تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

بدون شرح

ساعت ده دقیقه به نه صبحه و این یعنی دیر! من زیاد وقت ندارم. باید بروم اما دلم می خواهد چند خط بنویسم.

دیروز روز بدی بود اما دیشب از بدی وحشتناک هم بود.انگار اعصابم ضعیف شه و قدرت کنترل حرکات خودم را ندارم.

حال مادرم خوب نبود. اما نمیدانم چه ش است. دیروز پیش از ظهر تهوع داشته و صبحانه و قرص ها را استفراغ کرده. تا شب هیچ نخورده و دچار ضعف شده. شب که آمدم پرسیدم:« چطورین؟» گفت: «خوب نیستم.» گفتم «الان تهوع دارین» ؟ گفت« نه.» گفتم« جایی تون درد می کنه؟ »گفت« نه!» ...امانمی دانم مشکل کجاست. می خواهد قرص هایش را نخورد. قرص هایی که دکتر گفته مواظب باشید حتی یکیش هم جا نیافتد و حتمن خورده شود. و دیشب می گفت که من دیگر قرص نمی خورم. حال تهوعم مال این قرص هاست.

به بابا می گویم بذارید تلفن کنم به دکتر و این وضع را بگویم ببینم چه می گوید؟ بابا نمی گذارند با دکتر تماس بگیرم!!! می گویند فرض کن یک چیزی گفت و ما نتوانستیم انجام دهیم. آنوقت چه؟ ! من گیج و گیج تر می شوم . 

 از ۴ تا قرصی که شب باید بخورد، مهم ترینش را برداشتم و با یک لیوان آب رفتم که قرص را بدهم بخورد. نخورد. گفت نمی خورم. گفتم« دل بخواهی نیست. باید بخورید. اگر نخورید تمام زحمت هایی که این دو ماهه کشیدیم از دکتر رفتن و ام.آر آی و تهیه ی داروهایی که هر بسته ی ۲۱ تایی اش پنجاه هزار تو مان است و کلی زحمت همه بر باد می رود.» باز سرد و بی تفاوت میگوید:« نه! »

بعدش من نمی دانم چطور عصبانی میشوم و چه می گویم که همه می آیند به اتاق مادرم و رئیس بیچاره کلی از دیدن قیافه ی من می ترسد و دخترک طفلکی گریه اش می گیرد. می گویند صورتت سرخ و کبود شده بود. می گویند ترسیدیم همان جا سکته کنی.

اما مادرم مثل سنگ بی تفاوت شده. آلزایمر چیز وحشتناکی ست. مادر ِآدم را تبدیل به یک تکه سنگ می کند. مادری که از کودکی مظهر احساس و محبت بوده حالا کم کم بجز نگاهی سرد چیزی از و نمانده.

بعد رئیس به من یک اگزازپام داد. و یکی از این قرص ها ی پروپانولول که دکتر بهم داده.

الان صبح سه شنبه است. دخترک را صبحانه داده ام و رفته مدرسه. رئیس را صبحانه داده ام و  رفته سر ساختمان و من قرص ها را ریخته ام توی جاقرصی و باید بروم شرکت.

اما نگران قرص ها هستم. مادرم هنوز صبحانه نخورده. نمی دانم قرص ها را می خورد یانه. رئیس می گوید اگر وضع اینطور باشد باید بیمارستان بستری شود. من هم این را می فهمم اما قدرت اجرایی ندارم. باید بابا را راضی کنم. آن هم مشکلی کوچک تر از مادر نیست.

یک خواهر و یک برادر هم دارم. خواهرم از من ۸ سال بزرگ تر است و برادرم از من ۱۲ سال بزرگ تر است اما اصلن انگار نه انگار که من توی این خانه با چه مشکلاتی روبرو هستم.

ببخشید که اینجا درد دل می کنم. 

ساعت شد نه و ده دقیقه و این دیگر یعنی خیلی دیر. امشب بتن فونداسیون ها را هم می ریزند. با قرض و قوله اسکلت ساختمان را یک هفته بعد از بتن ریزی میآیند نصب می کنند اما اینکه بعدش چه می شود را نمی دانم.

