی که خریده راضی هست یانه؟ و ترکه جواب میده که : بله ..خوبه فگت سر پیچ ها یه کم اذیت میکنه! برای یکی دو نفر فرستادمش و رفتم سراغ کامنت های وبلاگ ها و آن میان دوست داشتم که هذیان های میان راه را به خاطر آورم. اما یکی از کسانی که برایش جوک را فرستاده بودم سلام کرد و من در حالیکه به وبلاگ ها سر می زدم دقایقی با او چت کردم. دوستم شاد و بی خیال و سر حال بود. پرسید که برنامه ی عید مان چیست و من گفتم که تهران می مانیم. کامنتهای وبلاگم زیاد نبود. یکی دو جا هم رفتم و کامنت گذاشتم. مثلن تو وبلاگ ساسان عاصی. بله. همان موقع که دوستم گفت چکار مینکنی داشتم برای ساسان کامنت می نوشتم. بعدش رئیس آمد و از من خواست چند تا قرار داد را پیدا کنم و پرینت بگیرم که از پشت میز خودم بلند شدم و رفتم پشت یک دستگاه دیگر و مشغول کار های دیگر شدم. خب شاید شرح جزئیاتش باز به نظرم غیر ضروری بیاید اما خودم را مجبور می کنم که بنویسم. دفتر ِ شرح و شماره گذاری نامه ها و قرار داد ها را برداشتم و آدرس کامپیوتری فایل ها را پیدا کردم و فایل را باز کردم و چاپ گرفتم. مدارکی را که باید آماده میشد آماده کردم و به رئیس دادم و ساعت شده بود حدود یازده و آقای بازرس بالاخره آمد. بلند شدم سلام کردم و دوباره نشستم پشت میزم. آنها رفتند توی اتاق کنفرانس و من دوباره رفتم وبگردی. اخبار سایت های روز و بی بی سی را دیدم و بی نتیجه به دنبال نتایج جلسه ی زمستانی شورای حکام گشتم و بعد شروع کردم به نوشتن این متن.
موقعی که شروع کردم به نوشتن این متن فکر نمی کردم این همه نوشتن یک روز طول بکشد. متن را توی یکی از وبلاگ هایم داشتم می نوشتم و موقعی که اینتر نتم وسط کار قطع شد فهمیدم که ساعت از یک بعد از ظهر رد شده. بنا برا ین تا جائیکه نوشته بودم را کپی کردم و توی ورد پیست کردم و بعد از آن ادامه اش را توی ورد نوشتم.
آن موقع فکر میکردم که اگر توانسته بودم تا ساعت یک یا حتی تا ظهر را یا حد اقل تا رسیدن به شرکت را توی آن مدتی که نوشتن را شروع کرده بودم قبل از دیسکانکت شدن تمام کنم، کار فیصله پیدا کرده بود و تمام شده بود و شاید دیگر بعد از ظهر را نمی نوشتم. اما از بعد از آن تازه فهمیدم که نگاهم به ثانیه های روز چقدر فرق کرده. تک تک ثانیه ها ناگهان مهم شده بودند. حتی بی اهمیت ترین آنها هم لبخند می زدند.
قطع شدن اینتر نت یادم آورد که ساعت یک باید یا من یا رئیس برویم سراغ دخترک. او که با بازرس جلسه داشت. پس من باید می رفتم. تلفن زنگ زد و کسی با رئیس کار داشت. تلفنش که تمام شد گفتم ساعت از یک گذشته. گفت آژانس بگیر و بدو برو که دیر نشود. با تعجب و تردید پرسیدم آژانس بگیرم؟ گفت آره دیگه. دیر شده. یاد آوری کردم که امروز روز فرد است و ماشین داریم. گفت که یادش نبوده و باماشین بروم. کیفم را برداشتم و سوئیچ را در آوردم و پله ها را دو پله یکی رفتم پایین.
ماشین توی پارکینگ بود. اول قفل را باز کردم و در عقب را و کیفم را انداختم روی صندلی عقب. بعد رفتم با در پارکینگ کشتی بگیرم. میله ی بالای در خیلی محکم است و تقریبن باید با تمام وزنم به آن آویزان شوم تا باز شود. در دو لنگه ی سنگین آهنی را کامل باز کردم و نشستم پشت فرمان. صندلی را کشیدم جلو – آیینه را تنظیم کردم- کمر بند را مثل خنگ ها بستم و حرکت کردم. کوچه ی شرکت تنگ است و چون ابتدای محدوده ی طرح ترافیک داخل شهر است همیشه پر از ماشین های پارک شده. من مستقیم می روم توی ورودی پارکینگ همسایه ی روبرو می ایستم و پیاده می شوم. دوباره کمر بند را باز کردم که بروم در ِ پارکینگ را ببندم ! در پارکینگ را می بندم و دوباره سوار می شوم و با دنده ی عقب و چرخاندن فرمان به چپ، از توی پارکینگ روبرویی بیرون می آیم و راه می افتم. و فکر میکردم که وقتی تنها پشت فرمان هستم، آرامش بیشتری دارم تا موقعی که رئیس کنار دستم می نشیند و نا خود آگاه نگران نوع رانندگی من است.
راه را هم باید توضیح بدهم؟ ... خب! انتهای خیابان باید بپیچم سمت راست. پیچیدن آنجا به خاطر تنگی کوچه ها بخصوص وقتی که ماشین های دیگر تا گلوگاه این کوچه پارک کرده اند خیلی سخت است. با کمی بی توجهی آدم می افتد توی جوب روبرو. هنوز هم هر بار موقع پیچیدن از این پیچ نفس ام را در سینه حبس می کنم و منتظرم که بیافتم توی جوب. اما خوشبختانه تازگی ها نمی افتم! پیچیدم بالا و پیچیدم توی تخت طاووس و بعد از آن بریدگی که میرود سمت عباس آباد رفتم سمت شمال.
میان راه ، درست توی آن سربالایی متوجه شدم که شاید حالم مناسب رانندگی نباشد! چون متوجه شدم که به جایی کناره های جدول ماتم برده. مات بردن عکس العمل آدم را بد جور کند می کند . سعی کردم حواسم را جمع کنم. چشم هایم هنوز می سوخت. پشت چراغ قرمز عباس آباد ترافیک بود. ایستادم تا چراغ سبز شد و تا چراغ را رد کردم پشت سرم زرد شد. رفتم سر عباس آباد و پیچیدم سمت راست توی خیابان مستوفی.
بقیه ی راه را اجازه بده نگویم. توی فکر بودم و فکر هایم را هم حتی به یاد ندارم. اتفاق خاصی نیافتاد. خب! رفتم تا بالای مستوفی و پیچیدم سمت چپ. چهار راه ابن سینا و چهار راه سید جمال و چهارراه مدبر را رد کردم و توی جهان آرا یک کوچه رفتم بالاتر. این کوچه بن بست و سربالایی است. وسط های کوچه آهنگران کار می کردند. کاری که به میانه ی خیابان هم کشیده شده بود. مجبور شدم بایستم تا آهن را جمع کنند. نمی دانم مگر کار بدی کرده بودم که آهنگر نگاهش را با چشم غره همراه کرده بود. انتهای کوچه پارک کردم و ماشین را خاموش کردم و در را بستم و دویدم سمت مدرسه.
از دور مرا دید. دست تکان داد و آمد به سویم. اول ایستادم که بیاید اما بعد دلم نیامد بایستم. گفتم هر چند قدم هم که من بروم جلو، زود تر به هم می رسیمو زود تر می توانم بغلش کنم و ببوسم اش. زود تر کیف سنگین اش را می گیرم. دخترک شاد و خندان به من نزدیک شد و لبم فرو رفت توی لپ گوشتالو و سفت و خنک اش. کیفش را گرفتم و خوشحال بود که من رفته ام دنبالش. روز هایی که دو تایی توی ماشین هستیم را دوست دارد. از این جا به بعد روز نباید که غمگین می بودم. باید شاد باشم که روحیه ی دخترک خراب نشود. باید مواظب باشم که از ماجرای دعوای صبح چیزی از دهانم نپرد. باید پا به پایش بگویم و بشنوم. به ماشین رسیدیم و گفتم که صبر کند من دور بزنم بعد سوار شود. کیفش را گذاشتم روی صندلی عقب و سوار شدم و دور زدم. دخترک هم سوار شد و گفتم که کمر بند اش را ببندد. نبست. سرازیر شدیم پایین. از کنار آهنگر ها دوباره رد شدم و نقاطع جهان آرا را مستقیم رد کردم و تقاطع مدبر پیچیدم سمت چپ به طرف میدان. بعد رفتم توی خیابان ابن سینا. توی راه دخترکم حرف می زد. از مدرسه تعریف میکرد. یادم نیست چه میگفت. بعد من پرسیدم که وقتی رئیس می رود دنبالش از چه راهی می رود شرکت؟ گفت همین خیابان را میرویم تا ته و بعد می رسیم به آخرش. آنجا که اگر مستقیم تر بروی می خوری به دیوار و بعد خندید. با خودم فکر کردم که اما من از یک راه دیگر می روم. قرار بود صبح برایش شش تا کاسه ی کوچک برای مسابقه ی هفت سین مدرسه بخرم که با آن برنامه های پیش آمد هنخریده بودم. سراغ کاسه ها را گرفت که گفتم نخریدم. رفتم سمت سید جمال الدین و سمت فتحی شقاقی و بعد که چراغ سبز شد سمت تخت طاووس. توی کوچه ی شرکت توی ورودی نجات بخش همسایه ی روبرویی ایستادم و زنگ زدم که اگر ممکن است رئیس بیاید ماشی را ببرد توی پارکینگ چون هنوز مهارت و اعتماد به نفس کافی برای اینکه توی آن باریکه راه دنده عقب و کجکی بیایم توی پارکینگ فسقلی شرکت را ندارم. تا در را باز کردم رئیس هم با عجله آمده بود پایین و تا ماشین را آورد تو، بازرس و حسابدار هم آمده بودند پایین و خداحافظی کردند و بازرس رفت.
