تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

بدون شرح

از صبح تو فکر این سپرده ی لعنتی ام. رفتم توی سایت پارسیان و حساب کردم که اگه ده تای دیگه از روش بردارم سود ماهیانه ش میشه سیصد و سی و سه تومن در ماه که  از مبلغ اجاره ی ماهیانه ی شرکت هم کمتره.

اما رئیس برای زدن سقف اول که منجر به گرفتن وام بانک مسکن میشه به این پول احتیاج داره. از من نگیره از کی بگیره؟ هر چند که قول داده بود دیگه نیازی به برداشت از سپرده نداشته باشیم اما تو این دوره زمونه کی میتونه سر قولش وایسه که اون دومیش باشه؟

صبح بعد از عنوان این درخواست و پاسخ ابتدایی و قاطعی که گفتم: "نمیشه دیگه دست به اون پول بزنیم "و حرف هایی که بعدش پیش آمد، فکر های پاراگراف دوم اومد توی ذهنم. مدتی ساکت شدم و بعد گفتم: "مگر اینکه در مقابلش بهم یه امتیازاتی بدی!".گفت:" هر امتیازی می خوای بنویس بده نخونده امضا می کنم." یه کم فکر کردم و گفتم : حق استفاده از انرژی هسته ای!!!

گل از گلش شکفت.

اسکلت ساختمون بالاخره داره میره بالا. یک اسکلت استثنایی و رویایی. ستون های آبی رنگ با اتصالات پیچ و مهره ای. ساختمانی که همه اهالی کوچه از دیدن ستون هایش شگفت زده شدند. اما با چه خون جگری. در حدود این یک هفته ای که نصب اسکلت شروع شده هفتصد و پنجاه هزار تومان پول زور پرداخته ایم برای اینکه زورمندان به دلیل نمایش دادن عضلاتشان کار را متوقف نکنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 12:7  توسط هیچکس  | 

جناب آقای...؟ سراجی! بعله لطف دارین. حال شما چه طوره؟ اینو لطف می کردین روز اول به ما آدرس میدادین. نه خدا شاهده. مگه ما می خوایم لجبازی کنیم با هم؟ آدم که نکشتیم. خلاف که نکردیم. ستونه! آوردیم میخوایم کار بذاریم. خوب زنده باشی. سر خیابون جدول شکسته. من اونجا رو خودم با خرج خودم درست می کنم. من خودم یک ساعت با آهنگر برای همین دعوا کردم. اگه ستون علم نشه که راه کوچه تا مدت بیشتری بند میاد. دوست عزیز آخه بالاخره شما ...

عقب موندم از حرف های رئیس پای تلفن

الان داره میگه

فقط لطف کنین هر کاری می کنین در چهار چوب قانون. اگه آدم کشتیم قانونی ما رو ببرین اوین اعدام کنین. لجبازی که نمی خوایم بکنیم. هموطنیم هر دومون ایرانی هستیم آخه این درسته؟

حالا گوشی قطع شده. و آقای میر سلیمانی رو گرفته. مثل اینکه رئیس ِ اون قبلیه س.

من شماره و اسم شما را الان فهمیدم. شما با من صحبت نکردید. ایشون پدر خانم بنده بودند و هشتاد و چهار سالشون است. ...

بعدش بد جور دعوا شد.انگار یارو اصرار داشت که نه خود شما بودین. و من باز از جمله هایی که پشت سر هم روی هوا همراه با فحش و فضیحت ردیف شده بودند عقب ماندم.

هوا آفتابی نباشد یک جور گرفتاریم هوا آفتابی باشد یک جور دیگر.

چکار باید کرد؟

حالا داره با آهنگر حرف میزنه. میگه بیا با هم بریم پیش میر سلیمانی. میگه شاکی دارین. شاکی ما کیه؟ مجوز که دارین امروز؟ خوب. من یه صحبتی دارم. این آقا مهرداد که با رئیس کلانتری آشنایی داره . ناحیه هم بغل کلانتریه. بله. اون ناحیه ی ما چسبیده به کلانتریه. بگین از طرف اون ...نه بابا اصلن گوش نمیده به حرف ما فقط بی ادبی می کنه. جان؟ بابا تعهد که منم میدم. اون که مهم نیست. بگو از طرف اون حلش کن که ما نریم اونجا دعوا مرافعه. ببینیم چی میشه...

و باز گوشی قطع شد.

