تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

بدون شرح

خودمم و نقیض خودم!

 کجا؟ هیچ کجا

 کی؟ هیچوقت.

*

خاموش و نا پدید

 نفسی مانده تا یک گم واقعی

 گم بهتر است

... یا سرگردان؟

*

من از هرچه که هست راضی ام

 می نویسم.

 امضا می کنم.

دنبال صندوقی برای پست نامه ام می گردم و

 وقتی بیابمش از همان جاده که آمدم،

 باز می گردم.

***

سکوت این جاده تماشایی است. نمناکی علف ها بوئیدنی.

*

تا کجا میشود رفت؟

 از کجا می شود ماند؟

 نشست و دیگر نرفت؟

*

می خواهم چشم هایم را ببندم.

 اینجا سکوت بیداد می کند.

 و سکوت، صدای خواب دارد.

 و سکوت، چشم هایی تماشایی دارد.

پای برهنه در گل فرو می شوم و این به یک بازی می ماند. پای من میماند در گل. گل می ماند به پای من و ما...

با هم دوست می شویم. راه همین است. نه پشت سری نه خیالی پشت این پیچ کمر کش سر بالایی.

خسته ام.

اگر دلم نگرفته بود شاید می توانستم چیزی بگویم.

همان حرف  ها که من و تو همیشه از گفتنشان واهمه داریم. یکبار بر زبان می آوریم و بعد چند کیلومتر برای فرار از گفته های خودمان می دویم.

راه این نیست. نه!

راه

این

نیست. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:24  توسط هیچکس  | 

آنلاین می نویسم و هیچ در نظر ندارم که چه می خواهم بنویسم. دخترکم دیروز اصلن حالش خوب نبود. تب بالای سی و نه و استخون درد و خلاصه یک آنفولانزای درست و حسابی.

 وقتی مریض می شود و ازش پرستاری می کنم انگار که من مسئول مراقبت از یک یوز زخمی ام ! دقیقن این حس را دارم. وقتی سر حال است مثل یوز می ماند! آنچنان که نمی توان تصور کرد اصلن امکان دارد که یک روز بیمار شود. پر انرژی، فعال، چابک، پر جنب و جوش ، پر حرف آنچنان که وقتی هست باید همه ی دستگاه های صوتی و تصویری را خاموش کرد که بشود با دقت به او گوش داد!!

اما وقتی بیمار است مثل یک یوز زخمی کنج قفس با چشم های تب دار و لپ های سرخ، ساکت ساکت می شود. میروم کنارش می نشینم. دست داغش را توی دستم می گیرم و حرف هایی میزنم که به زور لبخند می زند. بعد چشم تب دارش را می بندد و دستم را فشار میدهد.

دیروز می خواستم دوسه خط درباره ی کافه ترانزیت بنویسم که بعد از مدت ها سینما نرفتن خیلی چسبید. بعد از فیلم دوئل دیگر نشده بود برویم سینما. دو -سه باری هم گریه به گلو شدم که نمیدانم بقیه هم مثل من باشند یانه. اما من آنجا که ریحان و آن دختر روس برای هم درددل می کردند و هیچکدام حرف دیگری را نمی فهمیدند گریه ام گرفت. نمی دانم چرا. و آخر فیلم هم بغض به گلو آمدم بیرون. آخرش را نمی گویم که فیلم بی مزه نشود ! اما به این فکر میکنم که شاید زیبا ترین قسمت زندگی در این دنیای سخت و نا آرام، تسلیم نشدن باشد.

امروز را مانده ام خانه برای مراقبت از یوز! نه برای وبگردی.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:41  توسط هیچکس  | 

یازده و بیست و چهار دقیقه ی صبح شنبه. من و انگشت هایم اینجا ...

*

صبح چیزی نوشتم که خوشم آمد. گفتم مینویسمش اینجا اما الان آنقدر دلم گرفته ی بی حوصلگیست که نمی توانم.