من و دخترک زود تر آمدیم بالا و رئیس و حسابدار پشت سر ما مشغول گفتگو درباره ی جلسه بودند.
خسته شدم. چقدر یک روز طول میکشد؟ الان توی ورد با فونت تاهوما ی دوازده ، خط آخر صفحه ی نهم هستم! خودم باورم نمی شود که این همه نوشته ام و تازه هنوز توی دیروز رسیده ام به ساعت یک ربع به دو.
وقتی رسیدیم بالا ساعتم را نگاه کردم و یک ربع به دو بود. دخترک ساعت سه و نیم امتحان فاینال زبان داشت و با عجله کتابش را بیرون آورد و توی یکی از اتاق ها مشغول خواندن شد. من رفتم یک نارنگی از روی میز اتاق کنفرانس برداشتم و پوست کندم و نصف اش را خوردم و نصفش را به دخترک دادم. xxx
توی این متن، اوایل صفحه ی چهارم نوشته ام که سه و هجده دقیقه برگشته ام به کار ِ نوشتن و الان دارم فکر می کنم که حد فاصل بین ساعت یک ربع به دو تا سه و هجده دقیقه را چکار کرده ام؟ درست یادم نیست.
الان که داشتم فکر میکردم، دیدم که یک صفحه ترازنامه را هم آن وسط جلسه دادند به من که اسکن کنم. اما بعد از رفتن بازرس چه کردم؟ روحیه و حوصله ی کار که نداشتم. اینتر نت هم که بعد از ساعت یک ندارم....
خب حسابدار چند دقیقه ای بود و بعد خداحافظی کرد و رفت. رئیس هم رفت نهار بگیرد. من میز نهار را چیدم.
...
رئیس حدود ساعت دو برگشت. من میز را چیده بودم، نهار محمد آقا را کشیدم و با ماست و نان داخل سینی گذاشتم و صدایش کردم. طبق معمول خودش موقع نهار غیبش زده بود. دو – سه بار صدیش زدم و رفتم حتی در ِ راه پله را هم باز کردم که ببینم مشغول گلدان های راهرو نیست که نبود. برگشتم و سینی را دوباره گذاشتم توی آشپز خانه. دخترک و رئیس آمده بودند و نشسته بودند دور میز. یکبار دیگر رفتم دنبال محمد آقا که توی بالکن پیدایش کردم. آمد و سینی را برداشت و رفت توی اتاق کتابخانه.
نهار خورش قیمه بود. سه نفری خوردیم و یادم نیست موقع خوردن غذا وقتی که دخترک هم سر میز بود چه حرف هایی زدیم ...
فکر کنم؟ فکر کنم که به یاد بیاورم؟ لازم است؟ ... آخ یادم نمی آید. خب احتمالن رئیس درباره ی بر خورد بازرس دارایی حرف زده بود. بله. درباره ی بر خورد خوب بازرس و اینکه از پیدا کردن ِ حسابداری به این خوبی و مرتبی چقدر شانس آورده ایم. و اینکه چه عواملی دست به دست هم دادند که آقای "ر" حسابدار ما شد. راست می گفت خیلی اتقاقی بود. این که بر حسب تصادف او شماره اش را به آقای رئیس داده بود و اینکه همان سال رئیس به او زنگ زده بود و آدرسش را گرفته بود برای کارت تبریک سال نو و همین سبب این آشنایی شده بود.
دخترک هم یکباره و بی مقدمه گفت که یکی از همکلاسی هایش که صورت اش پراز جوش شده، با خودش کرم پودر به مدرسه می آورد و زنگ تفریح کرم پودر به صورتش می زند. من با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم که ناظم ها چیزی نمی گویند؟ و یا اینکه خانواده اش چطور میگذارند که روی جوش ها کرم پودر بزند؟ چون جوش را باید تمیز نگه داشت و این کار پوستش را خراب می کند که او جواب داد که چون خانواده اش نمی گذارند توی خانه این کار را بکند می آورد مدرسه دیگر!! اینجا کمی احساس خنگی بهم دست داد. بعد ازش پرسیدم که حالا چی شد یاد این قضیه افتادی ؟ که یاد صبح و آرایش بعد از دعوایم افتادم و او هم جواب داد که همینجوری!! و بعد که دخترک نهارش را تمام کرده بود و از آشپزخانه بیرون رفته بود ،رئیس باز با شوق و علاقه باز درباره ی گفتگو های صبح میان من و پدرم پرسیده بود و توضیحات و تفصیلات بیشتر خواسته بود و من هم دوباره سعی کرده بودم که مفصل تر از قبل برایش تعریف کنم و او باز تائیدم کرده بود و من ناگهان پیش خودم تصور کرده بودم که او مثل معلمی دارد همه ی اشکالات رفتاری پدرم را برایم تشریح می کند. و این حس خوبی نبود.
...
امروز جمعه شده. ساعت حدود ده و نیم است و من همچنان سعی دارم سه شنبه ی گذشته را به خاطر آورم. کار، روز به روز سخت تر می شود. اما هنوز از رو نرفته ام!
...
بعد از خوردن نهار ، میز را جمع کردم. بشقاب ها را توی هم گذاشتم و گذاشتم کنار سینک. محمد آقا نهارش را خورده بود و آمده بود توی آشپزخانه. لپه های خورش قیمه را نخورده بود و خالی شان کرد توی سطل آشغال. رئیس گفت که محمد آقا معده اش ناراحت است و لپه اذیتش می کند. خودش تائید کرد. من داشتم بقیه ی میز را جمع می کردم. غذا های اضافه را ریختم توی قابلمه ای و گذاشتم توی یخچال. یادم آمد که دخترک فردا ساعت سه تعطیل می شود و باید یادم باشد که برایش توی قابلمه ی مدسه اش غذا بکشم. بعد به مقدر غذای باقیمانده نگاه کردم که بسنجم کافی هست یا نه و به خودم گفتم که زیاد هم هست! بعد از جمع آوری نهار آمدم پشت کامپیوتر. یادم نیست تا ساعت سه و هجده دقیقه چکار کردم. خب دخترک حدود ساعت سه باید می رفت کلاس زبان و امتحان فاینال داشت. ...آهان! چند تا سوال پرسید درباره ی پست پرفکت و مثال برای آن و چند تا کلمه هم از توی دیکشنری برایش درآوردم و در نهایت کتاب به دست و نگران راهی کلاس شد. بعد نشستم سر همین متن تا ساعت پنج که باید می رفتم سراغ دخترک.
از اینجا به بعدش را می خواهم سر هم بندی کنم! حوصله ام از دست خودم و این متن ، بخصوص از موقعی که به یاد آوردن مشکل تر شده سر رفته. چه فکر احمقانه ای! چه خنده دار می خواهم خودم را توجیح کنم! من نمی خواهم سر هم بندی کنم. اما ناگزیرم از آن. چرا که آنچه را که تلاش کرده ام به خاطر بسپارم اینک با احساس شکست خورده ای از دست رفته می بینم. از باقیمانده ی روزی که با آن همه دقت سعی کرده بودم تصاویرش را در ذهنم حک کنم، چیزی جز شباهتی کمرنگ با دیگر روز ها باقی نمانده است. اما باز تسلیم فراموشی نمی شوم. هر تلاشی ارزنده است. حتی تلاش به یاد آوردن ثانیه های رفته.