توی این اوضاع قمر درعقرب خانم رئیس بانک هم یک نفر را برای کار معرفی کرده به شرکت ما ! ما توی در آوردن حقوق خودمان هم مانده ایم آنوقت رئیس روی رو در بایستی می خواهد به کارمند جدید سفارشی بگوید بیا! و من نه کار دارم که بهش بدهم نه حقوق!

زندگی چرا این هم در هم پیچیده و سخت است؟ آدم چقدر تحمل دارد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 9:17  توسط هیچکس  | 

چقدر آواره ام امروز. چقدر حواسم سر جایش نیست. افتضاح کردم و با نام وبلاگ ناشناسم برای کسی کامنت گذاشتم. این یعنی افتضاح!

می گوید کتابم آماده است اما من هنوز نتوانسته ام فایلش را دریافت کنم. اکسپلورر هم از صبح بازی در آورده و اذیت می کند.

تمرکز ندارم. پراکنده ام

               پر ا کند ه

              پ ر ا ک ن د ه

       پ   ر   ا   ک   ن   د   ه  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 10:53  توسط هیچکس  | 

گاهي فکر مي کنم سخت ترين روز هاي عمرم را مي گذارنم اما اين هراس که روز هاي سخت تري شايد در پيش باشد آرامم مي کند. کسی می گوید آرام باش! آرام باش. قدر این ثانیه های بد را تا بد تر ها نیامده اند بدان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:15  توسط هیچکس  | 

وقتی همه ی درها و دیوارها

انگشت اشاره ای عمود بر لب دارند

چه میتوان گفت؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:5  توسط هیچکس  | 

این چند روزه علاوه بر کار های روز مره و شرکت ، سرم گرم تمیز کردن اتاق کتابخانه بوده که نفهمیده ام زمان چطور گذشته. سر خوش از پیدا کردن نوشته های قدیمی دارم فکر میکنم که برای شروع سر و سامان دادن به آنها بهتر است وبلاگی مثلن با عنوان : نوشته هایی از ده سال پیش درست کنم و روزی یکی دو تا از آنها را به ترتیب تاریخ حدودی تویش بنویسم.

درباره ی تاریخ البته اولین مشکل اینجاست که قدیمی ترین ها که مربوط به سال های ۶۷ تا حدود ۷۰ هستند کاغذ پاره هایی هستند توی یک کیسه نایلون که بیشتر آن نوشته ها هم تاریخ ندارد. فکر کنم باید اول آنها را گزیده نویسی کنم و به درد نخور ها را بریزم دور. بعد بنشینم تقدم و تاخرشان را حدس بزنم.

باید این کار را شروع کنم. ببین چه دیر شده. ۶۷-۸۴ میشه چند سال؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 8:31  توسط هیچکس  | 

این چهار تا رو میذارم اینجا که میرم شرکت بهشون دسترسی داشته باشم

۱)

زخم

 

انگشتش را جلو آورد و زخم رویش را نشانم داد:

- تو از اینا داری؟

انگشتش را بوسیدم که:

-بله!

اندوهناک اندیشیدم : « مادرم چه پیر شده است.»

اندوهناک خندید: « دخترم چه بزرگ شده است...»

۲)

زمان

 

کسی نمی آید

کسی نمی رود

 

قطره ای که باید بچکد

نمی چکد

 

چرا که او

جایی در بیراهه

ایستاده است

۳)

 

خاک را نگاه کن

انگار

 

لبخند مهربانی

بر لب دارد

۴)

فکرمی کردم خسته شده ام

اما

هر چه دویدم

از پا در نیامدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:31  توسط هیچکس  | 

 

ماوس دستم بود و دو تا قو کشیدم. حالا نمی دانم با آنها چکار می شود کرد!