چند خط نوشتن اما همیشه بهتر است از ننوشتن.

صبح با پدرم بیخود بی جهت بگو مگو کردم. چرا انقدر حساس شده ام؟ پدر هشتاد ساله که بگو مگو ندارد. بشنو و آرام باش. هیچ نگو هیچ نگو. یادت می ماند؟ خیالم راحت؟...

باید قوی باشی. قوی هستی و از تو قوی تر هیچکس نیست. حله؟ !

توی سایت انجمن آلزایمر ایران اما حرف های تلخی مینویسد. من با اینکه میدانم بابد صبور باشم گاهی این را فراموش می کنم.

 سخت است. این را همه میدانند. بخصوص آنها که با یک بیمار آلزایمری و همسر هشتاد ساله اش زندگی می کنند و بخصوص که آن بیمار مادرشان و آن مرد هشتاد ساله پدرشان باشد و بخواهند این نوع زندگی تاثیر منفی روی زندگی خودشان نداشته باشد!

کاش زود تر برای ساختمان مشتری پیدا شود که حداقل سنگینی فشار مالی کم شود.

با این اوضاع اقتصادی خراب به حرف خودم می توانم پوزخند بزنم.

نگاه بچرخانم سمت پنجره، آفتاب دلچسب پاییزی را نگاه کنم و دیگر حرف نزنم.

...راستی چند روز مانده تا جلسه ی شورای حکام؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:44  توسط هیچکس  | 

نیم ساعتی فرصت دارم. فرصتی برای نبودن میان ثانیه های روز.

چه سکوت غریبی ست اینجا. انگار میان تنگه ای با دیوار های بلند، آسمانی کبود از پاییز و وهمی از پیامد این سکوت. طوفان کجاست؟ میدانم جای دوری نیست. می ترسم و راه را نمی دانم.

- تو این نیم ساعت حیف نبود خودتو انداختی تو این هچل؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 11:40  توسط هیچکس  | 

امروز پروانه اشتغالم را گرفتم. فکر کنم این خبر مهمی باشد.

 اینجا هوا سرد است. داشتم خیابان ولی عصر را پیاده می دویدم پایین و بادی آنچنان سرد توی صورتم می خورد که خیال کردم اگر چیزی بخواهد ببارد باید برف باشد نه بارانی که گوینده ی رادیو ی تاکسی ای که ازش پیاده شدم منتظر ش بود.

توی تاکسی توی ترافیک چند تا یادداشت نوشتم. پراکنده پراکنده مثل خودم. اما یکی آخری اش را ننوشتم و توی سرم جامانده. ایناهاش:

 راننده مسیر شهرک غرب تا تخت طاووس را از این بزرگراه به آن بزرگراه ویراژ می داد و من اصلن نمی فهمیدم کجا هستم... درباره ی این بود که حتی اگر گواهینامه ام  هم بیاید باز هم رفت و آمد با تاکسی آسانتر از گم شدن در این شهر است. نیست؟یا اینکه چقدر خوش به حال راننده تاکسی ها که همه جا را بلدند.  

امروز بالاخره یک بخاری گازی در این شرکت در اندشت روشن شده و اینجا کمی گرم شد. با سرمای امروز اگر این بخاری نبود همین جا پشت مانیتور منجمد می شدم و هیچکس هم نبود که برایم چای بیاورد.

نوشتن بس است. بس است؟... مطمئنم؟ ... (این هم همان سه نقطه ی آخر نوشته)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:41  توسط هیچکس  | 

اصولن من نمی دانم گاهی چه عواملی باعث می شود که تو....

(توضیح۱: من هندوستان هستم)

(توضیح ۲: تو فیل خودت هستی)

یادم رفت چه می خواستم بنویسم.

نتیجه : آلزایمر یک بیماری است که ممکن است از مادری به دخترش...

باز یادم رفت چه می خواستم بنویسم.

اینجا را یک خط فرض کنید. خطی که نوشته های بالا را از نوشته های پایین جدا میکند.