قبل از ساعت پنج رئیس آمده بود توی آتلیه نشسته بود پشت کامپیوتر کناری من و مشغول کاری بود. بیشتر وقت می گذراند. پرسید ساعت چند است؟ و من گفتم که حدود پنج. دقیق تر نگاه کردم و دقیق تر گفتم : پنج دقیقه به پنج. پرسید که من حاضرم؟ کاری ندارم؟ اضافه کرد که دیر نشود. گفتم که حاضرم. حتی بارانی ام هم تنم است. اگ باید زود برویم اوست که باید برخیزد و کاپشن اش را بپوشد و وسایل اش را جمع کند. اضافه کردم که هر موقع دم در حاضر و آماده ایستاده بود من را صدا کند. داشتم تند تند تایپ می کردم. گفت حرف حساب میزنی! بعد گفت که به من حسودی می کند. چون به نظرش من بهتر از او از وقتم استفاده می کنم. برخاسته بود.
من هم جایی از سطر بالاخره نوشتن را رها کردم و از مایکروسافت ورد خارج شدم و بقیه ی پنجره های باز را بستم و دستگاه را خاموش کردم. ضمن اینکه وسایل اش را جمع میکرد پرسید چه می نویسم؟ و من برایش این تمرین جالب ثانیه نویسی را به تفصیل توضیح دادم. تشویقم کرد. بعد رفته بود توی آشپز خانه که صدایش آمد که وسایل دخترک را نباید جمع کنیم؟ اینجا به حواس پرت خودم و کنفرانسی که درباره ی حاضر بودن خودم داده بودم لعنتی فرستادم و یادم آمد که باید نهار دخترک را می کشیدم توی قابلمه اش. و او پیروزمندانه ادامه داد که : باز دیر شد! چرا حواست نیست؟ دویدم توی آشپزخانه گفتم که کار سه دقیقه است. و شرع کردم به کشیدن غذا و جمع آوری قابلمه. حدود پنج و سه – چهار دقیقه بود که با هم از در شرکت خارج شدیم. نمی دانم توی سرش چه فکری داشت که پرسید توی این تمرین ِ ثانیه ها، فکر های کثیف آدمی را هم باید نوشت؟! گفتم قرار گذاشته ام اگر هم نشود نوشت جای خالی شان را توی پرانتز یاد آوری کنم. یعنی درست جایی از روز که قرار داشته اند پرانتزی هست برایشان! رسیده بودیم پایین پله ها و گفت که در پارکینگ را باز میکند و من بنشینم پشت فرمان. در ِ صندلی عقب ماشین را باز کردم و کیف خودم و قابلمه ی دخترک را انداختم روی صندلی عقب. در را بستم و در صندلی جلو را باز کردم و نشستم مثل همیشه صندلی را کشیدم جلو- ترمزدستی را دادم پایین- کمربند را بستم- استارت زدم و از پارکینگ خارج شدم. رفتم توی ورودی پارکینگ همسایه ی روبرویی. و رئیس بعد از اینکه در را بست سوار شد.
...
از کوچه-به خیابان از خیابان به تخت طاووس- از تخت طاووس بطرف انشعابی که سر بالا می رود سمت عباس آباد....آنجا، درست موقع ورود به آن راه انشعابی سرعتم زیاد بود و وقتی یک ماشین از فرعی ای که وارد اصلی میشد با سرعت آمد ترمز محکمی کردم. رئیس با وجودیکه خودم فهمیده بودم باز هم تذکر داد که تند می روم. بعد میرزای شیرازی و عباس آباد و ولی عصر و مستوفی و جلوی کلاس دخترک. موقع پارک رئیس گفت که فاصله ام با جدول زیاد است. گفتم که نیست. گفت به نسبت ماشین جلویی زیاد است. گفتم که نه تنها زیاد نیست بلکه کمتر هم هست. در را باز کردم و چرخ را نگاه کردم که روی خط سفید کنار خیابان بود که این خط بیست سانتیمتر با جدول فاصله داشت. گفت که وجدانا راست بگویم که چرخ کجاست! و من وجدانا برایش دوباره گفتم که از ماشین جلویی نزدیک تر است و گفتم که اگر قبول ندارد خودش پیاده شود و نگاه کند! خندید و پیاده نشد.
وقتی رسیدیم پنج و بیست دقیقه بود و دخترک هنوز پایین نیامده بود. پنج دقیقه ای صبر کردیم تا آمد. ناراحت نبود. پس امتحانش را بد نداده بود. همراه دوستش بود. رئیس گفت عیدی دربارن مدرسه را چقدر بدهیم؟ گفتم هر چقدر که خودت فکر میکنی مناسب است. پرسید پنج تومان خوب است؟ گفتم زیاد است. و اضافه کردم که فکر میک نم دو تومان کافی باشد گفت کم است! و آخرش فکر کنم سه تومان گذاشت درون پاکت و داد به دخترک که بدهد به پیرزن دربان. بعد دخترک سوار شد و از کوچه بالایی پیچیدیم سمت چپ و انتهای کوچه سمت جنوب سرازیر شدیم و آمدیم سمت خانه.
در راه توی سرم دنبال جای دیگری بجز خانه می گشتم. از خانه آمدن دلخور بودم. دلم نمی خواست با پدر مواجه شوم. شاید خجالت می کشیدم . پرسیدم شما ها بیرون کاری ندارین؟ جایی، خریدی.... هر دو گفتند نه! چاره ای نبود. کنار سمت چپ خیابان یک طرفه ، جلوی خانه ایستادم و پیاده شدیم. بار و بندیل خودمان و دخترک را به کول کشیدیم و کلید ها را بررسی کردم که ببینم کلیدی که رویش نوشته " خانه-پایین" کدام است که دخترک پیش دستی کرده بود و در را باز کرده بود. رفتیم داخل. چند قدم تا آسانسور، بعد فشار روی دکمه ای که کنارش نوشته سه و چند ثانیه تا بالا...
از پشت در صدای نا مفهوم حرف زدن های بلند بلند و پر شعف کودکی می آمد. در که گشوده شد پسرک شش ساله ی برادرم دوید جلو. انگار که از کلاس ژیمناستیک آمده بود و هیجان زده ی نمایش تمریناتش بود. رفتیم تو و با سلامی بلند برای همه و تکان دادن سر به نشانه ی خوش و بش سر و ته سلام و علیک تک به تک را هم آوردم. پسرک داشت معلق می زد و توجه ها به او بود. بعد دو بار چرخ و فلک زد و یک بالانس. برایش دست زدم. کف دست هایم به شدت آزرده بود. درد گرفت. یاد صبح افتادم و یاد یک صحنه که کف دو تا دست هایم را محکم کوبیده بودم روی میز. یادم افتاد که این را ننوشته ام. بعد یاد دست زدن های محکمی که به نشانه ی تشویق برای پدر زده بودم و ضمن آن گفته بودم " آفرین که به حرف های من گوش نمی دهید" افتادم و به این نتیجه رسیدم که طبیعی است که کف دست هایم درد میکند.
آنها خیلی زود خدا حافظی کردند و رفتند. موقع بوسیدن برادرم گفتم چه زود می روید ما که ندیدیمتان... خندید و گفت که باید برود. بدرقه شان کردیم. رفتند. در را بستم و آمدم توی آشپز خانه. روی میز چهار تا نان سنگک بود. قیچی نان بری را برداشتم و شروع کردم به بریدن و تقسیم و در کیسه و بعد فریزر گذاشتن نان ها. یک بسته را بیرون گذاشتم برای شام.
تمام شد.
به خودم می گویم که تا ساعت حدود شش و نیم رسیده ام. خودم را تشویق می کنم که ادامه دهم. بقیه اش را بنویسم... زود باشم. معطل چه هستم؟ اما کسی که باید بنویسد می خواهد شکست را در همین ساعت شش و نیم قبول کند. از بقیه ی شب با این همه فاصله تنها همین را به یاد دارم که ساعت ده و ده دقیقه سریال پرستاران داشت و این سریال را دیدم. ! باز خودم را تشویق می کنم که خیلی خوب است حالا فقط سه ساعت و نیم مانده. اما تلاش بیهوده است. من فقط توانستم دوازده ساعت را بنویسم. اعتراف می کنم که در اولین نبرد، ثانیه ها شکست ام دادند...
......
...
چه حرف ها که به پدرم نزدم. ماجرا به کجا ها که نکشید... فکر می کرد با آن حرف ها که گفته ساکت می شوم. مثل بیشتر اوقات یا حتی همیشه ی اوقات که برای احترام به بزرگ تر ها حرف هایمان را توی دل خودمان ادامه میدادیم... اما این بار من سکوت نکردم.