چه روزیه امروز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 11:7  توسط هیچکس  | 

حوصله م از دستم  سر رفته. بعد از ظهر یکشنبه است. داشتم روی یک متن احمقانه کار می کردم.اعصابم از دسن خودم خورد شد. حوصله ی خودم را هم ندارم. بخصوص هنگام فکر کردن به یک اشتباه.

 

 دارم انجیل به روایت متی ی باخ را گوش می کنم و صدای موسیقی را از حد معمول خودم بلند تر کرده ام. صدای کلیک کلیک ماوس به دست این دو کار آموز هم میآید. و دلم از دست خودم گرفته . راستی شما به جای خودم عبارت بهتری سراغ ندارید؟ آدم وقتی می خواهد خودش را خطاب قرار دهد،  بجز خودم چه می تواند بگوید؟ یه کم فکر کنم: ...من . دلم از دست من گرفته. یا دلم از دستم گرفته. اینطوری دست مقصر می شود. در حالیکه نیست.  اینجانب! اینجانب خوبه؟ میتونم بگم که دلم از دست اینجانب گرفته. اینطوری بهتر شد. اینطوری کسی خودش را با آدم اشتباه نمی گیرد. اینجانب آدم خنگی هستم و دلم ....

از دست اینجانب  عصبانی ام و می توانم همه ی زور نداشته ام را در مشتم بگنجانم و مشتم را فرو ببرم توی شیشه ای. چرا مشتم را ؟ کله ام را. بعد گردنم گیر کند لای تکه های بران شیشه.

 

اجرای قشنگی ست از ارکستر مجلسی لوزان. کرال هم هست و دلم می خواهد صدای اش را از این هم بلند تر کنم.  دلم می خواهد گوش هایم کر شود از این آواز. دلم می خواهد گریه کنم اما برای اولین بار بی تفاوت از کنار گریه هم می گذرم. 

 

بماند یادگار از این بعد از ظهر آشفته ی زمستانی و سرد. بیست و پنجم دی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 16:45  توسط هیچکس  | 

الان آفتابیه اما همون سفیدی ای که ساعت ۷ صبح ریخته بود روی همه ی زمینا و همه ی شاخهه ها و همه ی تیر آهن ها ، کافی بود که کاسه کوزه ی کار مارو به هم بریزه.

 فراهم کردم مجوز از راهنمایی رانندگی برای عبور جرثقیل و بستن کوچه و فراهم کردن بیست نفر پرسنل همه ش با همون صبح برفی به باد رفت.

 امروز هم کار تعطیل شد و کرایه ی دوربین های نقشه برداری و نگه داشتن جرثقیل ها و پول زوری که برای جواز عبور به راهنمایی رانندگی دادیم.

ساعت هفت و نیم همه پراکنده شدند و کار امروز هم به تعویق افتاد.حالا این آفتاب و این آسمون آبی ....

....

هفته ی گذشته نتونستم بنویسم.

به اختصار عرض شود که :

 ۱- کامپیوتر توی خونه ندارم و نوشتن توی وب محدود به ساعات پیش از ظهر توی شرکته اونم به شرطی که تمرکز کافی داشته باشم. و هی از پشت میزم صدام نکنند.

۲- هفته ی گذشته چند روزی گرفتار یک عفونت داخلی هم بودم که الان هم باید یادم باشه که ساعت ۳ مثل دیروز آنتی بیوتیکم را فراموش نکنم.

۳- دیروز طی یک حرکت احمقانه که صد در صد تقصیر خنگ بازی خودم بود و خودم را نمی بخشم ( اینجا یاد آن جمله می افتم که توی مجله ی دخترک بود که گفته بود : به یاد داشته باشیم که تنها لازم نیست دیگران ما را ببخشند بلکه خودمان هم باید خودمان را ببخشیم) خلاصه تصادف کردم و حدود پانصد هزار تومان خسارت به بار آوردم. دلم می خواهد هرچه زود تر بدهم اش صافکاری و رنگ اما رئیس می گوید که مهم نیست و الان خرج های مهم تری داریم.

۴- خبر جالب اینکه دخترکم شور و شوق عجیبی برای راه اندازی یک نشریه داخلی توی مدرسه نشان داده و یک شماره مجله هم انتشار داده که با تشویق های مسولین همراه بوده و دیروز با مدیر مدرسه جلسه داشته. و با چه شور و شوقی همه ی ماجرا ها را تعریف می کرد...دلم می خواست همه ی دنیا شعف اش را می دیدند.

۵- امروز تولد دلارامه. یادم نره. برم ببینم این آدمک چوبی ها که برای طراحی فیگور مناسب هستند چند اند.