همانطور که پیش تر عنوان شد:

صدای گم شده در بادم را انتظار پاسخی نیست. نگران نباش. به هر چه که هست خو کرده ام و از هر چه که نیست بی نیازم.

از این جمله ی خودمان خوشمان آمد. گفتیم اینجا هم بنویسیمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:46  توسط هیچکس  | 

 

من فکر فریادم

 

نه فکر سخن گفتن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 14:58  توسط هیچکس  | 

دختره ی خنگ

توی ورودی شرکت، پشت میز منشی نشسته بودم و داشتم تلفنی با گویا حرف میزدم که در ِ ورودی صدایی داد. انگار کسی پشتش باشد. اما در نزد. حتا سایه ای را دیدم که رد شد و رفت و کمی هم ترسیدم. آخر اینجا طبقه ی سوم است. بالاترش پشت بام است و اگر کسی با اینجا کار نداشته باشد که گذرش به اینجا نمی افتد. اگر هم که مار داشته باشد خب اولن که زنگ می زند . دومن که در می زند.

گفتم شاید نظافتچی طبقه پایین بوده که جارو یا تی زمین شویش خورده به در. بعد یک فکر گذرا هم آمد و گذشت که نکند هم دزد بوده. مگر خانم صاحب خانه نگفت چند روز پیش دزد آمده بوده. در ِ این خراب شده را هم که طبقه پایینی ها نمی بندند. این شد که جرات نکردم به گویا بگویم گوشی دستت و بروم شجاع بازی در بیاورم دم در کی بود کب بود راه بیاندازم.  چند کلمه از حرف های گویا را با این فکر ها از دست دادم و بقیه اش را از دست ندادم. حرف هایمان را زدیم و تمام شد و گوشی را گذاشتم و برگشتم توی آتلیه مشغول کار شدم که خانم صاحبخانه تلفن زد و بعد از سلام احوالپرسی همیشه گرم و نرمش گفت که از خرمالو های حیاط چیده و می آورد بالا. هرچه اصرار کردم که شما زحمت نکشید، گفت خواهش می کنم و گفت که پشت بام هم میخواهد سری بزند و خودش می آید بالا.

رفتم در را باز کنم که معطل نماند. دیدم یادداشتی پشت در چسبیده:

سلام

آقای مهندس آمدم تشریف نداشتید

تا ساعت یازده منتظر شدم. بعد رفتم.

                                     امضای کار آموز من!

آخه بگو دختره ی خنگ !

کدوم آدمی در نزده میگه تشریف نداشتید؟ دومن که تو کار آمور منی یا آقای مهندس؟ سومن که من از ساعت نه و چهل و پنج دقیقه اینجام وقتی من اومدم تو کدوم گوری بودی؟ چهارمن که مگه ممکنه صدای حرف زدن من با گویا رو نشنیده باشی یا چراغ روشن ورودی رو ندیده باشی؟ پنجمن که من چه جوری به آقای مهندس ثابت کنم که از نه و چهل و پنج دقیقه اینجام؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 12:40  توسط هیچکس  | 

دست یخ کرده

دست راستم که روی ماوسه یخ کرده. دست چپم که توی جیبمه گرمه.

از پشت مانیتور بلند میشم و میرم کنار بخاری. دست راستمو می گیرم جلوی باد مطلوب گرمی که میزنه. دستم یه کم خوش به حال میشه.

بعد دست چپم که گرم گرمه میاد کمکش. دست راست، چهار تا انگشت هاشو میندازه تو بفل کف دست چپ و با خودش فکر میکنه که:

برای یک دست یخ کرده، هیچ گرمایی مطلوب تر از گرمای یک دست دیگر نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:57  توسط هیچکس  | 

سیتالو پرام هیدرو برومید

هشت و سیزده دقیقه ی صبح است.