این بار حرف هایم را توی دلم ادامه ندادم! بلکه صدایم را حتی کمی بلند تر کردم و گفتم که می بینید که من شام و قرص های شب را می دهم. صبحانه و قرص های صبح و تنظیم بقیه ی دارو ها را هم می کنم. اما من صبح می روم و تا هشت شب سر ِ کار هستم. من روز اینجا نیستم که بتوانم مادرم را به گردش یا خرید ببرم. اما شما هستید و می توانید. این کار در روحیه شان تاثیر خوبی دارد. چرا این کار را نمی کنید؟
و پدر گفت که تا موقعی که با این لحن صحبت می کنم اصلن به حرف هایم گوش نخواهد داد. با خونسردی ای که مشخص بود برای بی اثر جلوه دادن حرف های من از خود نشان میدهد ، گفت که حرف مرا از این گوش می شنود و از گوش دیگر به در می کند. ... بعد من کم کم تسلطی را که به رفتارم داشتم از دست دادم.
دست هایم را بردم جلوی صورتش و برایش دست زدم! ضمن اینکه فر یاد می زدم : آفرین! آفرین .... خیلی خیلی خوب کاری می کنید که حرف های من را نشنیده می گیرید. براوو! آفرین و بلند تر و بلند تر فریاد می زدم...
می گفتم که شما هیچوقت نمی خواهید حرف های من را بشنوید. هیچوقت نمی شنوید. نظر دیگران هیچوقت برایتان مهم نبوده و صلاح کاری که شما در تمام عمر تان دانسته اید همه ی ما را به این روزی انداخته که می بینید... آنچه که شما صلاح دانسته اید باعث افسردگی مادرم است. بی توجهی های دائمی شما باعث بیماری مادرم است. و اشک هایم سرازیر شده بود و دانه های گرم و درشت اشک هایم صورتم را خیس خیس کرده بود و من همچنان داد می زدم و پدرم کم کم ساکت شده بود.
اما حرف های من انگار تمامی نداشت. گفتم مادرم را یک عمر تنها گذاشته اید. و آن میان نمی دانم چه شده بود که هر دو از روی صندلی هایمان بلند شده بودیم و نمی دانم چه شد که من از شدت عصبانیت صندلی را برداشتم و کوبیدم روی زمین. و پدرم گفت که بر سر او بکوبم و من گفتم که بر سر خودم بکوبم که بمیرم و این روز های مادرم را نبینم. و این حرف را چند بار انگار تکرار کردم. و های های گریه می کردم. اما الان به یاد می آورم که آنجا در ابتدای اوج گرفتن فریاد های من و انکار پدرم از اینکه نمی خواهد بشنود یک جا گفت که "شنیدم" ... و این شنیدم چه پیروزی بزرگی بود برای من.
مادرم نگران و ساکت نگا هم می کرد و آرام در تائید حرف های من زیر لب می گفت که خسته شده از بس که توی خانه مانده...
بعد تلفن دوباره زنگ زد و خواهرم بود. پدر گوشی را برداشت و به او گفت که خواهرت عصبانی است و دارد داد و بیداد می کند. من که هنوز عصبانیت ام فرو کش نکرده بود رفتم گوشی را از دستش گرفتم و گفتم که از بس به حرف هایی که اول آرام می گفتم بی توجهی کردند و گفتند نمی شنوم و گوش نمی دهم و به تو مربوط نیست و اجازه نمی دهم تو برایم تعیین تکلیف کنی و اجازه نمی دهم کسی به کارم دخالت کند و حرف را از این گوش می گیرم و از آن گوش در می کنم ، من به این روز افتادم... و این تعریف خلاصه ی ماجرا دوباره اشک هایم را راه انداخت.
خواهرم گفت که خوب کاری کردم که آن حرف ها را به پدرم گفتم. گفت الان هم خوب است که می گویم و می شنوند. بعد گفت که بروم پیشش. گفتم که نمی توانم. قرار است بروم شرکت و خیلی هم دیرم شده. اصرار کرد. و باز گفتم که مامور دارایی قرار است امروز برود شرکت و باید که زود تر هم می رفتم ...
بعد که گوشی را گذاشتم سه تا دستمال کاغذی از توی جعبه ای که روی میز بود برداشتم و کشیدم به صورت خیس ام. همان یک ذره آرایش صبحی هم پاک شد و به جلوی آیینه که رسیدم، یک صورت پف آلود داشتم با دو تا چشم درشت ِ سرخ ِ ور قلنبیده و یک نو ک دماغ سرخ.
وقت نداشتم که صبر کنم سرخی ها رنگ ببازند. کرم پودر را برداشتم و یک خروار کرم پودر مالیدم روی نوک دماغم ، زیر چشم هایم و چین میان ابرو هایم و با نوک انگشت سعی کردم پخشش کنم به کناره ها. XXX
مادرم پالتو اش را پوشیده بود و به پدرم گفت که بیا برویم توی پارک قدم بزنیم.
پدرم آمد کنار در اتاق من و خواست که ببوسدم. از این کارش تعجب کردم. اما به روی خودم نیاوردم. رفتم بوسیدم اش. گفت ما می رویم پارک. تو هم بیا. هنوز داشتم دماغم را بالا می کشیدم و بغضی ناتمام توی گلویم مانده بود. گفتم که نمی توانم. باید بروم سر ِکار. گفت با این چهره و صورت نرو. گفتم که نمی توام. امروز را حتمن باید بروم. بعد بارانی ام را پوشیدم و روسری ام را سر کردم و همراه آنها رفتیم پایین. آنها رفتند توی پارک و من رفتم سمت خانه ی خواهرم که دو تا کوچه پایین تر است که بهش بگویم آنها توی پارک هستند که یک وقت نگران نشود.
مردم توی خیابان همه طوری نگاهم می کردند که انگار می دانستند که گریه کرده ام. رسیدم به خانه ی خواهرم. زنگ زدم. در را باز کرد.
( دارم فکر میکنم که چه لزومی دارد بیان این جزئیات و بعد به خودم می گویم که قرار بود همه ی روز را بنویسم. حتی اگر برگی را زیر پا له کرده باشم باید به یاد بیاورم و بنویسم. ... )
پدرم مرا بوسید. یعنی حرف های من رویش تاثیر گذاشته بود؟ آنها رفتند توی پارک. یعنی حرف های من تاثیر گذاشته بود؟
پله های خانه ی خواهرم را رفتم بالا. اگر بخواهم تنبلی نکنم باید به یاد بیاورم که چند تا پله بود...)
در باز بود و گوشی تلفن به دستش. با سر سلامی کرد و لبخندی زد. بعد رفت دکمه ی روی تلفن را زد که صدای آن طرف خط پخش شود و بشنوم با که حرف می زند. آن طرف خط زن دائی ام بود که از آمریکا آمده بود و حالا داشت بر میگشت. تلفن زده بود برای خداحافظی. زن پر حرفی ست که وقتی شروع به حرف زدن می کند آدم وسط های حرف زدنش فکر می کند که حرف هایش تا ابد ادامه دارد. حتی فرصت نمی کنی حرف هایش را تائید کنی. نمی دانم چند دقیقه آنجا بودم. برای خدا حافظی زنگ زده بود اما داشت خواهرم را نصیحت می کرد. به قول خودش نصیحت مادرانه. و من توی دل خودم دلم برای مادر مظلوم و ساکت خودم سخت تنگ شد. مادر م هیچوقت ما را نصیحت مادرانه نکرده بود. و سیمین خانم ( زن دائی ام ) داشت می گفت که آدم حتمن باید با دیگران رفت و آمد داشته باشد. نباید توی خانه بماند. با دوستان ارتباط برقرار کنید و با هم رفت و آمد کنید. شیرینی زندگی به همین ارتباط هاست... بعد یکباره پرید به موضوع کتاب خواندن و مدتی هم درباره ی کتاب خواندن و فواید آن صحبت کرد.
الان ساعت شده پنج دقیقه به پنج و باید با رئیس برویم دنبال دخترک از کلاس زبان برش داریم. بقیه اش را باید فردا بنویسم. بعد از ظهر چه ساعتی شروع کردم به نوشتن؟ ...سه و هجده دقیقه بوده که از اول متن را خوانده و ویرایش دوم را کرده ام و از آن به بعدش را تا اینجا نوشته ام. الان یک ساعت و نیم است که دارم می نویسم. چقدر نوشتن یک روز با جزئیات طول می کشد...
...