۶- گرفتار  یک جور سر در گمی هستم که اوایل برایم نا آشنا بود و تازگی ها با هم انگار رفیق شده ایم.

۷- بیایم وبلاگ های شما را بخوانم ببینم توی این هفته چه گذشته؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 11:25  توسط هیچکس  | 

دیروز توی شرکت دسترسی به نت نداشتم.

دفتر چه ام پر شد از کلمات!....

امروز کامپیوتری را که توی خانه داشتم آورده ام شرکت. بعد از کلی دردسر جابه جایی دوتا کیس ومانیتور و سیم های مربوطه بالاخره این دستگاه را گذاشتم جای آنیکی که از حالا به بعد در اختیار کارآموز شماره دو قرار خواهد داشت. تصمیم داشتم نوشته های دیروزم را اینجا بنویسم اما آمدم کامنت آبی آسمان را خواندم. یاد مجسمه ای افتادم که در پارک شفق یوسف آباد هست و از کودکی با او دوست بوده ام. و حتی برایش شعری هم نوشته بودم. تصمیم گرفتم پست اول امروز را اختصاص بدهم به نوشته ی آبی آسمان و بعدش آن شعری که برای مجسمه ای که دوستم بود نوشته بودم.

ا- نوشته ی آبی آسمان:

در حاشيه يكي از پاركهاي بزرگ شهر

در خيابان امير آباد

مجسمه ي مردي ست شايد از برنز يا فلز ديگر

كه روي يك صندلي سنگي نشسته است و به پارك
نگاه مي كند

او بسيار طبيعي ست

و كمي هم خسته

او را طوري ساخته اند

كه خم به ابرو نمي آورد

او را طوري ساخته اند

كه درد را حس نمي كند

او را طوري ساخته اند

كه ظاهرا

چيزي نمي شنود

چيزي نمي بيند

چيزي نمي گويد

و هيچ آرزويي و غصه يي ندارد

او را دقيقا براي كنار پارك خوشبخت ساخته اند

در زمستان گذشته

من با اين مجسمه دوست شدم

چرا كه هر روز صبح زود براي ورزش به اين پارك مي

رفتم

چرا كه مي توانستم گهگاه چند كلمه يي با او درد دل

كنم

به رازداري او مطمئن بودم

و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه مي كردم

من در زمستان گذشته

بعد از اينكه با مجسمه دوست شدم

هفت و شايد هم هشت روز با او درددل كردم

فقط هفت يا هشت روز

و در آخرين روزي كه با او درددل كردم

ناگهان تركيد

با صدايي وحشتناك

و من خيلي تعجب كردم

البته نه براي اينكه مجسمه تركيد ..


حالا چند جاي مجسمه را وصله پينه كرده اند
و به من هم گفته اند كنار آن مجسمه ننشينم
يعني نوشته اند : دست نزنيد ‚ تازه تعمير است
من هنوز هم متعجبم
و گمان مي كنم
تا روزي كه بميرم
متعجب باقي بمانم
البته نه براي اينكه مجسمه تركيد

۲- شعر خودم برای مجسمه

 

به حال مجسمه

غبطه می خورم

...نگاه کن!

همیشه ی عمرش

        چه آرام است...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 10:4  توسط هیچکس  | 

کتابم را بستی... صدایش را شنیدم !

 

بار اول آرام بستم اش. گذاشتم اش روی پا تختی. قسمت کتاب های نیمه تمام. دستم را از پشت برج کتاب ها خزاندم دنبال کلید ِچراغ ِ پای تخت و خاموشش کردم. خوابم نبرد. چراغ را روشن کردم. کتابت را دوباره بر داشتم. همینطوری الکی جایی از میانه هایش را باز کردم و این بار محکم کوبیدمش به هم. یک مقدار گرد و خاک به هوا رفت. دوباره بازش کردم و محکم تر کوبیدمش به هم. دلم می خواست صدای بسته شدنش تکرار و تکرار شود. اینبار سراندم اش زیر تخت، قسمت کتاب های خوانده شده.  

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:55  توسط هیچکس  | 

                  خطوط معوجی مانده

                   از دستخط ات

                   بر دیوار خاطرم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:46  توسط هیچکس  | 

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون هنر های دگر موجب حرمان نشود

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:44  توسط هیچکس  | 

شهر ساکت است

خطی ز گفتگویی حتی

بر دیواری نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:43  توسط هیچکس  | 

نخواستم که واژه ی دلفریبی باشم از اندوه نا گفته ها

حقیقت به تمامی من بودم

و تو

این شکل ساده را

از تعریف دوستی

نخواستی

.

