نشسته ام کناری
دلم
راه راه سبز و خاکستری ست...
بدون شرح
نشسته ام کناری
دلم
راه راه سبز و خاکستری ست...
نمی دانم، و نمی خواهم بدانم که وقتی آن انرژی آزاد شود چه بر سر که میآید؟ نمی فهمم که در چرنوبیل وقتی یکی از هسته ها نشت کرد چه اتفاقی افتاد و حتی تصور لحظه ی باریدن هسته ها بر سر هیروشیما را هم نمی توانم داشته باشم.
من تنها شنیده ام که برای اینکه هلو از هسته بروید باید هلو را درسته کاشت توی زمین.
و هر چه توی خاطرم دنبال آن دو تا هلویی میگردم که آن روز از توی استخر وقتی روی آب خوابیده بودم آن دو آنطور به هم چسبیده نگاهم می کردند، پیدایشان نمی کنم ! اما بار ها همانجا -توی خاطرم- آن دو را چیده ام و یکی اش را خورده ام و دیگری را درسته توی باغچه ی خودمان کاشته ام و هر بهار نشسته ام منتظر روئیدنش.
اینجا نوشتم که بگردم متن اش را پیدا کنم و رویش کار کنم.
ابر ها دوباره آمده اند. روزگار ابری ست. ساندی تلگراف اخبار بدی نوشته. تقریبن دارد می شود مثل هر روز! حکایت روز هایمان را نا نوشته نگذاریم. که ما نیز مردمی بودیم...
حالا چه می شود؟ کسی میگوید فکرش را نکن! بالاخره یک طوری می شود دیگر. ... اما نمی شود خیال را از سر بیرون برد. می شود؟ می شود باغبان به فصل رسیدن میوه ها فکر نکند؟ نگران آفت ها نباشد و از خشکسالی مثلن نهراسد؟ کاش میشد.
امروز هم مثل دیروز
باید بگردم دنبال کلمه ها
نه آنها که تک تک پنهان می شوند...
بلکه آنها که دست هم را می گیرند و قابلیت های باور نکردنی شان را برایم به نمایش می گذارند.
آنها با هم دوست می شوند. و یک بازی عجیب را ترتیب میدهند.
دست هم را می گیرند و زنجیره ی درازی را میسازند.
بعد شروع می کنند به کوچک و کوچک تر شدن.
آنقدر که وقتی به اندازه ی صفی از مورچه ها می شوند، ثانیه ای هم دوام نمی آورد.
آنها خیلی زود
آنقدر کوچک می شوند
که با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند
و ثانیه ای نمی گذرد
که همگی نا پدید شده اند.
امروز هم مثل دیروز
باید بگردم دنبال کلمه ها...
چند ثانیه نمی نویسم. نفس عمیق و آرامی می کشم. بعد باز دست هایم آرام روی کلید ها می مانند. اینطوری: انگشت اشاره ی دست راست روی حرف ت، انگشت میانی روی حرف ه، انگشت انگشتر روی حرف خ، انگشت کوچک روی حرف گ، اشاره ی دست چپ روی حرف ل، میانی روی حرف ق،انگشت انگشتر روی حرف ث و انگشت کوچک دست چپ روی حرف ش. دو تا شست ها هم روی این کلید دراز فاصله ها. همین!
نوشتن خاطرات و حال و هوای دل و روزگار به نظر تکرار مکررات می رسد. من مکررن نگرانم. مکررن چشمم به دنبال آینده ی درخشانی در کشورم در مقابل چشم های آینده ی دخترم می گردم و از بس که هوای این روز های ما غرق در چیزی شبیه دود یا مه یا ابر است هیچ چشم اندازی از آینده پیدا نیست.
عباس معروفی متن زیبایی در این باره نوشته.حرفی که حرف دل خیلی از ماست. خیلی های دیگری هم هستند که حرف دل ما را به کلمه های خوبشان بیان می کنند اما نه در جهانیم انگار ما نه در ایران که صدای حرف هایمان را هیچ گوشی نمی شنود . همه ی تریبون ها در اختیار دیگران است. و بلندگوی تریبون ما آهسته تنها در گوش خودمان تکرار می شود.