حالم گرفته و خراب است. چرایش را نمی دانم. ساعت ۶ بلند شدم. داشتم خواب روزبه را میدیدم که خیلی کوچک شده بود. توی ماشین بین دو تا صندلی جلویی نشسته بود و یک سال و نیم بیشتر نداشت. ...

بلند شدم. آمدند دنبالش باز یک سفر یک روزه رفت. من هم کاسه ی آبی پشت سرش نریختم اینبار! گفتم باران باریده و همه جا خیس است... دخترک را بیدار کردم. مانتو و مقنعه اش را اطو زدم. صبحانه اش را دادم اما قرار شد نهار بخرد. چرا فکر می کنم چیزی یادم رفته؟ ...رساندمش مدرسه و برگشتم. دم در مدرسه نبوسیدیم هم را.

الان صدای قفل شدن در دستشویی آمد. این یعنی مادرم بیدار شده.

دماغم را می خارانم. بعد دستم را روی نصف صورتم صاف نگه میدارم. خمیازه ای می کشم و مو هایی که ریخته روی دستم را  می زنم پشت گوشم و نمیدانم به چه فکر میکنم.

باید بروم صبحانه ی مادرم را بدهم. بعد یک پیراستام صبح و یک پیراستام شب. دو تا جینکو تیدی و دو تا اکسلون و یک ای-زاویت هم بندازم توی جاقرصی.اون یکی قرص ضد افسردگی...اسمش چه بود؟ چرا یادم نمیاد؟ .....بعد باید

 بخاری برقی را به کول بکشم و ببرم شرکت بی بخاری. و آنجا بنشینم بلرزم تا ساعت دو و ربع.

روز هایی که تنها هستم هیچ حوصله ی کار آموزم را ندارم. چهارشنبه سخت مریض بود. اما حتمن تا امروز حالش جا آمده.

شد هشت و بیست و یک دقیقه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 7:27  توسط هیچکس  | 

چرا اعصابم این همه خورده ؟

چرا این همه دل مرده ام؟

..............................................

دلم می خواد با همه دعوا کنم . حتی با خودم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 17:11  توسط هیچکس  | 

مادرم در خانه بی هدف قدم میزند. بوی ماهی سرخ شده می آید با فلفل.

جلوی چشم من یک پنجره ی کوچک هست که بند رختی اریب از پشتش می گذرد. یک قمری از تراوش باران فرار کرده زیر سقف بالکن و روی بند رخت توی قاب پنجره کز کرده.

دلم می خواهد مداد بردارم و طرحش را بکشم.

صدای رادیو ی بابا می آید و اخبار انفجار های اردن

مادرم رفت پشت پنجره. قمری پرید درباران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12:19  توسط هیچکس  | 

الان دارم یه لیوان چای شیرین داغ می خورم

و گرچه سردم است اما خوش می گذرد

چون این چای داغ و شیرین را کسی برایم ریخته که من به او گفته بودم: ...دلم چایی شیرین می خواد

و او بی مکثی با روی خوش جواب داده بود که:...

اینکه چیزی نیست عزییییییییزم! الان برات یه لیوان چایی شیرین میارم.

...

و رفت آورد.

این مهربانی اش خیلی به دلم چسبید. و حالا دارم با کیف این چایی را اندک اندک و آهسته آهسته و جرعه جرعه هایی کوچک می نوشم. به باران پاییزی نگاه می کنم و از تنهایی ام لذت می برم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:17  توسط هیچکس  | 

الان دارم یه لیوان چای شیرین داغ می خورم

و گرچه سردم است اما خوش می گذرد

چون این چای داغ و شیرین را کسی برایم ریخته که من به او گفته بودم: ...دلم چایی شیرین می خواد

و او بی مکثی با روی خوش جواب داده بود که:...

اینکه چیزی نیست عزییییییییزم! الان برات یه لیوان چایی شیرین میارم.

...

و رفت آورد.