همیشه غصه ای با قی می ماند از سادگی اما که چرا نفهمیدم. و چرا انقدر ساده بودم. و چه دیر آفتاب از پشت ابر بیرون می آید.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:41  توسط هیچکس  | 

جمعه غروب

کتابم را بستی. صدایش را شنیدم. چه کردم؟ گوش هایم را گرفتم؟ نه! کتابت را بستم.

 از آن کتاب ها بود که نمی توانستم تمامش کنم. این همه پیچیده نوشتن، سخت فهمی می آورد. راستش توی رو در بایستی داشتم میخواندم ات. خیال میکردم نخوانده ببندم ناراحت شوی.

 باید عکس العملی نشان دهم اما هیچ کارنمی کنم. چون نشسته ای برای دیدن عکس العمل من.

بار اول آرام بستم اش گذاشتم اش روی پا تختی. قسمت کتاب های نیمه تمام. دستم را از پشت برج کتاب ها خزاندم دنبال کلید چراغ پای تخت و خاموشش کردم. خوابم نبرد. چراغ را روشن کردم. کتابت را دوباره بر داشتم. همینطوری الکی جایی از میانه هایش را باز کردم و این بار محکم کوبیدمش به هم. یک مقدار گرد و خاک به هوا رفت. دوباره بازش کردم و محکم تر کوبیدمش به هم. دلم می خواست صدای بسته شدنش تکرار و تکرار شود.

و دلم میخواهد به خودم اطمینان دهم که شنیده ای صدایش را ...باید شنیده باشی صدایش را.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 20:30  توسط هیچکس  | 

شاید تو منتظری که توی اون وبلاگ مشترک من بنویسم. اما من منتظرم که تو بنویسی. و وقتیکه تنها رابطه ای که ما رو به هم مربوط میکنه به این مرحله برسه. من فکر می کنم باید فاتحه ش رو خوند.

اما اینو به تو نمی گم. نمی دونم چرا. شایداگه بگم خیلی مودبانه ما با هم خداحافظی کنیم و قبول کنیم که دلمون برای هم تنگ نمیشه.

تو میگی دلت برای من تنگ میشه و من دلم به همین پنج کلمه خوشه. من می گم برام بنویس. و شاید تو هم دلت به همین دو کلمه خوشه. ولی واقعیت اینه که من باور ندارم دلتنگی تو رو. دلتنگی باید یه نمودی هم داشته باشه. نباید؟ و شاید تو هم اینو باور نداری که دلم می خواد نوشته هاتو بخونم...

گفتن ساده ست اما پشت گفته پنهان شدن سخت. گفته های ما گاه آنقدر نازک و شیشه ای اند که وقتی پشتشان خیال می کنیم که مخفی هستیم، دیگران به راحتی می بینندمان. مثل قایم موشک های دو-سه سالگی می ماند! وقتی چشم هایت را می بندی خیال می کنی کسی نمی بیند ات...

اما

من اینجا هستم! چشم هایت را باز کن...سک سک!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 10:22  توسط هیچکس  | 

اولین قدم برای یافتن صداقت اینست که به خودمان دروغ نگوئیم.

...

باید قبول کنم که چیزی برای مخفی کردن ندارم.

همینطور چیز ی بیشتر از آنچه که دارم را نمی توانم بنمایانم...

جیب هایم را همینجا میریزم بیرون. یک دسته کلید، یک دستمال کاغذی مچاله شده، کمی پول خرد، سگک کمربندم، و ...نوک انگشت هایم میگردد دنبال یک شیء کوچک و گرد که باید سرد هم باشد. آهان! پیدایش کردم رفته بود زیر دستمال که انگشتم بهش نمی خورد.نه یکی بلکه هم دو تا. دو تا تیله ی کوچک و گرد و درخشان که مغز یکی شان سبز و مغز دیگری قرمز است. حالا به هم می خورند و من عاشق این صدای به هم خوردنشان هستم. مرا همیشه یاد جیک جیک گنجشک ها می اندازند. میگذارمشان همینجا روی میز. کنار این دسته کلید اما باید مواظب باشم که قل نخورند و روی زمین نیافتند که دنبال کردنشان جلوی این جمع کمی سخت است! ... این ها همه ی آن چیز هایی بود که در جیب داشتم ؟ توی آن یکی جیب دکمه ی ندوخته ای نمانده که برای اینکه  نگویند شلخته است و دکمه اش را نمی دوزد و توی جیبش نگه میدارد به ما نشانش نمی دهد؟ خب این هم دکمه ی ندوخته! مهم هم نیست که بگویم همین یک ساعت پیش کنده شده و گرنه اگر دیروز افتاده بود که دوخته بودمش. نه! این دکمه حدود یک هفته هم بیشتر است که توی جیب من جا خوش کرده. و اما در باره ی آن تیله ها که اینجا گذاشته بودمشان...  اما نیستند، منکه گفته بودم قل می خورند و می افتند زمین... اینطوری نگاهم نکنید! خب بعضی چیز ها هم هستند که آدم دلش می خواهد باشند اما نیستند!... چیزی که دلم می خواهد توی جیبم باشد و نیست. نه یکی بلکه هم دوتا! دلم می خواهد صدای به هم خوردنشان هم از توی جیبم بیاید اما نمی آید.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 10:36  توسط هیچکس  | 