اینکه ما از جنگ گریزانیم. اینکه به دنبال آرامشیم. اینکه نشستن کودکان مان پشت میز های مدارس برای نسل ما ارزشمند تر است جان باختنشان در راه رسیدن به انرژی هسته ای...
توی شرکت هستم. دونفر دیگر هم هستند اما نگار که تنها هستم.
اخبار روز نگران کننده است. دارم روی نقشه های خانه کار میکنم. اما از نگاه کردن به آینده هراسناکم. وبلاگ شعر ها را با شعری و آن وبلاگ دیگری رابا خبری به روز کرده ام. اینجا اما جائیست که باید با خودم به روز شود. اینکه بتوانم حال و هوای لحظه ها را به گونه ای پیاده کنم که خودم را به یاد بیاورم.
امروز با یک نویسنده هم از ماکو تماس داشتم. گفت یک همایش ادبی قرار است بعد از عید نوروز برگزار شود که پیشنهاد کرد من را هم دعوت کند. چه جالب. بعد از عید نوروز می شود اواسط و اواخر ماه مارس و هیچ معلوم نیست تا آن زمان این سیبی که در دست سیاستمداران است تا کجا های آسمان رفته باشد و چند تا چرخ زده باشد...
این چه حس بدیست که آدم دست روی دست بگذارد و بنشیند و چرخش روزگار را تماشا کند...
من از اندیشه هایم فرار میکنم
و زمستان
بی صدا می گذرد
...
خوشا به حال کبک هایی که سر در زیر برف پنهان می توانند کرد.
خواندن پیام یا نامه هایی از یک دوست از خارج از کشور آنهم اروپا مرا خوشحال می کند. حس خوبی که حال و هوایی نمناک و تصاویری درخشان دارد. بخصوص تو که برای کسب تجربه ها و حس های تازه رفته ای و آنقدر توان انتقال حس ات بالاست که یک دلتنگی سبک، یک نفس عمیق، چند قدم پابرهنگی، لذت باز کردن در بدون کلید و یک لبخند ساده را هم با تمام جزئیاتش منتقل می کنی.
اما امروز بعد از خواندن پیامت حس عجیبی بهم دست داد . بر عکس. تو را دیدم که بازگشته ای اما در تصاویر شهری از پس جنگ.
اینکه از بهشتی پا به جهنمی گذاشته ای اش عجیب نبود. عجیب لبخندی بود نامرئی بر لبانت از بردن لذت تجربه ی یک حس ناب و تازه.
می خواستم از فکرم بپرسم که چرا فرار از آنچه که هستیم؟ تو ، هر نامی که تو نباشی. اما تو !
...
نمی توانم بگویم چه فرق می کند. چون فرق می کند. خوب است که باشی. اگر چه دور. اگر چه نا پدید.
نمی دونم این شعره؟
نمی توانم بگویم چه فرق می کند...
چون فرق می کند!
" خوب است که باشی."
- ... اگر چه دور،
اگرچه نا پدید...-
به میهمانی خورشید نگاهم و
روز
آرام
تمام می شود
....
اون شعر پایینی رو خودم بی خیال میشم. درباره ی مرغ دریایی با خودم به توافق نرسیدم.
امروز از صبح برف میبارد. سرما خورده ام.
آپارتمان دوم فروش رفت پس روز خوبی است.
از صبح چند تا داستان خوانده ام. چند تکه یادداشت هم نوشته ام. نمیدانم چرا هوس نمی کنم داستان های نیمه تمام ام را دوباره بخوانم که بلکه تمامشان کنم. چند تا به نظر خودم تمام شده هم دارم که باز هم هوس نمیکنم که دوباره بخوانمشان. زوری که نیست. باید هوس کنم که بروم سراغشان. گلویم می سوزد و فکرکنم تب هم داشته باشم.