تلفن بالاخره تمام شد و خواهرم مرا بوسید و باز تاکید کرد که کار خوبی کرده ام آن حرف هارا به پدرم گفته ام. من نسبتن ساکت بودم. فقط گفتم که آنها بالاخره با این بساط و چشم های سرخ و حنجره ی خراشیده ی من الان توی پارک هستند. اگر رفت آنجا و آنها خانه نبودند، نگران نشود. بعد روبوسی کردیم و پیاده راه افتادم سمت شرکت. نگاهی به ساعتم اندختم که نه و چهل دقیقه بود. از پیاده روی خیابان ابن سینا سرازیر شدم پایین.در راه فکر هایم شکل هذیان شده بودند. مدام با خودم حرف می زدم. نگاهم از روی شمشاد های تازه جوانه زده ی کناره ی پیاده رو سر میخورد و همینقدر به یاد دارم که همانجا با خودم گفتم که چه هذیان های قشنگی توی ذهنم هست و دلم خواسته بود که بنویسمشان که فراموش نشوند اما عجله داشتم و فرصت ایستادن نداشتم. و یاد شعر رها کردن کلمه ها از قفس افتادم و کلمه ها را در هوا پرواز دادم تا رسیدم به تقاطع ولی عصر. یک صحنه از آنجا یادم هست که دو تا مرد با ظاهر مذهبی جلوی یک نمایشگاه اتوموبیل که آنجا هست، چنان ایستاده بودند که راه پیاده رو را بند آورده بودند و بی توجه به مسیر عابر پیاده مثل مجسمه تکان نخوردند و من مجبور شدم مسیرم را برای گذشتن از آنها از یک پاره خط به یک کمان تبدیل کنم که این کمان با جوی آب دو تا نقطه ی تقاطع داشت.پیاده روی عریض ولی عصر را آنجنان سریع می رفتم که انگار هر لحظه ممکن است شروع به دویدن کنم. سر چهار راه ثانیه شمار چراغ سبز برای عابران روی عدد هفت بود و هفت ثانیه برای گذر از خیابان فرصت خوبی ست. چون وقتی میرسی به آن سمت تقاطع، چراغ ِ طرف دیگر سبز می شود و می توان عرض خیابان ولی عصر را هم تقریبن با خیال راحت پیمود. اما وقتی رسیدم به نزدیکی های آن طرف خیابان، نزدیک بود با یکی از ماشین هایی که از جنوب به شمال ولی عصر در حرکت اند که بپیچند توی مطهری و چراغ راهنمایی عابر و خط کشی عابر پیاده سرشان نمی شود تصادف کنم. من همیشه موقع رد شدن از این چهار راه مشکل دارم. راننده ی تاکسی سرش را وسط خیابان به نشانه ی اعتراض به اینکه حواس من کجاست که ماشین او را نمی بینم و نمی ایستم بیرون اورد و چیزی گفت که چون در حرکت بود متوجه کلامش نشدم اما همزمان من هم سرم را همراه پنجره اش که از کنارم می گذشت حرکت دادم و فریاد زدم که اینجا خط کشی عابر پیاده است! و بلافاصله فکر کردم که شاید او هم به دلیل حرکت ماشین متوجه کلام من نشده باشد. بقیه ی راه را به همان ماشین فکر میکردم و الیته بیش از دو- سه دقیقه هم به شرکت نمانده بود. پیچیدم ابتدا سمت راست و سپس سمت چپ و چند ثانیه ی بعد پشت در ِ آبی رنگ شرکت دنبال کلید میگشتم که رئیس با برگه هایی در دستش در را باز کرد. گفت که باید سریع برود . از برگه هایی که در دست دارد کپی بگیرد اما متعجب پرسید که چی شده؟ گفتم که با پدر بگو مگو داشتیم و خواست که تعریف کنم. گفتم برو کپی ات را بگیر بعد می گویم اما اصرار داشت که بگویم سر چه. همانجا جلوی در ِ نیمه باز خلاصه ی مطلب را گفتم. خوشحال شد و تشویقم کرد! گفت تو تنها کسی هستی که می توانی این حرف ها را به پدرت بگویی. و گفت که یک نفر باید بگوید. بعد رفت دنبال فتوکپی و من آمدم بالا. ساعت نزدیک ده بود.
ادامه دارد....
فکر هایم پراکنده اند
خودم پراکنده ام
از این باد ها
که می و ز ند . . .
پیامت خوشحالم کرد اما نمی دانم چرا وبلاگت باز نشد. ممنون از پیامت. گاهی دو خط حرف ساده کلی روی روحیه ی آدم تاثیر می گذارد.
مرغ دریایی را اگر رسیدی برو ببین. ما رفتیم. نمایشنامه خوانی بود. اما اجرای ساده و بی تکلف و لطیف و قشنگی بود.
وبلاگ کارگردانش را می شناسی؟ کارگردانش عطا صادقی نویسنده ی وبلاگ یک پنجره است و یکی از بازیگرانش میثم هم وبلاگ خانه روشنان را دارد.
....
جریان آن ثانیه نویسی روز سه شنبه حسابی پکرم کرده. کلی نوشتم و توی ساعت تقریبن شش بعد از ظهر متوقف ماندم. اما تلاش و تمرین خوبی بود. بخش اولش را می گذارم اینجا. دوست دارم اگر آمدی خواندی نظرت را بدانم. چون تنها خواننده ی این وبلاگ تو هستی. من با نام و آدرس این وبلاگ جایی پیام نمی نویسم.
تمرین نوشتن ثانیه ها- بخش اول:
امروز را خوب شروع نکردم.
جمله ی بالا را می نویسم و مکث می کنم. انگار رفته ام توی فکر. فکری مملو از تصاویر آنچه از صبح تا به حال (که ساعت از ظهر رد شده و هنوز به یک نرسیده) گذشته و به وسوسه ی نوشتن.
دارم فکر می کنم که هیچوقت امکان ندارد که آدم توی خاطراتش بتواند همه ی روز را بنویسد. وسوسه ی نوشتن ِ همه ی روز. ریز به ریز و جزء به جزء با همه ی همه ی رفتار ها صدا ها و فکر ها... مگر اینکه آن آدم به تنهایی و در جزیره ای زندگی کند.
خب من امروز می خواهم سعی کنم این کار را بکنم و از تمام جاهایی که نمی شود آنها را نوشت، توی پرانتز یاد آوری کنم. و بعد از مرور ، اگر باز هم خواستم چیزی که شاید یادم رفته باشد را اضافه کنم، آنرا با رنگ دیگری بنویسم. (در ویرایش اول با رنگ قرمز و در ویرایش دوم با رنگ سبز و در ویرایش سوم با رنگ آبی! )
ببینم بالاخره یک روز را می شود کاملن اسیر یک نوشته کرد یانه!
سه شنبه شانزدهم اسفند
صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم.
نه! کمی قبل تر شاید نیم ساعت قبل از آن، دخترکم که بیدار شده بود آمده بود توی اتاق ما که چیزی بردارد. نیمه بیدار دیده بودم اش اما دوباره خوابم برده بود و آمدنش را فراموش کرده بودم. تو ی همان خواب و بیداری، ضمن این فکر که این دخترک چه بی هوا وارد می شود، با خودم اندیشیده بودم که چه خوب شد لباس خوابم را نیمه شب پوشیده بودم و بعد ، کمی توی رختخواب با خواب مبارزه کردم. و بالاخره مثل هر روز نیمه خواب و نیمه بیدار تلو تلو خوران رفتم آشپز خانه که صبحانه آماده کنم.
معمولن موقع روشن کردن زیر کتری است که خواب ، آرام آرام از سرم می پرد. اما این مال هر روز است. نه مال امروز. چون امروز استثنا ان ( لبخند برای طریقه ی نوشتن استثنا ان) دخترکم برای اینکه امتحان داشت زود تر از من بیدار شده بود و چای را هم دم کرده بود که این مایه ی بسی خوشحالی شد مثل هر روز از پنجره ی مشرف به پارک نگاهی به بیرون انداختم. بوته های گل های زرد شکوفیده شده اند. مردم ورزشکار تند تند راه می روند و جوانه های بعضی از درخت ها آنقدر شده که سایه ی سبز ملایمی بر شاخه ها زده. اینکه اینها چند ثانیه بود را نمی دانم اما... بعد میز صبحانه را چیدم. حالا دارم به جزئیات چیدن میز صبحانه فکر می کنم. چهار تا بشقاب پیش دستی آرکوپال از همان مدل قدیم تر ها که دورش گل های ریز دارد را برداشتم. به این فکر کردم که چرا چاهار تا ؟ ما که پنج نفر ایم. اما بشقاب پنجم را بر نداشتم. چیدم برای مادرم، دخترم، خودم و آقای رئیس.
بعدش رفتم دست و رویم را شستم. (نه! دروغ می گویم! صورتم را نشستم. اما خب چون ممکن است بد آموزی داشته باشد باید بگویم که دست و صورتم را شستم! و نمی دانم چرا انقدر به آن ته مانده های خواب صبح که بعد از راه رفتن هم از سر آدم نمی پرد علاقه دارم و حیفم می آید با پاشیدن آب به صورتم خودم را کاملن بیدار کنم. صورتم را موقعی می شویم که خواب خودش آرام آرام از سرم پریده باشد. ...)