صد نفر تو سرم دارن با هم دعوا می کنن. که نمی فهمم چی می خوام بگم...

سردمه. ساعت دوازده و هفده دقیقه س. دوازده و نیم باید برم دنبال دخترک. دوباره سردمه. این خانوم کار آموزم هیچی نمی پرسه. منم به کارش کار ندارم. خنگه. هر چیزی رو هزار بار باید بگم و بار هزار و یکم باز مطمئن نباشم که یاد گرفته یانه.  کاش بشه زود تر جوابش کرد.

دلم می خواد یه قسمتی از مغزمو که همه ش نگران و ناراحته رو بتونم خاموش کنم اما بر عکی بقیه ی قسمت ها خاموش ده و اون تکه از کا رنمی افته.

زندگی توی خانه ای که ما زندگی می کنیم کار خیلی سختی شده. درست مثل اینکه توی دیوانه خانه انداخته باشندت. من برای فرار از همان دیوانه خانه بود که ازدواج کردم و حالا بعد از این همه سال دوباره انداختهاندم همانجا.

دلم استقلال می خواهد. دارم خفه می شوم و نمی دانم این ماجرا تا کی ادامه دارد؟ نمی دانم این ها بهانه است یا واقعیت است؟

من کی هستم اصلا ؟

 

ساعت دوازده و بیست و یک دقیقه شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 12:26  توسط هیچکس  | 

ساکت ام.

موتورم خاموش شده انگار. و نمی دانم چرا تصویر یک دستگاه بزرگ که حتی اسمش را هم نمی دانم کنار یک ساحل برایم مجسم می شود هی. دستگاهی که تک و تنها توی آن ساحل داشته کار می کرده و سر و صدای فراوانی هم به راه انداخته بوده اما حالا خاموش شده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 10:41  توسط هیچکس  | 

خوبم؟

صبح یکشنبه  است. دیروز خیلی مغشوش بودم. برای آنیکی وبلاگ چند تامتن نوشتم و هیچکدام را نگذاشتم. همه را پاک کردم. دلم می خواهد بنویسم که امروز آرامم. یعنی این واقعیت دارد؟

تصاویر چند تا خواب که این چند شبه دیدم همه ش جلوی چشمامه. یکی دیشب بود که با دخترک طلوع خورشیدی را نگاه می کردیم. خورشیدی بزرگ با رنگی میان نارنجی و سرخ و هر دو آن همه  زیبابیی را باورمان نمی شد...

یکی دیگر چند شب پیش بود که خواب میدیدم قرار است به عنوان خبر نگار از یک قالیچه ی قدیمی خیلی قشنگ و جالب عکس بگیرم و هر چه تلاش می کردم نمی شد عکس بگیرم همه اش توی تصویرم عکس کله های مردم می آفتاد. قالیچه یک قالیچه ی سرخ بود و مربع شکل با ابعادی در حدود یک متر و خورده ای که از مرکز قالیچه کاملن بصورت دایره وار بافته شده بود تا اینکه آخرش یک دایره توی یک مربع محاط شده بود. و من نتوانستم عکسش را بگیرم...

اوضاع درونی خودم مقادیر قابل توجهی سر درگمی بی مورد است که هر چه می گردم علتش را پیدا نمی کنم. در همین رابطه دیشب هم توی دفترم چیز هایی نوشته ام که یک پاراگرافش را اینجا می نویسم:

 

-خوبم؟ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(اون خط آبیه ی اون بالا مثلن خط ی که توی دفتر چه س. باشه؟!!)

