بگذار ندانی ام.
بگذار ندانم ات
و یاد بگیرم
که به رویا نباید دل بست.
یادم نیست قبلن اینجا چی نوشتم...
تا کجا نوشتم و چرا و کدام روز از روز های برگ ریزانم بود...
برای یک درخت زمستان زده چه فرق می کند این همه؟
دلم می خواهد خواب روم...خواب
مواظب ترک هایمان باشیم که با تلنگری می کشنیم.
هه هه هه ...می کشنیم نه! می شکنیم.
گرسنه ام. صبحانه نخوره ام مثل دیوانه ها آمده ام توی نت دنبال خودم می گردم. نیستم بابا ول کن تا کی می خوای بگردی؟ پاشو برو زیر میز صبحانه را بگرد ببین دیشب کنار دمپایی هایت جا نمانده ای؟
.....
چقدر کلمه ها حقیرند. حرف های دل آدم را نمی زنند.
.....
از چه می خوستم بگویم؟
از خودم؟
از پرنده ای؟
از دیواری؟
از کفشی؟
....
حالا همه ی فکر هایم از توی سرم برای هواخوری رها شده اند تو ی اتاق.چه احساس سبکی می کنم... خوب است که در بسته است. خوب است که پنجره بسته است. اما ...سوراخ های دریچه ی کولر ...
...
...
دیروز یک دفتر چه یادداشت نو خریدم که مدت ها دنبالش بودم. عاشقش بودم انگار و خودم نمی دانستم.
موقع خریدن هردفترچه ای در این دوسال، -بجز همان قرمزه که دوسال پیش داشتم اش- به یکی مثل این فکر کرده بودم. یک دفتر چه ی دویست برگ..در همین ابعاد دوست داشتنی...
تا صبح صبر کردم و حرف های دلم قلنبه شد توی گلویم و نتوانستم آن دفترچه ی سیمی حقیر را از کیفم در آورم و تویش چیزی بنویسم. صبح اختیارم را از دست دادم و خودکار و دفتر چه ی نو را برداشتم و رفتم دستشویی، در راقفل کردم و هرچه دلم خواست نوشتم. چند صفحه شد نمی دانم! از خودش. از عشقم به او و از خیانت به دفتر چه ی سیمی ای که هنوز تمام نشده ولش کرده ام... گفتم که من از حالا به بعد توی تو می نویسم اما..گفتم نگذارد آن دفترچه ی سیمی بفهمد.
رفتم دستامو شستم اما هنوز اون بو تو دماغمه. می ترسم دوباره دستمو بو کنم و بازم بو بده. سه بار دستمو شستم . یه جوری هنوز می شنومش. صبح که همه ی آشپز خونه رو شستم. روی کابنت ها رو کف مالی کردم. قابلمه ها رو دوباره و سه باره شستم. کف زمینو هم همینطور. اما بو پخش شده بود تو هوا. انگار چسبیده بود به همه ی در و دیوار . من که نمی تونستم برم سقف آشپز خونه رم بشورم می تونستم؟ حالا بوهه لای روسری مم پیچیده انگار.
بوی بخار گلاب. نمیدونم. بوی گلاب سوخته. گلاب قاطی با یه چیز دیگه که نمی دونم چیه. اه.
حالم داره به هم میخوره.
دستامو که بو میکنم، بوی صابون میده اما اون بو توی دماغم هست.آره! رفت تو دماغم! باید دماغمو بشورم؟ اما بوهه رفته تو مغزم انگار. باید مغزمم بشورم.
تفالی زدم به حافظ. همین حالا:
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش می چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
دوره های سکوت را دوست ندارم. امروز اینجا به زور دارم می نویسم. یکباره حرف های دلم ساکت می شوند. هوا ابری و خوشست. خنک و آرام. من ابری ام. خنک ام و آرام.
(هوا ابری و خوشست
خنک و آرام
من ابری ام
خنک و ارام)
...
اما اینطور وقت ها خودم را مجبور می کنم بنویسم. چرا؟- نمی دانم. فکر می کنم مثل تنفس مصنوعی می ماند.