این مهربانی اش خیلی به دلم چسبید. و حالا دارم با کیف این چایی را اندک اندک و آهسته آهسته و جرعه جرعه هایی کوچک می نوشم. به باران پاییزی نگاه می کنم و از تنهایی ام لذت می برم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:16  توسط هیچکس  | 

بگذار ندانی ام.

بگذار ندانم ات

و یاد بگیرم

که به رویا نباید دل بست.


یادم نیست قبلن اینجا چی نوشتم...

تا کجا نوشتم و چرا و کدام روز از روز های برگ ریزانم بود...

برای یک درخت زمستان زده چه فرق می کند این همه؟

دلم می خواهد خواب روم...خواب


مواظب ترک هایمان باشیم که با تلنگری می کشنیم.

هه هه هه ...می کشنیم نه! می شکنیم.


گرسنه ام. صبحانه نخوره ام مثل دیوانه ها آمده ام توی نت دنبال خودم می گردم. نیستم بابا ول کن تا کی می خوای بگردی؟ پاشو برو زیر میز صبحانه را بگرد ببین دیشب کنار دمپایی هایت جا نمانده ای؟

.....

چقدر کلمه ها حقیرند. حرف های دل آدم را نمی زنند.

.....

از چه می خوستم بگویم؟

از خودم؟

از پرنده ای؟

از دیواری؟

از کفشی؟

....

حالا همه ی فکر هایم از توی سرم برای هواخوری رها شده اند تو ی اتاق.چه احساس سبکی می کنم... خوب است که در بسته است. خوب است که پنجره بسته است. اما ...سوراخ های دریچه ی کولر ...

...

 

...

 


دیروز یک دفتر چه یادداشت نو خریدم که مدت ها دنبالش بودم. عاشقش بودم انگار و خودم نمی دانستم.

موقع خریدن هردفترچه ای در این دوسال، -بجز همان قرمزه که دوسال پیش داشتم اش- به یکی مثل این فکر کرده بودم. یک دفتر چه ی دویست برگ..در همین ابعاد دوست داشتنی...

تا صبح صبر کردم و حرف های دلم قلنبه شد توی گلویم و نتوانستم آن دفترچه ی سیمی حقیر را از کیفم در آورم و تویش چیزی بنویسم. صبح اختیارم را از دست دادم و خودکار و دفتر چه ی نو را برداشتم و رفتم دستشویی، در راقفل کردم و هرچه دلم خواست نوشتم. چند صفحه شد نمی دانم! از خودش. از عشقم به او و از خیانت به دفتر چه ی سیمی ای که هنوز تمام نشده ولش کرده ام... گفتم که من از حالا به بعد توی تو می نویسم اما..گفتم نگذارد آن دفترچه ی سیمی بفهمد.  


رفتم دستامو شستم اما هنوز اون بو تو دماغمه. می ترسم دوباره دستمو بو کنم و بازم بو بده. سه بار دستمو شستم . یه جوری هنوز می شنومش. صبح که همه ی آشپز خونه رو شستم. روی کابنت ها رو کف مالی کردم. قابلمه ها رو دوباره و سه باره شستم. کف زمینو هم همینطور. اما بو پخش شده بود تو هوا. انگار چسبیده بود به همه ی در و دیوار . من که نمی تونستم برم سقف آشپز خونه رم بشورم می تونستم؟ حالا بوهه لای روسری مم پیچیده انگار.

بوی بخار گلاب. نمیدونم. بوی گلاب سوخته. گلاب قاطی با یه چیز دیگه که نمی دونم چیه. اه.

حالم داره به هم میخوره. 

 دستامو که بو میکنم، بوی صابون میده اما اون بو توی دماغم هست.آره! رفت تو دماغم! باید دماغمو بشورم؟ اما بوهه رفته تو مغزم انگار. باید مغزمم بشورم.


تفالی زدم به حافظ. همین حالا:

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش می چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد

لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم


دوره های سکوت را دوست ندارم. امروز اینجا به زور دارم می نویسم. یکباره حرف های دلم ساکت می شوند. هوا ابری و خوشست. خنک و آرام. من ابری ام. خنک ام و آرام.