می نویسم "خوبم"، یک علامت سوال جلویش میگذارم و می روم توی فکر. یک خط آبی دراز شده جلوی علامت سوالم و بقیه ی کاغذ خالی مانده.

چه حالتی ست که آدم بی آنکه برای خودش حتی بتواند دلیل موجهی پیدا کند ، حاضر نیست به خودش جواب بدهد که خوب است!

نمی خواهم برای خوب نبودنم بهانه بتراشم و نمی خواهم هم مثل احمق ها بی خودی به خودم تلقین کنم که خوبم!

پس بگذار جلوی این علامت سوال همان خط آبی تا ابد باقی بماند!

بعدش دفترم بسته شد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 8:53  توسط هیچکس  | 

زنده باد وبلاگ بدون عنوان خودم که برای هر چرندی که توی ذهنم باشد بهترین جا ست!.

 رسیده ام خانه و یک جوری ام. نمی فهمم چه مه. با خود درونی ام انگار بگو مگو یم شده و با هم قهریم. جالبیش اینجاست که جزئیات این بگو مگو رانمی دانم.

صدای پیانوی دخترک می آید. گام ها را با عجله و بی دقت و سریع میزند که رد شود و برود. و از آن موقع هاست که از بس توی دلم پر از حرف و سر و صداست نمی شنوم چه می گویم.

دلم می خواهد خودم را جریمه کنم که صد و بیست بار بنویسم: خودت باش!- خودت باش!- خودت باش!.......بعد هم در حین نوشتن جریمه ها بعد از هر خودت باشی از خودم بپرسم که مگر خودم نیستم؟! اینطوری میشه: خودت باش! -مگر خودم نیستم؟ خودت باش!- مگر خودم نیستم؟ الی آخر. .....

نقطه.نقطه. نقطه.

کلمه می نویسم. اینطور ی بهتره:

صدا- رعد- آهو-کلمه- فریاد- تنها- باد- ابر-کلاه-سرگردان- تصمیم-اختیار-گل-بهار-باغچه-دلتنگ-سرد- متبادر-ذهن پریشان- حالت بدی مثل چندش-مرگ-اندوه-قهوه ای- ناخود آگاه مریض........ کلمه ها را با دست روی کاغذ راحت تر می شود نوشت تا با کی بورد روی کامپیوتر. اینطوری از جاده ی کلمات عقب می افتم گرچه که سرعت تایپم خوب است اما سرعت حرکت روی جاده ی کلمات بیشتر است.

اه این کتاب نیچه را هم برداشته ام برده ام توی شرکت بیخودی. الان دلم می خواهد نیچه بخوانم. و دلم می خواهد که دیوانه شوم. خدایا خدایا دروغ گفتم! ازآنجا که تو معمولن اینطور خواهش ها را برعکس دیگر خواهش ها زود بر آورده می کنی لطف کن این یکی را نشنیده بگیر!!!!

چرا هر چی این کلمه های چرت و پرت رو از توی ذهنم می ریزم بیرون خالی نمیشم؟ شاید یه جیغ کار یه عالمه حرف رو بکنه. یک مقدار انرژی مخرب توی وجودم انبار شده انگار.

من ساکت

بی حرف صدا

و این همه فریاد

در دلم

.

در آسمان دلم

جایی بری پرواز یافتم

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 17:43  توسط هیچکس  | 

خاموشم. سردمه. توی ذهنم با یه عطسه شلوغ پلوغ شده و یه جوری می خوام همه ی گرد و خاک های به هوا خاسته رو دوباره بخوابونم سر جا هاشون. تلفن.......

تلفن بی موقع باعث شد کامل یادم بره چی می خوام بگم

بازم تلفن.

نه خیر. قرار نبود اصلن من امروز اینجا چیزی بنویسم. اما سخت دلم می خواست درباره ی احساس آزادی بیاندیشم و درباره ی احساس آزادی بنویسم و بند های حاصله از نگاه دیگران را به آزادی خودم ببینم که چطور می شود بی خیال شد و بازشان فرض کرد.

تلقین آنچه که وجود ندارد: من را کسی نمی بیند. دلم می خواهد لباس فکر هایم را با خیال راحت در بیاورم و زیر آفتاب ساحلی دراز بکشم. می شود؟ باید قبول کنم که بعضی چشم ها نامحرم نیستند.