...
چه روز گاریست. روز گاریست روزگاریست.
نمی دانم باید به جسارتش فکر کنم ، به شجاعتش ، به خریتش یا به خیانتش؟ ... اما انسان آزاد است و آزادی قابل احترام. باید فکرم را رها کنم. باید رهایش کنم و مثل دیگران نباشم. باید در خودم جستجو کنم که حسود هم نباشم. به جسارت یا شجاعت یا حتی خریتش حسادت نکنم. باید درکش کنم. هم او را هم زندگی و روز گار را. و نباید بگذارم کسی بفهمد که درکش می کنم.
حس می کنم گوشتش را خورده ام. خونش را نوشیده ام که زنده ام. حس می کنم همه چیز سرخ است و مزه ی گوشت تازه ی آدمیزاد میدهد.
یاد این افتادم که زلال بانو!...دلم برای سادگی ات شور میزند...
و همه ی این ها را او نباید بداند. و نمی داند. و شعور دانستنش را نخواهد داشت. اما با مزه ی تلخ آدمیزاد چه کنم...
چقدر پراکنده ام امروز. باید بچسبم به کار. از توی این کله امروز چیزی در نمی آید. دست هایم یخ یخ است. نباید احساس سرشکستگی باشد این حس. چیز دیگریست که نمی دانم اش. به من چه اصلن؟ من سر پیازم یا ته پیاز؟
حالم خوب نیست. حال هیچکس خوب نیست.
شاید این وبلاگ را حذف کنم.
عملکرد خودش را از دست داده. مثل کپسول اکسیژنی که خالی شده.
...
عصر سه شنبه است. من و کارآموزم به طور مسالمت آمیزی در کنار هم زندگی می کنیم. او کار خودش را می کند و نمی کند من هم کار خودم را می کنم و نمی کنم! من به زنگ های موبایل او بی توجهم او هم به صدای من که وقتی با تلفن حرف می زنم از آن اتاق می آید. و هردو به این موسیقی بودابار که دیگر فکر کنم حال هر دویمان را به هم میزند ولی هیچکدام عوضش نمی کنیم.
دختر خوبی ست. به نسبت یک دیپلمه خوب کار میکند. خوب هم یاد میگیرد. من اما هیچ راضی نیستم امپراطوری تنهایی هایم را با او قسمت کنم. از آمدنش خوشحال نیستم. دلم می خواهد به او روی خوش نشان بدهم ولی نمی دهم. خشک و رسمی جوابش را می دهم. و تا جائیکه ممکن است سر صحبت را باز نمی کنم. یاد همه ی آنهاکه آمدند و رفتند می افتم و با خودم می گویم که او هم یک روز می رود.
انگار این کپسول هنوز یک کمکی (به فتح کاف) اکسیژن تهش مانده بود. نفسکی کشیدیم. ...برگردیم به زندگی.
اصراری نه بر نوشتن دارم و نه بر ننوشتن.
اما یادداشت های نوشته نشده آزارم می دهند. فکر ها بی خود و بی جهت وادارم می کنند که بنویسمشان. بعد می بینم مهم هم نبوده اند. اینجا آنجا همه جا خط نوشته های من ریخته. توی بالکن. کنار گلدان توی باغچه ی خانم صاحبخانه... زیر کی بورد و زیر صندلی .... توی راه پله ها و ....
دلم می خواهد تا شب بنشینم و همه جارا نام ببرم یکی یکی با دقت و طول و تفصیل. بیکارم؟ نه به خدا یک عالمه کار دارم اما این کار از همه ی بقیه ی کار ها واجب تر است. نیست؟ از نقشه های ساختمان پاسداران...طرح های اجرایی حیاطش ..از پله های خانه ی خودمان که اندازه ی آهن هایش را هنوز در نیاورده ام...از نگاه کردن به لیست کار هایی که کنار دستم روی میز با اخم چپ چپ نگاهم می کند... از تایپ صورت حساب هم مهم تر است. ...خب کجا بودم؟
...توی راه پله ها ...توی قابلمه ها و توی کوچه قاطی برگ های چنار....