قو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 8:34  توسط هیچکس  | 

سکوت من و صبر او

- امروز چه ته؟ بازم حرفی داری؟ مشکلی هست؟

می روم توی فکر و حال و هوا را مرور میکنم. منتظر جواب است اما اشکال ندارد. تا هر وقت که من سکوت کنم او صبر میکند. حتی اگر فکرم برود دنبال بازی. جلویش بگوید« صبر کن! بر میگردم»... و بعد برود برای خودش مثلن چای بریزد و توی آن هم به جای شکر یا حتی قند، نبات بریزد که دیر تر آب شود که او که منتظر است بلکه حواسش پرت چیز های دیگر شود و یادش برود چه پرسیده. اما بالاخره چی؟ آخرش که باید برگردد و بنشیند اینجا و حد اکثرش اینست که بتواند بپرسد که :«خب شما چی پرسیده بودی؟...» و اودوباره خیلی جدی تکرار کند:

- گفتم امروز چه ته؟ بازم حرفی داری؟ مشکلی هست؟

و من دوباره بروم توی فکر و حال و هوا را مرور کنم. منتظر جواب است اما اشکال ندارد. تا هر وقت که من سکوت کنم او صبر می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:53  توسط هیچکس  | 

طرح

 

 

یه فوت

جلوی هدر رفتن این شمعو می گیره....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:39  توسط هیچکس  | 

سوسوی این شعله هم دوباره روشن شدنی نیست. تو هم جواب های آدم را نمی دهی. نمی توانی که بدهی یا اینکه نمی خواهی. به هر دلیلی مهم نیست.

دارم فکر می کنم که چه چیزی مهم است و هیچ چیز مهمی پیدا نمی کنم.

این خیلی بد ست که آدم از آخرین امیدش هم نا امید بشود. حس ولنگار و بی خیالی ست. خیال می کردم حس هایی هستند هنوز در این دنیا. اما حالا کم کم باور کرده ام که نیستند. نمانده اند.

حالا حسرت سال گذشته را می خورم که کودکی درونم هیجان زده میشد، می جهید، می گریست، فریاد میزد، به خواب می رفت... حالا شده شکل همین کودک های اجاره ای که کنار گدا ها لابد با مخدر به خواب می روند. شهر ما پر از این کودکان است. کودک درون من هم روی همه.

دارم به سوسو های آخر این شعله فکر می کنم. من از زُل زدن به شعله چشمم آزرده میشود اما نمی توانم چشم بردارم. یک جوری ماتم می برد. مثل هیپنوتیزم شده ها. حواسم نیست. مات و خیره مانده ام. تو فوتش کن! تماشای دودش هم فکر کنم قشنگ باشد. بعدش شاید به خواب برویم...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 7:3  توسط هیچکس  | 

می خواهم که بنویسم. می خواهم که باشم اما

دنبال سر زمینی می گردم که بتوانم پا برهنه تر از این بر آن بدوم.

دامنی پوشیده باشم پر از چین

که وقتی میدوم

تکان تکان های قشنگی بخورد...

و افقی

که آغوش گشوده باشد

برای من

و دامن پُرچینم

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:28  توسط هیچکس  | 

شعری از شاملو

دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند


تا دشمني




از ياد




برده شود.




پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.




دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟




تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.




و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.


چقدر لطف کرده کسی که این را برایم نوشته.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:22  توسط هیچکس  | 

چیزی در این دنیا برای دل بستن و نشکستن نمانده.

دلم هوای شعر شاملو دارد. یاد کتابخانه ی خودمان به خیر که هر وقت هوس کتابی بود میشد رفت برداشت و خواند. به همین سادگی. حالا باید شعر ها را توی سرم مرور کنم.

کجا بود ؟ چه بود؟ سرودی دیگر گونه...آوازی دیگر گونه....

من باز یاد درس تصمیم کبری افتاده ام و از خودم می پرسم که آیا از آن درس به بعد کبری دیگر همیشه مواظب بود که کتابش جایی جا نمانده باشد؟ خیس و کثیف نشده باشد؟ چقدر دلم می خواست با کبری دوست می بودم و این را می فهمیدیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 9:37  توسط هیچکس  | 

از خانه كه آمدي

يك دستمال سفيد،پاكتي سيگار،گزينه شعر فروغ

وتحملي طولاني بياور

احتمال گريستن ما بسيار است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 6:57  توسط هیچکس  | 

من دنبال جایی میگردم برای اینکه بی صدا فریاد بزنم. نه سخت می گیرم و نه توقع فهمیده شدن دارم.

نگاه عزیز حرف خوبی زده. اینکه زمانیکه کسی مثلن شرمنده است آدم توقع ندارد که پر خاشجو هم باشد. بخصوص وقتی که بجر همراهی و کمک نکرده باشی اش.