(هوا ابری و خوشست

خنک و آرام

من ابری ام

خنک و ارام)

...

اما اینطور وقت ها خودم را مجبور می کنم بنویسم. چرا؟- نمی دانم. فکر می کنم مثل تنفس مصنوعی می ماند.

...

چه روز گاریست. روز گاریست روزگاریست.

 نمی دانم باید به جسارتش فکر کنم ، به شجاعتش ، به خریتش یا به خیانتش؟ ... اما انسان آزاد است و آزادی قابل احترام. باید فکرم را رها کنم. باید رهایش کنم و مثل دیگران نباشم. باید در خودم جستجو کنم که حسود هم نباشم. به جسارت یا شجاعت یا حتی خریتش حسادت نکنم. باید درکش کنم. هم او را هم زندگی و روز گار را. و نباید بگذارم کسی بفهمد که درکش می کنم.

حس می کنم گوشتش را خورده ام. خونش را نوشیده ام که زنده ام. حس می کنم همه چیز سرخ است و مزه ی گوشت تازه ی آدمیزاد میدهد.

یاد این افتادم که زلال بانو!...دلم برای سادگی ات شور میزند...

 

و همه ی این ها را او نباید بداند. و نمی داند. و شعور دانستنش را نخواهد داشت. اما با مزه ی تلخ آدمیزاد چه کنم...

 

چقدر پراکنده ام امروز. باید بچسبم به کار. از توی این کله امروز چیزی در نمی آید. دست هایم یخ یخ است. نباید احساس سرشکستگی باشد این حس. چیز دیگریست که نمی دانم اش. به من چه اصلن؟ من سر پیازم یا ته پیاز؟

حالم خوب نیست. حال هیچکس خوب نیست.


شاید این وبلاگ را حذف کنم.

عملکرد خودش را از دست داده. مثل کپسول اکسیژنی که خالی شده.

...

عصر سه شنبه است. من و کارآموزم به طور مسالمت آمیزی در کنار هم زندگی می کنیم. او کار خودش را می کند و نمی کند من هم کار خودم را می کنم و نمی کنم! من به زنگ های موبایل او بی توجهم او هم به صدای من که وقتی با تلفن حرف می زنم از آن اتاق می آید. و هردو به این موسیقی بودابار که دیگر فکر کنم حال هر دویمان را به هم میزند ولی هیچکدام عوضش نمی کنیم.

دختر خوبی ست. به نسبت یک دیپلمه خوب کار میکند. خوب هم یاد میگیرد. من اما هیچ راضی نیستم امپراطوری تنهایی هایم را با او قسمت کنم. از آمدنش خوشحال نیستم. دلم می خواهد به او روی خوش نشان بدهم ولی نمی دهم. خشک و رسمی جوابش را می دهم. و تا جائیکه ممکن است سر صحبت را باز نمی کنم. یاد همه ی آنهاکه آمدند و رفتند می افتم و با خودم می گویم که او هم یک روز می رود.

انگار این کپسول هنوز یک کمکی (به فتح کاف) اکسیژن تهش مانده بود. نفسکی کشیدیم. ...برگردیم به زندگی.

  


اصراری نه بر نوشتن دارم و نه بر ننوشتن.

 اما یادداشت های نوشته نشده آزارم می دهند. فکر ها بی خود و بی جهت وادارم می کنند که بنویسمشان. بعد می بینم مهم هم نبوده اند. اینجا آنجا همه جا خط نوشته های من ریخته. توی بالکن. کنار گلدان توی باغچه ی خانم صاحبخانه... زیر کی بورد و زیر صندلی .... توی راه پله ها و ....