شرکت هستم و مشغول چک کردن نقشه ها و جواب دادن به سوال های کار آموز ها. و جواب دادن به تلفن ها . کار آموز شماره ی یک خنگ است. شماره ی دو با هوش تر است. شماره ی یک هی صدایم می کند و سوال های تکراری می پرسد. فکر کنم همه ی نقشه هایی را که کشیده باید خودم دوباره بکشم که اشتباه نکرده باشد. باید عذر این طفلکی را بخواهیم. راستی چند ماه است که اینجاست؟ و چه کار سختی باید باشد خواستن عذر کسی. لابد امید دارد استخدامش کنیم . اما کار کردنش با اینهمه اشتباه و دست پاچگی و بی حواسی و خنگ بازی بجرز ضرر چیزی ندارد. اینکاره نیست. دومی را فکر کنم استخدامش کنیم.
انقدر وقتم را گرفتند که ساعت یک شد انگار... هان؟ ساعت کامپیوتر من که هفت دقیقه به یک مانده این اینتر نت لعنتی چرا قطع شد؟ حالا باید متن ام را کپی کنم دوباره بگیرم ببینم وصل می شوم یانه.
ببار برف. تو همینجور ببار. کاری به این کار ها نداشته باش.
در خودم تنها هستم
و آرامش برکه ام را
هیچ
هیچ
هیچ
- حتا شیرجه ی مرغ دریایی ای هم-
نخواهد توانست بر هم زند
شادی اش انگار به تحقق پیوستن این دعا است که در این بازار کساد خرید فروش زمین و مسکن در تهران، ما داریم یک دستگاه دیگر از آپارتمان ها را می فروشیم. البته تائید خبر هنوز صد در صد نیست اما خب نود و نه درصد که هست!.
این شد دلیل این شادی که با آمدن این امید، بار سنگین نگرانی از لنگ ماندن درنیمه راه بر دوشمان اندکی سبک تر شده. و اگر چنانچه آن یک در صد باقیمانده هم به راه آن نودو نه درصد دیگر برود، تا پایان ساختمان که رئیس به طور اعجاب انگیزی معتقد است که تا بهار سال آینده به پایانش خواهد رساند ، نگرانی مالی نخواهیم داشت.
برای تحقق این آرزو و به ثمر رسیدن این تلاش باید که
اول:آقای رئیس و آقای خریدار اول و آقای خریدار دوم هرسه تا بهار سال آینده زنده و سلامت باشند.
دوم: توی مملکت حد اقل تا بهار سال آینده جنگ راه نیافتد
سوم: بر شهری که بر گسل های بسیاری واقع شده که از دوره ی بازگشت فعالیتشان چند سالی گذشته، تا بهار سال آینده زلزله ای واقع نشود.
یاد تصویر نقاشی صورت خودم می افتم و لبخندم که میان شکوفه ها حرام شده بود. تصویری بزرگ که با رنگ و روغن نقشی شده بود و بعد پاره پاره شد.
کاش خاطرات هم پاره پاره میشدند
از وقتی رفته ای روز ها دراز تر از حد معمول شده اند. حالا تو معتقدی که آن عذاب پایان یافته؟
راستی یادم رفت ازت بپرسم که گرفتن حق دیگری در دست، چه قدر لذت بخش است؟ کسی که حقت را از دستت در می آورد آیا احساس خوبی دارد؟
حق گرفتنیست. من اما پای و نفس دویدن دنبال آن حقی که تو در دست می فشاری اش را ندارم.
گفتی عذاب نکشیم. اما نمی شود. گویا عذاب هم اعتیاد می آورد...
و الان سخت هوای شنیدن آن شعر شاملوی نازنین را دارم که میگفت نه به خاطر این نه به خاطر آن....به خاطر یه چیزی تو مایه های لبخند کوچک تو بر لب های نازک ات. چی بود راستی؟
ابر تیره ی بامداد به برف نشسته. من از گوشه ی این پنجره در پس زمینه ی آجری حیاط خلوت حواسم پرت دانه های ریز برف است. و به مجوز امروز فکر میکنم که .نه! هیچی...بی خیال!! برف که غصه خوردن نداره. اون چیزی که غصه خوردن داره اینه که فردا ختم شوهر نیلوفره.
باید بلند شم زنگ بزنم ببینم چه بلایی سر طفلک اومده.