... و بعد برای دخترک لقمه گرفتم که وقت اندکش را صرف خواندن کند نه لقمه گرفتن.
بعد رئیس هم آمد و صبحانه خورد و با دخترک ، ساعت هفت و نیم رفتند. این کار هم البته خلاف کار های هر روز بود. چون روز هایی که دخترک را می رساند مدرسه بعد از رساندن او بر می گردد که با هم صبحانه بخوریم. اما امروز چون قرار بود مامور دارایی برای بازرسی شرکت بیاید، زود تر رفت که حساب و کتاب ها را مرتب کند. قرار شد من هم حدود یک ساعت بعدش بروم.
تعارف کرد که ماشین را بگذارد برای من و خودش پیاده برود.
تعارف کردم که نه!
حتی تعارف کرد که نگران پارک در آن کوچه ی تنگ نباشم! بروم و بعد خودش بیاید ماشین را پارک کند.
باز تعارف کردم که نه !
و حتی به دروغ گفتم که دوست دارم پیاده بروم!
بنا بر این او هم رفت.
مادرم بیدار شده بود و میانه ی صبحانه ی دخترک، دارو هایی را که باید نیم ساعت قبل از صبحانه می خورد برایش بردم. یکی قرص متو کلوپرامید و یکی هم پنکریاتین. با یک لیوان آب رفتم توی اتاقش. بوسیدم اش و قرص ها را یکی یکی گذاشتم کف دستش و او هم یکی یکی خورد.
بعد از رفتن رئیس و دخترک، اول بقیه ی دارو ها را گذاشتم توی جا قرصی: یک اکسلون صبح، یکی شب. نصف پیراستام صبح، نصفی شب. یک جینکو تیدی صبح، یکی شب. یک ویتامین ای ظهر. یک متو کلو پرامید ظهر، یکی شب. یک پنکریاتین ظهر، یکی شب. یک سنتروم سیلور ظهر. و برای اینکه ببینم چیزی را فراموش نکرده باشم دوباره به جعبه های قرص ها نگاه می کنم. والپروات سدیم را نگذاشتم. و نمی گذارم. چون حال بد هفته ی پیش عارضه این دارو بود. این دارو ضد توهم است اما بیمار را کرخ و سست می کند. توهم مادرم آن همه شدید نیست که برای جلو گیری از آن مجبور باشد به آن حال بیافتد. خود دکتر هم گفته بود که اگر توهمش شدید نیست می شود از این دارو صرف نظر کرد. ... نه! چیزی فراموش نشده بود. قرص ها را گذاشتم توی جا قرصی و به مادرم گفتم که یک ربع باید صبر کند و بعد صبحانه بخورد و لقمه های کوچک اش را یکی یکی درست کردم و گذاشتم توی بشقابش.
بعد، من دوباره رفتم دستشویی. (و اینجا یکی از آن قسمت هائیست که اگر دچار خود سانسوری نبودم باید حرف هایی می زدم اما چون در جزیره ای آن هم به صورت تنها زندگی نمی کنم نمی توانم آن فکر ها را بنویسم. در نتیجه آن فکر ها وقتی اینجا یا حتی توی خصوصی ترین دفتر چه های آدم نتوانند ثبت شوند، محکوم به نابودی اند...)
بعدش ترجیح دادم از فرصتی حدود یک ربع تا بیست دقیقه استفاده کنم و مدیتیت کنم. این کار را کردم. با وجود اینکه تمرکزم کم بود اما همیشه از انجام مدیتیت لذت می برم. میان تکرار یک مانترا و شناور ماندن میان یک سری روشنایی های رنگارنگ و فکر ها که می آیند و می روند و رنگ ها که می آیند و می روند....
بعد بر خاستم که برای رفتن به شرکت آماده شوم. کمی هم بر خلاف معمول که بیشتر اوقات هیچ آرایشی نمی کنم دلم خواست آرایش کنم. از این کرم پودر های زیر چشم که روی گود رفتگی زیر چشم را می پوشاند و بعد کمی رژ گونه و اول ماتیک کمرنگ صدفی و رویش یک ماتیک دیگر که از بیرنگی درش بیآورد. دوست دارم این دو تا را با هم مخلوط کنم که نه لبم زیاد سفید باشد و نه زیاد سرخ. بعد توی آیینه به خودم لبخند زدم و رفتم با خیال راحت صبحانه ام را بخورم و آن موقع ساعت حدود هشت و نیم بود و اگر اوضاع به همان نحو پیش میرفت من ساعت نه می رسیدم به شرکت.
اما سر صبحانه... نه! باید از قبل تر بگویم از آن موقع که صدای زنگ تلفن آمد و پدرم گوشی را برداشت و خودم را رساندم به هال ِ وسط خانه که بتوانم بشنوم که با خودش کار دارند یا با من. و کسی با خودش کار داشت و مشغول صحبت با تلفن شد. دیدم درباره ی دارو های مادرم مشورت می کند. فهمیدم یکی از اقوام است که پزشک عمومی کهنسالی است و به نظر پدرم خیلی مورد اعتماد است و برای همه ی تخصص های پزشکی مرجع مورد اعتماد پدرم ! آن هم بدون اطلاع از اینکه مادرم چه دارویی را می خورد و چه دارویی را نمی خورد داشت کنفرانس میداد که بله دکتر جان! از وقتی ویتامین ب ۶ را قطع کردیم حال تهوعش خوب شد! رفتم جعبه ی قرص والپروات سدیم را دادم دستش و اشاره کردم که این دارو باعث حال تهوع بود. آن حال عوارض این دارو بود. که تلفن قطع شد و میان دوباره گرفتن شماره توسط پزشک معتمد فامیل توضیحات لازم را دوباره برای گوش های نیمه شنوای پدر تکرار کردم.
دکتر دوباره زنگ زد و آخر سر این بود که تجویز هفت تاآمپول ب ۱۲ ی هزار کرد.
بعد از تلفن به پدرم گفتم که الان حال جسمی مادر خوب است. از آن بحران ضعف در آمده اند.
گفت نه! تو که نمی دانی! الان تو که بروی نیم ساعت دیگر باز می رود می خوابد.
گفتم الان اگر مشکلی دارند به خاطر تنها ماندن همیشگی در خانه و بدون هم صحبت ماندن و افسردگی ست. گفتم که شما موقعی هم که هستید با توجه به اینکه این روز ها به همه می گویید که برای اینکه مادر تنها نباشند در خانه مانده اید اما توی اتاق خودتان می خوابید و مادرم مثل همیشه تمام روز تنها و افسرده و کسل می شوند گفتم پارک جلوی خانه است حد اقل روزی نیم ساعت که می توانید دست مادرم را بگیرید و بروید قدمی توی پارک بزنید.
پدرم مخالفت کرد. مثل همیشه گفت که کار هایی که می کند به خودش مربوط است و برایش مهم نیست که نظر من یا دیگری چیست. گفت که صلاح کار خودش را خودش میداند و بس....
تا اینجا را که نوشتم، ساعت شد یک. حالا باید بروم دخترک را از مدرسه بیاورم. آخ نه! باز دروغ گفتم. ببین یعنی تا خط بالا! آنجا که نوشته بودم خودش میداند و بس و بعد سه – چهار تا نقطه گذاشته بودم! اگر بخواهم درست بنویسم باید بگویم که : تا اینجا را که نوشتم، ساعت شده بود یک و چند دقیقه. و باید یا رئیس را می فرستادم دنبال دخترک یا خودم سریع می رفتم. درست تر این بود که ده دقیقه ی پیش می رفتیم که زیاد معطل نماند. تقصیر حواس پرت ِ من و اتفاقات صبح بود که این همه ذهنم را مشغول نگه داشته... به هر حال من بعد از نوشتن آن خودش میداند و بس رفتم و الان که ساعت سه و هجده دقیقه است توانسته ام برگردم و برای نوشتن ِ ادامه ی ماجرا ناچارم از ابتدای نوشته را بخوانم که رشته ی کلام خودم را به دست بیاورم. در این مرور باز هم شاید ثانیه هایی را به یاد بیاورم و اضافه کنم.
...
امروز از صبح دارم تلاش می کنم که جزئیات دو روز پیش را به خاطر بیاورم اما بدیهی است که به یاد آوردنش ثانیه به ثانیه سخت تر می شود. دیروز هم از هر فرصتی که داشتم برای نوشتن استفاده کردم و نرسیدم. توی دو روز گذشته بیشتر از روزی ۵ صفحه نوشته ام و این نشانه ی خوبیست.از خودم می پرسم چرا؟ و با لبخند موذیانه ای توی دلم به خودم جواب میدهم که چون سیلویا پلات توی خاطراتش نوشته بود که اگر روزی چهار صفحه بتواند بنویسد نشانه ی خوبیست !!