من نمیدانم چرا باید همه ی عمرم به این آدم بدهکار باشم و مشغول پرداخت بدهی ها.

می خواهید همه ی جریان را تعریف کنم که بدانید سخت می گیرم یانه؟ می خواهید همه ی جریان را تعریف کنم که بلفی هی نگوید همه جا از همین خبر ها هست؟

دلم گرفته و وقتی دلم می گیرد نمی دانم چکار می توانم بکنم.

از سال اردیبهشت هفتاد و یک دارم توی این شرکت کار می کنم. م آخرین حقوقم را آخر تیرماه هفتاد و یک دریافت کرده ام. چون مرداد ماه او به من پیشنهاد ازدواج داد و از آن به بعد که من و او ندارد! جیب هایمان یکی ست !!

من از این آدم هیچ توقعی ندارم. آنقدر هم خودم راشناخته ام که میدانم محکومیت ابدی ام تحمل فریاد های همیشگی اش است. انقدر هم دلم برایش می سوزد که مطمئنش کنم که تنها نمی ماند اما برای دل خودم هم باید فکری بکنم و آن فکر اینست که حرف هایم را اینجا بنویسم.

شاید یکی دو تا از خواننده های اینجا مثلن سیب سرخ و یا دفترک مجازی که از آنیکی وبلاگ قبلی ام موقعی که توی آن بحران های روحی حساب کتاب این سرمایه گذاری لعنتی بودم و فریاد می زدم که با پول فروش ویلای من که صد و پنجاه میلیون بیشتر نیست نمی شود دل به دریای یک سرمایه گذاری هفتصد میلیونی زد. می شود؟ یادشان باشد.

اما چاره ای نداشتم جز اینکه خواسته اش را قبول کنم. قرار شد من صد میلیون کمک کنم و بقیه اش را برای گذران رندگی بگذارم توی یک حساب ۵ ساله بانک پارسیان

 بعدش قرار شد پول پیش اجاره شرکت را هم من بدهم. بعدش قرار شد از آن بهره ها اجاره ی شرکت را هم من بدهم.

آنطور که رئیس حساب کرده بود با خر ج آن صد میلیون کار ساختمان ما باید به سقف اول می رسید و موقعیکه سقف اول زده شود می شود از بانک وام گرفت. حالا به سقف اول نرسیده. آنطور که رئیس پیش بینی کرده بود وقتی خانه ای که توی آن نشسته بودیم کلنگ تخریب را می خورد مشتری ها قاعدتن باید برای پیش خرید صف می کشیدند. اما نکشیده اند تا به حال ! ... ما الان ساکن خانه ی پدر من هستیم.

و من خوشبختانه به هیچ هیچ هیچ مبلغی از او به هیچ عنوان در این مدت نیاز نداشته ام. از اول ماه پیش یعنی اول آبان هم که دو ونیم میلیون سود سپرده ها را بهش دادم و بلا فاصله از سپرده ی سی و پنج میلیونی که برای گذران زندگی توی بانک گذاشته بودم هفته ی پیش که چک داشت ۵ میلیون برداشت کردم و امروز هم ته مانده ی دو تا حساب دیگر که یک و نیم میلیونی میشد را بدون دریافت یک رسید حتی تقدیمش کردم که کارش راه بیافتد.بگذارید بگویم که دقیقش می شود هشت میلیون و هشتصد و پنجاه هزار تومان که در مدت یک ماه ونیم اخیر علاوه بر آن صد میلیون و مخارج اجاره ی این شرکت کوفتی بهش داده ام.

با این اوضاع و شرکتی که بجز ضرر چیزی برای ما ندارد حوصله ی اینکه توی این خراب شده کار کنم را ندارم. من بجر همراهی و کمک کاری نکردم و بجز داد و بیداد و توقع جواب نگرفته ام.

به قول نگاه حد اقل لطفن کمی شرمنده باش و نخواه که تحمل پرخاشجویی های احمقانه ات را داشته باشم.

من هم همانقدر تحت فشارم که تو. نیستم؟

دروغ می گویم؟ و اما اگر دروغ نمی گویم و من هم حق دارم پرخاشگری کنم بیا دو تا چاقو برداریم و همدیگر را تکه پاره کنیم. اینطوری دلمان حسابی خنک می شود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:29  توسط هیچکس  | 

این درست نیست که تا دلمان می گیرد یاد کسی بیافتیم.