یا اینکه به تمامی بی حیا باشم. انگار کن که جزیره ی لختی هاست. شاید اینطوری بهتر باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 15:29  توسط هیچکس  | 

داری وقت تلف میکنی و این هیچ خوب نیست. ساعت شده یازده و سیزده دقیقه....بلند شو برو دنبال کارت. پاشو دیگه ! معطل چی هستی؟ ...........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 11:18  توسط هیچکس  | 

خورشید زمستانی

 

از باد فراری تر

از حباب گم شدنی تر

سر چرخاندم که ببینمش

 نبود.

...

آفتاب روز

دست بر گونه هایم بگذار!

پشت ابر نرو

...

نگران دیدار آفتاب

چشم دوخته به آسمان

گل یخ

...

روز زمستانی!

خورشید را باور کنم

یا ابر تیره را؟

...

ستاره ها و ماه!

خورشید مرا

کجا پنهان می کنید؟

...

شب از راه می رسد

تاریک شده ام

...

گم می شوم در خاموشی خودم

تاریک

بی صدا

ناپدید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:42  توسط هیچکس  | 

یک ضربدر قرمز جلوی پاسخ خودم!

 

ماجرا های زندگی گاهی آنقدر عجیب پیش می روند که ما که خودمان در قلب زندگی جاری هستیم اصلن نمی فهمیم چه شد!

چه شد؟ آن حسی که آن همه برای من دلپذیر بود کجا رفت؟ تابش آفتاب بخارش کرد یا باد پاییز بردش؟ بغل دستی ِ عزیز!...نکند تو دزدیدی اش از من. ...

گمان کنم نگاه ِ سردی منجمدش کرد. و یک حس یخ زده مفت هم نمی ارزد!

مطمئنم که اشتباه کرده ام و گرنه به بن بست نمی خوردم!

خیلی ساده است:

 از آنجا که آنچه در ذهن باقی می ماند نتیجه ی اعمال ماست و نه حرف هایی که می زنیم، پس اکثر حرف ها را - تا قبل از ثابت شدنشان- نباید باور  و به آنها دل خوش کنیم. و متاسفانه بیشتر اوقات نتیجه ی اعمال آدم ها در روابط شان تاثیر های بدی می گذارد....

این که آدم پی به اشتباهش ببرد خوب است. گاهی پیش می آید که چیزی یا حسی درون ما هست که میداند ما داریم اشتباه می کنیم اما اطلاعاتی که برای قبول اشتباه لازم است را به مغز نمی رساند. این مواقع دچار حس عجیبی می شویم که دو دل می مانیم و نمی دانیم چرا دو دل هستیم.

برای استخراج آن اطلاعات درونی خیلی باید رنج کشید. تلاش کرد. نا امید نشد. از پای ننشست تا ـ شاید- به نتیجه رسید.

برای اطمینان اما باید آنرا اعلام کرد: من اشتباه کرده ام. یک ضربدر قرمز جلوی پاسخ خودم! :X

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:44  توسط هیچکس  | 

چرا باید اعصاب خودم را خورد کنم و هی بروم کامنتنگی را بیخودی چک کنم ببینم کسی آنجا پیام گذاشته یانه؟

یک سری داده یا فرض یا اطلاعات اولیه...(عبارت بهتری پیدا نمی کنم برایش) خلاصه یک سری چیز هست که ما میدانیم و بر اساس این دانسته ها باید مغز مان را به کار بیاندازیم و تصمیم بگیریم.

تا اینجای کار درست!

اما از اینجا به بعدش...

خوب ما مغزمان را به کار می اندازیم و تصمیم هم می گیریم. و حالا باید خودمان یعنی جسممان و رفتارمان تصمیمی که مغزمان گرفته را قبول داشته و به اطاعت او در آیند.

فکر کنم تا اینجا هم درست.

اما ار اینجا به بعدش که آدم تصمیم های منطقی خودش را گاهی نمیتواند بپذیرد و کودکانه از خوردن دارو های تلخ سر باز می زند را چه کنیم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 10:52  توسط هیچکس  | 

چرا همه از تکرار خسته میشن اما من از تکرار خسته نمیشم؟

دستمو بگیر!.. من از این حس تکراری خوشم میاد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 13:30  توسط هیچکس  | 

من از این بازی خسته شدم. این اشکالی داره؟

توی کوچه باد سردی میاد و من نای دویدن ندارم. میام یه گوشه روی یدونه پله ی خونه روبرویی میشینم و اصلن هم دلم نمی خواد به بازی ای که ازش اومدم بیرون نگاه کنم.

تو منو کم نداری. یه هم بازی کم داری. و من   از این بازی   خسته شدم.