توی رختخواب مادرم و کنار شیشه های عینکش...توی سفره ی افطار بابام و توی کارتن هایی که انبار شده اند توی زیر زمین.
....فکر کنم حالم خوب نیست. نه! خوب نیست.
گاهی اوقات یک حس بی نیازی می گیرد مرا. ناگهان همه ی محیط پیرامونی ام بی ارزش می شود. مثل یک نقطه.
انگار موجودی می شوم فرا تر از خودم.
این لحظه هاست که به راحتی می توانم رابطه ام را با جهان نابود کنم. انگارهیچ رشته ی نیازی مابین من و دیگران نیست. موجودی می شوم مستقل مستقل و این لحظه ها هرچند خیلی کوتاه و تقریبن آنی و بیش از حد فانی هستند اما لذتی عمیق درخود نهفته دارند که به پای هیچکدام از لذایذ این جهانی نمی رسد.
...
وقتی یکی از این لحظات به پایان می رسد، نفس می کشم تنها به امید رسیدن به یکی دیگر. آرزو می کنم دنیایم در چنین ساعتی تمام شود و با خودم می گویم : شرمم باد اگر باز در گیر دلبستگی های این جهان شوم.
...افسوس که آدمی سخت فراموشکار است.
هوا سرد شده. من سردم است. نمی دانم لباس های گرمم کجا هستند. افسرده ام. اصلن حوصله هم ندارم بروم بگردم خودم را از سرما نجات دهم. حس می کنم نیاز به مشاوره ی روانی دارم. حس میکنم به استراحت و آرامش و به هیچ چیز فکر نکردن نیاز دارم. حس می کنم روش زندگی ام باید از اساس ویران شود.
اما این ها حس هابیچاره ای هستند که باید تا ابد زیر پوست من بمانند. زیر پوست من و خیلی های دیگر...
از آستین روی گونه و باز
از آستین روی گونه و باز
از آستین روی گونه و باز
از روی گونه به آستین
از روی گونه به آستین
از روی گونه به آستین
تو یک جاده ی سرازیری می روم شب است. تاریک است. تنها هستم.
هوا سرد است. نمی دانم راه به کجا می رود. گونه هایم گاهی می سوزد از سرما. خسته هستم و می دانم که این شب صبحی نخواهد داشت.تا آخر، شب است و آخرین شب. تا هرکجا که بروم رفته ام. خسته شوم و بنشینم یخ زده ام. اینکه نمی نشینم به خاطر دلبستگی ام به راه نیست. از آن است که تاب سرما راندارم. اگر داشتم چه خوب بود. اگر می توانستم بنشینم و چشم ها را گرم بر هم گذارم. کف پا هایم درد میکند. زانو هایم میلرزد و با این همه ناگزیر م از ادامه ی راه.
دیشب ...در کوهستانی بودم. میان آدمیانی غریبه که همه خیال می کردند می شناسندم.
کوه را بالا می رفتم آبادی به آبادی قلعه به قلعه و باز میگشتم. در راه میان رفت و بازگشت ها مردمان را می دیدم که عده ای سرزنده و شاد و ساده و بی خیال بودند و زنی میانشان خفته بود دربستری شبیه مرگ با صورتی که در دیده ی اول خیال می کردی چشم هایش بسته است و جلو تر که میرفتی می دیدی چشم ها را دوخته اند و نشسته اند منتظر مرگش. ناراحت نیستند. غصه نمی خورند. انگار اتفاقی ست که باید بیافتد. پیرزنی تخمه کدو می شکست و مثل اینکه فیلمی را تماشا می کند نگاه از زن بر نمی گرفت.
تو این جاده چهره ی زن از جلوی چشمم کنار نمی رود. با همان چشم های دوخته اش و سینه اش که بالا و پایین میرفت...
که بود؟ که بود؟ که بود؟
کجا می روم؟ کجا می روم؟...کجا می روم؟
...
تا آخر، شب است و آخرین شب. تا هرکجا که بروم رفته ام.