 دلم می خواهد تا شب بنشینم و همه جارا نام ببرم یکی یکی با دقت و طول و تفصیل. بیکارم؟ نه به خدا یک عالمه کار دارم اما این کار از همه ی بقیه ی کار ها واجب تر است. نیست؟ از نقشه های ساختمان پاسداران...طرح های اجرایی حیاطش ..از پله های خانه ی خودمان که اندازه ی آهن هایش را هنوز در نیاورده ام...از نگاه کردن به لیست کار هایی که کنار دستم روی میز با اخم چپ چپ نگاهم می کند... از تایپ صورت حساب هم مهم تر است. ...خب کجا بودم؟

...توی راه پله ها ...توی قابلمه ها و توی کوچه قاطی برگ های چنار....

توی رختخواب مادرم و کنار شیشه های عینکش...توی سفره ی افطار بابام و توی کارتن هایی که انبار شده اند توی زیر زمین.

....فکر کنم حالم خوب نیست. نه! خوب نیست.


گاهی اوقات یک حس بی نیازی می گیرد مرا. ناگهان همه ی محیط پیرامونی ام بی ارزش می شود. مثل یک نقطه.

 

 انگار موجودی می شوم فرا تر از خودم.

این لحظه هاست که به راحتی می توانم رابطه ام را با جهان نابود کنم. انگارهیچ رشته ی نیازی مابین من و دیگران نیست. موجودی می شوم مستقل مستقل و این لحظه ها هرچند خیلی کوتاه و تقریبن آنی و بیش از حد فانی هستند اما لذتی عمیق درخود نهفته دارند که به پای هیچکدام از لذایذ این جهانی نمی رسد.

...

وقتی یکی از این لحظات به پایان می رسد، نفس می کشم تنها به امید رسیدن به یکی دیگر. آرزو می کنم دنیایم در چنین ساعتی تمام شود و با خودم می گویم : شرمم باد اگر باز در گیر دلبستگی های این جهان شوم.

...افسوس که آدمی سخت فراموشکار است.

 


هوا سرد شده. من سردم است. نمی دانم لباس های گرمم کجا هستند. افسرده ام. اصلن حوصله هم ندارم بروم بگردم خودم را از سرما نجات دهم.  حس می کنم نیاز به مشاوره ی روانی دارم. حس میکنم به استراحت و آرامش و به هیچ چیز فکر نکردن نیاز دارم. حس می کنم روش زندگی ام باید از اساس ویران شود.

اما این ها حس هابیچاره ای هستند که باید تا ابد زیر پوست من بمانند. زیر پوست من و خیلی های دیگر...


از آستین روی گونه و باز

از آستین روی گونه و باز 

از آستین روی گونه و باز  

            از روی گونه به آستین

            از روی گونه به آستین

            از روی گونه به آستین


تو یک جاده ی سرازیری می روم شب است. تاریک است. تنها هستم.

 

هوا سرد است. نمی دانم راه به کجا می رود. گونه هایم گاهی می سوزد از سرما. خسته هستم و می دانم که این شب صبحی نخواهد داشت.تا آخر، شب است و آخرین شب. تا هرکجا که بروم رفته ام. خسته شوم و بنشینم یخ زده ام. اینکه نمی نشینم به خاطر دلبستگی ام به راه نیست. از آن است که تاب سرما راندارم. اگر داشتم چه خوب بود. اگر می توانستم بنشینم و چشم ها را گرم بر هم گذارم. کف پا هایم درد  میکند. زانو هایم میلرزد و با این همه ناگزیر م از ادامه ی راه.

 

دیشب ...در کوهستانی بودم. میان آدمیانی غریبه که همه خیال می کردند می شناسندم.

 

 کوه را بالا می رفتم آبادی به آبادی قلعه به قلعه و باز میگشتم. در راه میان رفت و بازگشت ها مردمان را می دیدم که عده ای سرزنده و شاد و ساده و بی خیال بودند و زنی میانشان خفته بود دربستری شبیه مرگ با صورتی که در دیده ی اول خیال می کردی چشم هایش بسته است و جلو تر که میرفتی می دیدی چشم ها را دوخته اند و نشسته اند منتظر مرگش. ناراحت نیستند. غصه نمی خورند. انگار اتفاقی ست که باید بیافتد. پیرزنی تخمه کدو می شکست و مثل اینکه فیلمی را تماشا می کند نگاه از زن بر نمی گرفت.