بازی کردن اصولن برای تفریح است و ما قراردادی را برای ادامه اش امضا نکرده ایم. نمی دانم چه مدرکی و چه قدرتی خواهد توانست مرا مجبور به ادامه ی بازی کند؟

اما اینکه وقتی کنار مینشینی هم کسی نیاید بگوید آهای! چی شد که نشستی؟ خسته شدی؟ ... بیشتر آدم را ترغیب به کناره گیری میکند. یعنی چی؟

یعنی با خودت فکر میکنی که ناز نازی است خسته شده نشسته نفسی تازه کند خودش بر می گردد؟

یا اینکه آنقدر گرم بازی هستی که متوجه نشستن من نشدی؟

یا اینکه اصلن مهم نیست که من باشم یانه ! برای اینکه دل خودم نشکند به بازی راهم داده بودی و حالا هم چه بهتر که خودم کنار بروم ؟

به هر حال همینجا روی همین خاک های شیشه ی پشت این ماشین می نویسم که: " من   از این   بازی   خسته   شدم " و زیرش هم می نویسم که : " خواستی بخون، نخواستی هم نخون! "

بعدش هم میرم خونه مون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 12:12  توسط هیچکس  | 

می دانم که با تو بی تکلف خواهم بود.

به سان لبخندی که موقع روی لب آمدنش را حواست نبوده باشد. کاش زود...زود

حالا یک سری کلمه مانده توی سرم چیز هایی مثل "مهم- دلتنگ- کاش - دلخور و اینکه چه خوب و یک کلمه که نیامد جلو که من بنویسمش از بس که خجالت کشید و اسمش دست بود. " این ها همه را یک روز به تو خواهم گفت. همان روز که گفتی کاش.

و من دلم که از امروز حتمن زود به زود هوایت را می کند. و خیالم سراغ پنجشنبه را می گیرد.

و زمستان گرچه روز هایی بی خورشید داشته باشد اما می تواند گرم باشد. و این گرما شاید به اندازه ی چند تا از کبریت های دختر کبریت فروش باشد اما زیباست و من دوست دارم دست هایم را بگیرم روی شعله اش. و توی هوا ها کنم و شاید هم ادای سیگار کشیدن در بیاورم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:34  توسط هیچکس  | 

از اون روز هاست که یه حسی بدون اینکه بریزه بیرون توی تنم وول می خوره! دلم میخواد پوستمو برش بدم که هر چی هست بریزه بیرون. اذیتم میکنه.

حقیقتش امروز که سوم دی ماهه تولد منه. صبح ساعت شش به دنیا آمدم. اما شناسنامه ام را روز اول دی گرفتند. چرایش هم این بوده که هم تولدیِ خواهر بزرگ ترم باشم. اما این که حقیقت ندارد! من سوم دی به دنیا آمدم. شخصیت مستقل من از او این بوده که برای خود خودم روزی داشته باشم. اما والدینم این را نپذیرفته اند. برای همین خواسته یا ناخواسته هر سال تولد ما دو نفر با هم گرفته میشد. اینکه دو روز قبل از اینکه تولد واقعی ات همه بهت تبریک بگویند اشکال ندارد. از یک هفته قبلش هم اشکال ندارد اما اینکه شناسنامه ای که متعلق به توست، وقیحانه روز تولدت را دروغ بگوید حرف دیگریست. گرچه که آدم شب یلدا تولدش باشد شیک تر است تا سوم دی ولی من دوست دارم امروز را روز تولدم بدانم. هرچند که برای هیچکس این موضوع مهم نباشد! من امروز سی و هفت ساله شدم.

ساعت ده و چهارده دقیقه ست و هنوز کار آموز من نیامده. دلم میخواهد نیاید اما میآید.

افسرده ام. بد تر از همه اینکه خودم می فهمم باید برای روحیه ی خودم کاری بکنم و نمی کنم.

 دوتا گلدان توی بالکن دارم که صبح داشتم بهشان آب میدادم، و فکر می کردم که گاهی دلم می خواهد زندگی نباتی داشته باشم.

بنشینم توی خاک و منتظر تابیدن آفتاب باشم. باران ببارد یا دستی آب بر سرم بریزدش چه فرق می کند؟ آرام زندگی کنم و به کسی هم قولی نداده باشم که گل می دهم یا اینکه خشک نمی شوم. گل که بدهم کسی را خوشحال کنم و آب که نداشته باشم هم خشک شوم. چنین بی تکلف و ساده زیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 10:22  توسط هیچکس  |