درباره ی حال و احوال که فکر نکنیم بهتر است. پرونده ی اتمی ایران رفت به راهی که معلوم بود می رود. سه شنبه ی آینده در شورای امنیت درباره ی آن تصمیم گیری میشود.در یادداشت امروز ابراهیم نبوی هم جایی برای لبخند نمانده.
تجمع کوچک و آرام و مدنی زنان در پارک دانشجو به خشونتی ظالمانه کشیده شد.
حال آدم در این شرایط می تواند چطور باشد؟
اما امروز بعد از هزاران سال قرار است برویم تاتر. امیدوارم که مشکلی پیش نیاید. دارم فکر می کنم که آخرین تاتری که رفتیم چه بود؟ کاری از بیضایی. و به صورت وحشتناکی فراموش کرده ام که نامش چه بود؟ کارنامه ی بندار بیدخش؟
...
چقدر خنگ شده ام. چشم هایم را می بندم که بهتر بیاندیشم و صدای دو نفر که توی کوچه داد می زنند بد تر حواسم را پرت می کند. تازه آنقدر نامفهوم تبلیغ خدماتشان را می کنند که من هرچه هم که دقت می کنم باز نمی فهمم چه می گویند. یکی آهن آلات می خرد انگار اما دیگری چیزی را هر ۵ ثانیه یکبار تکرار می کند که بر وزن "برفیه" است اما خوب آدم می فهمد که چون برف نیامده پس او این را نمی گوید. حالا آن صدا ها در کوچه آرام و آرام تر و کم کم ناپدید شدند و من همچنان برای به خاطر آوردن نام بازیگر بسیار بسیار معروفی دارم تلاش می کنم. ای وای چرا یادم نمی آید ؟ اون آدمی که توی نمایش تلویزیونی فاستوس نقش فاستوس را بازی میکرد که بود؟بازیگر هایش اون بود با مهدی هاشمی.
خلاصه اینکه امروز ساعت سه تالار مولوی مرغ دریایی چخوف با کارگردانی عطا صادقی اجرا می شود. فقط امروز و شنبه. ماه ها زحمت کشیده و دو روز اجرا دارد.
ده و بیست و نه دقیقه است. امروز سعی می کنم نوشته ی پریروز را تمام کنم. نمی دانم حوصله ی خواندنش را کسی از خوانندگان این وبلاگ دارد یا نه؟ نمی دانم تمام اش را یکجا بگذارم یا قسمت قسمت اش کنم؟
اگر زحمتی نیست درباره ی سوال ها ی بالا نظرتان را بنویسید.
باید بروم دنبال دخترک چون امروز ساعت یازده تعطیل می شود.
.
امروز را خوب شروع نکردم.
و دارم فکر میکنم که هیچوقت امکان ندارد که آدم توی خاطراتش بتواند همه ی روز را بنویسد. مگر اینکه تنها در جزیره ای زندگی کند.
من صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم. کمی توی رختخواب با خواب مبارزه کردم. و بالاخره مثل هر روز نیمه خواب و نیمه بیدار تلو تلو خوران رفتم آشپز خانه که صبحانه آماده کنم. معمولن موقع روشن کردم زیر کتری خواب آرام ارام از سرم می پرد. اما این مال هر روز است. نه مال امروز. چون امروز استثنا ان ( لبخند برای طریقه ی نوشتن استثنا ان) دخترکم برای اینکه امتحان داشت بیدار شده بود و چای را هم دم کرده بود که این مایه ی بسی خوشحالی شد و میز صبحانه را چیدم. بعدش رفتم دست و رویم را شستم. (نه! دروغ می گویم! صورتم را نشستم. اما خب چون ممکن اسن بد آموزی داشته باشد باید بگویم که شستم. نمی دانم چرا انقدر به آن ته مانده های خواب صبح علاقه دارم و حیفم می آید با پاشیدن آب به صورتم خودم را کاملن بیدار کنم. صورتم را موقعی می شویم که خواب خودش آرام آرام از سرم پریده باشد. ...) و برای دخترک لقمه گرفتم که وقت اندکش را صرف خواندن کند نه لقمه گرفتن. بعد رئیس هم آمد و صبحانه خورد و با دخترک رفت. این کار هم البته خلاف کار های هر روز بود. چون روز هایی که دخترک را می رساند مدرسه بعد از رساندن او بر می گردد که با هم صبحانه بخوریم. اما امروز چون قرار بود مامور دارایی بیاید برای بازرسی شرکت، زود تر رفت که حساب و کتاب ها را مرتب کند. قرار شد من هم حدود یک ساعت بعدش بروم. تعارف کرد که ماشین را بگذارد برای من و خودش پیاده برود. تعارف کردم که نه! حتی تعارف کرد که نگران پارک در آن کوچه ی تنگ نباشم! بروم و بعد خودش بیاید ماشین را پارک مند. باز تعارف کردم که نه ! و حتی گفتم که دوست دارم پیاده بروم. بنا بر این او هم رفت. بعد از رفتم آنها من دوباره رفتم دستشویی. ( اینجا یکی از آن قسمت هائیست که اگر دچار خود سانسوری نبودم باید حرف هایی می زدم اما چون در جزیره ای آن هم به صورت تنها زندگی نمی کنم نمی توانم آن فکر ها را بنویسم. در نتیجه آن فکر ها وقتی اینجا یا حتی توی خصوصی ترین دفتر چه های آدم ثبت نشوند محکوم به نابودی اند...) بعدش ترجیح دادم از فرصتی حدود یک ربع تا بیست دقیقه استفاده کنم و مدیتیت کنم. این کار را کردم. خیلی خوب بود. بعد بر خاستم. برای رفتم به شرکت آماده شدم. کمی هم بر خلاف معمول که بیشتر اوقات هیچ آرایشی نمی کنم دلم خواست آرایش کنم. رفتم با خیال راحت صبحانه ام را بخورم و ساعت حدود هشت و نیم بود و اگر اوضاع به همان نحو پیش میرفت من ساعت نه می رسیدم به شرکت. اما سر صبحانه... نه! باید از قبل تر بگویم که تلفن زنگ زد و پدرم مشغول صحبت با تلفن شد. یکی از اقوام بود که پزشک عمومی کهنسالی است و به نظر پدرم خیلی مورد اعتماد است و برای همه ی تخصص های پزشکی مرجع مورد اعتماد پدرم.
رئیس آمد یک برگه ای را داد که اسکن کنم. ...
اومده بودم یه حرفای خصوصی با خودم بزنم. این پیام های پایینی یه کم حواسمو پرت کرد.
چی می خواستم بگم؟
...
در باره ی بازی بود؟ درباره ی اینکه او میگوید که یا بازی نیست یا اگر هست ما بازیگر نیستیم. و من مثل بیشتر اوقات نمی فهمم که منظورش چیست. و او مثل همیشه دلش می خواهد که رمز گشایی شود. خب گفته بازی نیست. آن چه که بازی نباشد چیست؟ حقیقت زندگی؟ چیزی که واقعن وجود دارد و باید باورش کرد؟ مگر نمی داند که اگر ابورش کنیم مجبور به نیستی است؟ مگر نمی داند که با حقایق سازگار نیست؟ مگر نمی داند که بعضی از قسمت های خوب زندگی تنها در دنیای خیال محال بودن دارند؟
خب شاید این ها را میداند و منظورش همین است که من هم درک کنم. هان؟ اگر تصمیم به درک کردن این قضیه بود که همان پانزدهم دی من هر چیزی را که می بایست بفهمم فهمیده بودم. از کوچه ی علی چپ آمده بودم بیرون. اما خودش یک جاهایی از تاریخ همین یکی دو ماهه ی پشت سرمان ...
حوصله ندارم جمله ام را تمام کنم. و تازه گفته که هیچکدام از ما بازیگر های خوبی نیستیم. بازیگر را هم جدا نوشته. اینطوری بازی گر.
باز هم نمی فهمم منظورش را . شاید هم نمی خواهم بفهمم. اینطور که باز از این نوشته برداشت می شود تاکید بر مفهوم قبلی است.
جوابش اولش می شود اینکه: بله! تو راست می گویی! ما بلد نیستیم بازی کنیم. بهتر است بازی تمام شود. اما یک نفر توی دلم می گوید آن مهد کودک اگر بیاید شهادت بدهد خواهد گفت که تو چه بازیگر خوبی بودی. نخواهد؟ تو تا همان شب دوم هم بازیگر خوبی بودی. اما یکباره وسط نقش ات ماندی. من اما نقش خودم را بازی می کنم. همان که باید باشم. آن نفر اصلی. آن که معمولن دیده نمی شود اما هست.