این درست نیست که کسی را آدم بگذارد برای مواقعی که از همه جا امید بریده بود.

درست نیست کسی مثل..اون یارو اسمش چی بود؟ علی چی؟  علی علایی؟ هامون را داشتن.

البته اگر چنین کسی خیالی نبوده باشد.

و درست نیست دل گرفته را به دست گرفتن و جایی بردن برای رفع گرفتگی.

دل گرفته را باید باید ...باید چه کرد؟

با دلگرفته باد خو کرد. مثل تنهایی می ماند. سخت است اما نشدنی نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17:10  توسط هیچکس  | 

امروز هم گذشت. اما من تاب فردا را چگونه خواهم آورد؟

نمی دونم. یعنی میشه؟ این خانم مهندس الف فردا پس فردا میاد که از ما یه واحد بخره؟ باور کنم؟

....

و بعدش مثل آفتاب که از پشت ابر بیرون بیاید همه جا روشن خواهد شد.

گرسنه ام. خسته ام. تلخم و دلگیر.

دنبال کسی میگردم که با او دعوا کنم. اما دیوار همه ی دنیا از من بلند تر است.

کم زورم. و کم طاقت.

امروز صبح میخواستم کتاب روزنوشته ها ی ویرجینا ولف را بخرم. نخریدم. مرض داشتم که نخریدم؟ که تا چند روز هی از خودم بپرسم چرا نخریدم و حرص بخورم؟

اشکال نداره این پست اینجوری در به در و گرسنه باشه؟  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 15:7  توسط هیچکس  | 

امروز چهاردهم آذر یعنی سیزدهمین سالگرد ازدواج ما است. اما آنقدر تحت فشار مالی و روحی هستیم که هیچکدام به یادش نمی آوریم. صبح هنوز چشم باز نکرده بگو مگویمان شد.

این کامپیوتر لعنتی دارد یک موزیکی پخش میکند که اصلن نمی دانم از کجا پخش می شود. نمی دانم بلاگفا روی سایتش موزیک گذاشته؟ یا اینکه رفتم توی یک وبلاگی ولی بعد که بستمش موزیکش قطع نشده؟ مگر ممکن است؟

و همین الان یعنی ساعت هفت و چهل و هفت دقیقه ی صبح تلفن زنگ زد و خانم مظفری بود. و رئیس صبحانه نخورده رفته که بعد از گذاشتن دخترک برود دنبال کار و خانم مظفری میگوید که....مهم نیست چه می گوید.

مگه من آنلاین نبودم ؟ پس تلفن چه طوری زنگ زد؟

دلم گرفته و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:49  توسط هیچکس  | 

دلم گرفته. درختی هم هست که هرچه نگاهش میکنم شاخه اش را برای همدردی به طرفم دراز نمیکند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 13:7  توسط هیچکس  | 

من کلمه ای

 تو کلمه ای

و بعد

باز سکوت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 11:32  توسط هیچکس  | 

دیروز برای اولین بار با گواهینامه رفتم رانندگی!