شاید بازیگر های خوبی نباشیم. اما جومانجی یک بازی بود. یک بازی که باید تا آخرش میرفتیم وگرنه یک جایی توی آن گم می شدیم.و ما این را از همان اول فهمیده بودیم.
جواب دوم این می شود که نه! حق با تونسیت. ما بازیگر های خوبی هستیم. وگرنه تا الان بازی به درازا نمی کشید.
اما حقیقت کدام است؟
نوبت بازی منست اما
...
اینکه وسط بازی حوصله ات از ادامه اش سر برود را شده؟ نه اینکه نخواهی تمامش کنی. نه اینکه از حریف عقب باشی و بترسی که ببازی، اینکه دلت بخواهد به جای انداختن تاس دست هم بازی ات را بگیری و بروی قدم بزنی مثلن. هان؟شده؟
چه عجله ای برای تمام کردن بازی هست؟ می شود مهره ها را همانطور گذاشت. حتی به تاس هم دست نزد. روی همان شماره ها که آمده اند بمانند برای بعد تر.
و بازی یک جای زمان متوقف شود و ما همانجای زمان که بازی نگاهش داشته است، دست هم را بگیریم و برویم بیرونی که حتمن هوا خوب است و نمناک، قدم بزنیم...
از چه می نویسم این روز ها من؟
جایی پشت سرم، سمت راست آنجا که کله به گردن وصل می شود از دیروز عصر درد می کند. فکر کنم مال بد نشستن طولانی مدت پشت کامپیوتر باشد.
این روز ها ساعات کار طولانی و پر شتاب شده. شب ها تا هشت -هشت و نیم سر کار هستم.
شب ها تا نیمه کنار مادرم. دلم می خواهد بمانم پیشش. روز های بدی را می گذراند. اما این کار لعنتی نمی گذارد. کسی هم نسیت که بتواند کار من را انجام دهد.
عید همین جا تهران هستیم. با این اوضاع کاری حتی فکر خانه تکانی خانه ی مادرم را هم نمی توانم بکنم. خانه ای به آن بزرگی با حال و روز خودش و پدر. اما سال نو را باید خوب شروع کرد. برای دخترک و برای روحیه ی مادرم.
یاد شعر زیبای کسرایی افتادم:
مادرم گندم درون آب می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید،
خانه می روبد
تا شب نوروز
خرمی در خانه ی ما پا گذارد
زندگی برکت پذیری با شگون خویش
بشکفد در ما و سر سبزی بر آرد
...
ای بهار ای میهمان ِ دیر آینده!
کم کمک این خانه آماده ست
تک درخت ِ خانه ی همسایه ی ما هم
برگ های تازه ای داده ست...
گاهگاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گل های وحشی را
در نفس پیچیده ام آزاد
این همه می گویدم هرشب
این همه می گویدم هر روز
باز می آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار روشنی افروز
نیرو و وقت اضافه احتیاج دارم.
(۱) شاید نیاز به توضیح اضافه نباشد اما منظورم سر زدن به وبلاگ های پیدا و پنهانم و سر زدن به سایت های خبری و چک کردن و جواب دادن ای- میل ها بوده است.
من هر روز این چهار تا را مرور می کنم.
خب یکی این است.(۱) این که دوست خیلی خوب من است و خود من است و منتظر کسی نیست و منتظر چیزی نیست و منتظر اتفاق تازه ای نیست. فقط مثل دوستی مهربان، هست که باشد، همراهی کند و بپذیرد.
(... حس این گونه حرفا که پیش تر باعث آرامشم می شد حالا به گونه ای نگرانم می کند. یاد غیر تاریخی زیستن می افتم. احمقانه از این می ترسم که تفاوتم با گوسفندان رفته رفته کم شود. اینکه مثل گوسفندان یا کودکان در لحظه زندگی کنم و چیزی به نام گذشته و آینده را ندیده بگیرم . اما تا حال مگر صحبت از آرامش دوران کودکی نبود؟ فکر کنم باید زود تر ، تا اینجای کار عقلم را از کار نیانداخته ادامه ی کتاب را بخوانم. چون انگار بد جایی متوقف شده ام. به علاوه ی سه تا علامت تعجب.)
گفتم که یکی این است. و یکی دیگر آن یکی که زیاد با او رفیق نیستم.(۲) چون یه جورایی به نظرم تصویر ظاهری من میاد. اما نه من است و نه دیگری... انگار تنها تکه هایی از من است...
و یکی دیگر (۳) که وجوه نا پیدای من است. جاهایی از من که سرزمین های نامکشوف وجودند آنچنانکه هر بار سفر به آن دیار برای خودم شگفتی و تازگی همراه دارد.
و دیگری آن که نمی داند. او که هیچکدام از این ها نیست. و برای دیگران، واقعی ترین صورت منست.
(۱) اشاره به یک وبلاگ شخصی و بی خواننده که مطلب آنجا نوشته شده
(۲) اشاره به وبلاگ رسمی و با اسم و رسم نویسنده
(۳) بدون شرح
میان توانستن و نتوانستن یک قدم فاصله بیشتر نیست. اما قدم ات موقع برداشتن انگار تبدیل به سنگ می شود. من می توانم به او کمک کنم. درست به همان اندازه که کاری از دستم بر نمی آید... من می توانم حد اقل کمی برای حالش مفید باشم اما سدی راهم را بسته!
شده سدی که راهت را می بندد سد عزیز ی باشد ؟ شاید عزیز کلمه ی مناسبی نباشد. شاید کلمه ی محترم مناسب تر از عزیز باشد و حتی دنبال کلمه ی مناسب تری هم بشود گشت. کلمه ای که از کسی حکایت کند که تو مجبوری احترامش را حفظ کنی. و نام او پدر باشد.
پدرم سد انجام خیلی از کار هایی است که می توانم برای مادرم انجام دهم. او می خواهد همچنان خود را مدبر و مستحکم نشان دهد. و باور نکند که آدمی ممکن است وقتی به بالای هشتاد سالگی می رسد در بعضی موارد ناتوان باشد و نیاز به کمک داشته باشد. او نمی تواند پرستاری مناسبی از مادرم در تمام طول روز داشته باشد و با بد اخلاقی حاضر نیست در این باره کمک کسی را هم قبول کند.
چه باید بکنم؟ ضرب در صد. ضرب در هزار...
گیر کارهایی افتاده ام که اصلن دوستشان ندارم. سال ها تلاش کرده ام از آنها کناره بگیرم. فکر هایم را بکلی از آنها منحرف کرده ام. خودم را در اختیار خودم آورده ام. حضورم را برایشان (پیش خودم !)بصورت افتخاری در آورده ام. اما رهایم نمی کنند.
امروز وحید آمده یقه ی من را گرفته که بیا بنشین فرم های سازمان برنامه ریزی و بودجه ی شرکت را پر کن. الان رفته روان نویس مشکی بخرد و بیاید و من را بنشاند سر کار....همه ی غصه های دنیا ریخته روی دلم. بار ِ قبل که سال هشتاد بود برای پر کردن این فرم ها بیچاره شدم.
نمی خواستم دوباره وارد این بازی شوم. گفته بودم روی من حساب نکنید. چرا نمی فهمند؟ برای من اخذ درجه بندی از سازمان برنامه برای شرکت هیچ ارزشی ندارد. حقوق بگیر و منشی و نوکر شرکت هم نیستم. می خواهم استعفا بدهم. اما تا آخر عمرم باید تحمل کنم.
خدا کند خود رئیس زود تر بیاید. او هم با آن هم گرفتاری که برای خودش می تراشد هزار نفر نوکر احتیاج دارد که به کار هایش برسند.
وحید برگشت. در رابرایش باز کردم. حالا نشسته توی آن یکی اتاق منتظر من. ... باید بروم.
اینا تنها چیزی که توی مدرسه یاد گرفتن اینه که وقتی معلم سر کلاس هست نباید حرف زد !!!!
سنگ و چراغ و دودکش....
بدون اینکه از این نوشته منظور خاصی داشته باشم. گیج و نادانم. توی کار های خودم مانده ام. و فکر میکنم همه تا حدودی همینطور اند منتها به روی خودشان نمی آورند.
یعنس کسی پیدا می شود که آگاه و دانا باشد و بر کار های خودش آنقدر مسلط باشد که با اطمینان کامل و وقوف به درست بودن آنها انجامشان دهد؟
چقدر بی حواس شده ام...امروز از پله های شرکت که بالا آمدم ممد آقا توی پاگرد بالایی منتظر بود و پشت در مانده بود و حواسم پرت شد و احوال قمری ای که یک هفته ایست از پشت شیشه ی راه پله دیده می شود که توی لانه اش فرو رفته را نپرسیده ام...