رفتیم بالا های امیر آباد که خلوته. بعد امیر آباد رو اومدیم پایین اجبارن پیچیدیم دست راست. زیر پل گیشا دور زدیم. (اینجا یه اشتباه داشتم که رئیس گفت قبل از دور زدن بیشتر باید به سمت چپ میومدی.) بعدش جلال آل احمد رو اومدیم تا میدان گل ها. و از اون کوچه ای که میدان گل ها را به یوسف آباد مربوط میکند آمدیم میدان سلماس و بعد آن خیابان کنار منبع آب را رفتیم بالا تا رسیدیم به مدبر. مدبر را هم رفتیم بالا تا رسیدیم به میدان کلانتری یوسف آباد. (اینجا هم یک اشتباه خنده دار داشتم که موقع ورود به میدان در حالی که می خواستم میدان را دور بزنم و بروم سمت شمال، برای اینکه خیال کردم پژوی خاکستری رنگی که داشت از سمت چپ میدان می آمد هم همان مسیر من را میرود، ترمز نکردم و همراه او پیچیدم سمت جنوب!) که رئیس کلی دعوایم کرد. اما من خندیدم. گرچه که دنیا هم نخندید. دوباره دور زدم و این دفه میدان را درست دور زدم و رفتم سمت شمال. از بالای یوسف آباد رفتیم سمت توانیر و بیمارستان دی. آنجا عکس رادیولوژی دخترک را که رادیولوژیست گزارش ِخودش را نگذاشته بود روی عکس، بردیم که گزارش را بگیریم. گفت شنبه بیایید. بعد خیابانی که راه آهن را به تجریش متصل میکند را (من هنوز که هنوز است نمی دانم این خیابان را چه صدا کنم. همیشه توی دلم می گویم خیابان پهلوی، توی ذهنم می آید خیابان دکتر مصدق ولی هیچوقت دلم نمی آید بگویم خیابان ولی عصر) ..به هر حال همان خیابان را آمدیم پایین و در حالی که سافینا داشت لونا را می خواند، آمدیم تا سر تخت طاووس و پیچیدیم توی لارستان و رفتیم یک سر شرکت. (آنجا توی آن کوچه ی تنگ هم برای پارک کردن ناشیانه ی من رئیس کلی حرص خورد) بعدش یک مورد تذکر هم موقع پیچیدن از کوچه به خیابان سربداران را داشتم و بعدش دیگه آمدیم خانه.

توی راه. اون بالا های امیر آباد گفت که دیگه راننده هم شدی و ماشینو ور میداری هر جا دلت خواست میری. اصلن منو میذاری و میری...گفتم کجا؟گفت نمی دونم. میری دیگه! ...گفتم به من راه بهشت رو هم نشون بدن، بگن بیا از این طرف برو تو بهشت، این رئیسو ولش کن، بدون تو نمی رم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 9:28  توسط هیچکس  | 

امروز هم دخترکم نرفت مدرسه اما من رفتم سر کار.

 یه خبر بد برای خودم اینکه خط تلفنی که باهاش از اونجا به نت وصل می شدم قطع شده و تا یه فکری به حالش بشه کلی طول می کشه بنا بر این تا اطلاع ثانوی از سر کار دسترسی به نت ندارم.

یکی دوتا کار عقب افتاده را انجام دادم و ...چه می گویم؟ اینجا که دفتر چه ام نیست! چه لزومی دارد اینجا گزارش کار بنویسم؟

بگذار حرف بهتری بزنم.

نمی دونم چرا امروز از صبح این دو جمله تو سرم تکرار میشه: ...

 

 

بخند تا دنیا به رویت بخندد...

          نخندید هم نخندید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:9  توسط هیچکس  | 

آرامم،

خوبم...

و بین ستاره ها و خورشید

تقسیم شده ام

.

این کلمات از کجا آمدند نمی دانم. اما

دو روز است که برای کمک به خودم مدیتیت می کنم. مغزم می رود راه های دور وبر میگردد.گرم می شود. پشت پلک هایم نورهای رنگارنگ می آیند و می چرخند و می روند و غصه می خورم که چرا این همه مدت این تمرین شیرین را ترک کرده بودم.

دخترک؟ ...آه بله حالش بهتر است. هنوز مدرسه نمی رود و امروز روز یازدهم است اما تبش رسیده به ۵-۶ دهم درجه. می ترسم اما باز که نکند اگر آنتی بیوتیک ها قطع شود بیماری اش برگردد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:9  توسط هیچکس  | 

افسردگی

افسردگی.

یادم باشد امروز افسردگی سرچ کنم. شاید خودم بتوانم از پیشرفتش جلوگیری کنم. نه؟

امروز توی خاطراتم دنبال روز های خوب گشتم. گشتم و گشتم و از بس نیافتم گریه ام گرفت. چقدر من طفلکی هستم که نه شادی داشته ام نه جوانی. و همیشه این تصور توی سرم بوده که اشکال ندارد. روز های خوب از یک روزی به بعد شروع می شوند. مثل فیلم های خوب که بعد از یک عالمه آگهی شروع می شوند.

جمله هایی را هی مرور می کنم که برای تو بنویسم. آنجا. توی آنیکی وبلاگ. اما جمله ها پاره پاره و بی نتیجه می مانند. من فقط بلدم توی چشم هایت نگاه کنم و حرف نزنم. با تو حرف های بی صدا دارم. حرف های بی کلام و بی دردسر. تو همیشه خودت کلمه های بهتری بلدی. من حرف ها را به شکل نقطه چین در اختیارت می گذارم و تو آنها را داستان می کنی.

اگر الان مادرم بیاید بگوید چرا گریه می کنی چه بگویم؟ اگر دخترم بیدار شود و بگوید چرا گریه می کنی چه بگویم؟ اگر بروم جلوی آیینه و او که از توی آیینه با من حرف میزد بپرسد چرا گریه می کنی چه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:8  توسط هیچکس  | 

امروز ساکت ام. من و خانه هر دو ساکتیم. این دخترک خواب هم ساکت است و در و دیوار هم ساکت اند.

کار هایی هستند. کار هایی که هیچوقت آدم را تنها نمی گذارند. می شود رفت دست آنها را گرفت و با هم دور خانه چرخید.

چرا امروز حرفم نمیاد؟ بریم جاده ی کلمات؟

....

چراغ- امروز - آبستن- کلمه-مروارید- آرزو - مهر- اندیشه -پاک- دوست اشتنی- مهربانی- خورشید. آرزو- کدام؟ - علامت سوال- بی باک- پر تردد- خاموش- خالی- تنها- یاور- دوست- همراه- گمشده- عاقبت- فردا- روزگار- دست های نامرئی- کمک های بلا عوض- اندیشه های ناب- کودکان کار- ......و:

آه آفریننده ی دست و پا چلفتی!...باز که همه چیز را به هم ریختی!

نه! جاده ی کلمات هم جای عجیبی رفت. بهتر است کارت اینتر نت را بیشتر حرام نکنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:23  توسط هیچکس  | 

امروز انگار همه جا تعطیل است. همه ی مغازه ها اداره ها همه ی وبلاگ ها و سایت ها و مغز ها هم تعطیل است.

با اجازه روز دیگری مزاحم می شوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:13  توسط هیچکس  | 

سر جاده ای ایستادم و رفتنت را نگاه کردم. بر نگشتی. نگاهم نکردی. اشک نریختم و رفتی.

حالا من مانده ام و راه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:12  توسط هیچکس  | 

مائیم و می و مطرب و این چـنگ خراب

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امـــید رحـــمت و بیـــم عــــذاب

آزاد ز بـاد و خـــاک، و ز آتـــــش و آب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:51  توسط هیچکس  | 

هیچی!

من و خودم با هم به این تنیجه میرسیم هر روز

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 16:44  توسط هیچکس  | 

ساعت سه و نیم صبح باز صدا کرد. باز رفتم دیدم درجه ش سی و نه و نیمه. با گلویی پر از چرک و صدایی که در نمیاد.

تب بر و پاشویه و آب نمک و مقدار کمی هم روحیه دادن و بازی ِ «اسم از آخر»، بعد از یک ساعت و خورده ای حالش را کمی تا حدودی- حقیقت اینست که حدود یک درجه !- بهتر کرد.

صبح خواسیم ببریمش بیمارستان دکتر گفت لازم نیست. عصر بیایید مطب. امتحان ریاضی اش را هم نتوانست برود بدهد.

یک عکس از سینوسهایش گرفتیم که عصر ببریم دکتر.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:38  توسط هیچکس  | 

خاموش

 شعله ای،

.

هیچ ی شکل ِ

 دمی دود...

............................

این که هیچی.

دوم اینکه:

آمدن،

رفتن،

دویدن،

عشق ورزیدن،

در غم انسان نشستن،

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن...

...

کار کردن

کار کردن

آرمیدن...

حال دخترکم خوب نیست. تبش برگشته و می خواهم که دنیا نباشد از غصه.

ساعت شش صبح از سر درد گریه می کرد. آنتی بیوتیک کم داده بود دکتر. فقط برای سه روز. تا سه روز حالش رو به بهبود داشت اما آنتی بیوتیک ها که تمام شد دوباره تب کرد. من فکر میکنم عفونت سینوسی حادی دارد.الان تبش نزدیک سی و نه است. چه آنتی بیوتیکی برای عفونت سینوسی خوب است؟ آزیترومایسین؟ همراه با افشانه های بکلومتازون؟ ...چه قدر؟  اون فقط دوازده تا سفالکسین پونصد خورده...و خوب نشده. چرا من سواد ندارم که بچه م چه جوری باید خوب شه؟ چرا اون دکتر با اون همه تجربه نتونست یه سرماخوردگی رو درمون کنه؟ هی گفت چیزیش نیست. هی گفت چون یه دونه بچه داری دست و دلت میلرزه براش. ! امروز هم که جمعه است. کجا ببرمش رادیولوژی؟ تازه عکس رادیولوژی معمولی هم فکر نکنم به درد بخورد باید سی تی اسکن از سینوسش بگیرم.

این ها را برای چه اینجا می نویسم؟ ...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 10:0  توسط هیچکس  | 

فصل پاییز یواش یواش

به شهرمون رسیده

باد پاییز یواش یواش

تو کوچه مون پیچیده

پاییز

پاییز

از رنگ

لب ریز...

این ترانه رو صبح تو تاکسی شنیدم.

صبح ساکت و سردی که داشتم بی رحمانه خودم را محاکمه میکردم و می فرستادم بیمارستان روانی.

حالم خوب نیست. بد جور افسرده ام. اما با همه ی این ها گاهی ترانه ای کودکانه همه چیز را به هم میریزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 7:47  توسط هیچکس  | 

هیچ کار؟؟؟

حرفایی که نمیشه زد و خب نمیشه زد دیگه. من چی بگم؟

می خوام بگم از این وضع خسته شدم. دلم با هام را نمیاد. نمی تونم ادامه بدم. دلم نمی خواد به کسی دروغ بگم بخصوص به خودم. دلم نمی خواد پشت و رو داشته باشم. به این چیزا که فک میکنم می بینم حالم اصلن خوب نیست. نمی تونم خودمو تو یه وضعیت طبیعی و آروم حس کنم. حتی اگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت هیچکس هیچ چیز نفهمه...من بازم نمی تونم.

نفس.

بد جور نشستم و پشت سرم مهره های انگار چهارم و پنجم درد می کنن. پر از فکر و خیالم و می خواهم از دست همه ی آنها راحت شوم. دلم گرفته و راهی برای شاد بودن ندارم. غمگین ام. غمگین.

تو قرار بود برایم شادی بیاوری. باز یادت رفت؟ خیال می کردی در بساطت شادی داری؟ خودت هم گم ش کردی؟

امان از این کوله بار های سوراخ.

دلم گرفته.

غم همین رنگی است؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 14:59  توسط هیچکس  | 

آدم باید شگفت زده شود.

هر روز از کاری یا چیزی. نگاهی یا لبخندی. خط نوشته ای یا ...چه میدانم هر چیزی در این دنیا این قابلیت را دارد که آدم را شگفت زده کند. اما

شگفت زده کردن دلی می خواهد که فراموشش نکنی.

افتاد؟

...........امروز حسی در من هست که بیرون نمی ریزد. هر چقدر که تنها باشم،یا هر چه به ابر ها نگاه کنم

.

باز دلم می خواهد بی آنکه فکر کنم بنویسم :

فریاد !

و بعد مطلب را پست کنم، خروج از بخش مدیریت را بزنم و آن ضربدر قرمز آن بالا را... کلیک کنم و بی سر و صدا از نت خارج شوم.

صدایی نیست!...نه!...کسی فریادی نزد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 9:37  توسط هیچکس  | 

مثل آسمانی ابری

گاهی روز ها مثل امروز صدایی از جایی می خواندم. می فهمم که وقتش رسیده باز. باید ساکت باشم و گوش کنم ببینم چه می گوید. کجایم می برد . چقدر نگاهم میدارد و کی رهایم می کند.

سفر می کنم به درون. دلم گرفته باز.

دارم کوله بار می بندم و فکر میکنم این سفر شاید بهتر از قبلی ها باشد. این روز ها با اینکه تلخند اما آرامشی نقره ای دارم. مثل آسمانی ابری که خورشید پشت ابر ها بدرخشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 9:28  توسط هیچکس  |