  

تو این جاده  چهره ی زن از جلوی چشمم کنار نمی رود. با همان چشم های دوخته اش و سینه اش که بالا و پایین میرفت...

 

که بود؟ که بود؟ که بود؟

 کجا می روم؟ کجا می روم؟...کجا می روم؟

...

تا آخر، شب است و آخرین شب. تا هرکجا که بروم رفته ام.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 13:12  توسط هیچکس  | 

 

صد بار تو را گفتم از عمق بیا بالا !

......

این رفتن به اعماق هم واقعن کار دست آدم میدهد. مگر همین سطح آب چه بدی دارد که می خواهی بروی به اعماق خودت؟ نتیجه اش چه بود جر یک عالمه سیاهی و بد بختی و سنگینی حجم آب های اقیانوس روی سینه ات؟ شاهدش هم همین پست های سیاه اخیر وبلاگ سفیدت. چه کار به درونت داری بابا؟ این بالا ها مگه چشه؟

خب یه کم پاییزه...باد سردی میاد/  -دستامونو می کنیم تو جیبامون.

یه کم هم تلخه.../ -یه کم هم قند و نبات می ریزیم تو جیبامون.

یه کم هم...حل مسئله هاش سخته/ که ما تا آخر جلسه می شینیم. حل شد، شد نشد هم که باز دست می کنیم تو جیبامون دنبال تقلب هامون! 

 (باید یه کم نفس بگیرم برای سفر بعدی به اعماق... داشتم خفه می شدم.) 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:23  توسط هیچکس  | 

وای حمید تو رو خدا انقدر حرف نزدن. ولم کن . برو پی کارت. بذار یه کمی تو فکرای خودم باشم آخه
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:10  توسط هیچکس  | 

غوغای کلمات ِبه بن بست رسیده را دارم. همان بن بست های تو در تو ی پایان ناپذیر. کجایی راهِ گمشده؟ کدام خط را دنبال کنم این بار؟

این روز ها هر چه می نویسم پر از خاکستر است. ...اما انگار حرف های گمشده ای هستند که طلسمی مجبورم می کند بگردم و بگردم و نیابمشان.

دست هایی که گلویم را می فشارند، راه نفسم را می بندند اما نمی میرانندم.

حالا باز یکی می آید نصیحت می کند، انگشت دراز می کند به سوی آسمان و حرف های نامفهومی را در گوش هایم فوت می کند. ...

اما خانم! من کر شده ام. می فهمید؟ کر ِ کر!...دیگر صدای شما را نمی شنوم. توی این کویر انتظار بارشی هم ندارم. اگر می خواست ببارد تا حالا باریده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:33  توسط هیچکس  | 

هرروز حس هایی کشف نشده را می بینم منتظر کشف شدن.


امروز کودکی درب جعبه ای را آرام و با احتیاط می بندد.

 درون جعبه هر چه هست چیز با ارزشی ست. چیزی که کودک می دانسته نباید به آن دست بزند اما زده.

 محو تماشا و گرفتارش شده. زمان گذشته. چه قدر؟ نمی داند! با محتوی گرانبهای داخل جعبه به کجا های آسمان که نرفته ..به کجا های کشف نشده ی زمین که نرسیده..چه دریا ها و چه جزیره ها، چه باغ ها و چه دشت ها،... این همه چه مدت طول کشیده؟ ...

اما

 هرچه بوده گذشته و هست.

 گنج داخل جعبه حالا گنجی شده توی دلش.  

هر زمان که بوده و خالا هر زمان که هست ..دچار هر بی زمانی و بی مکانی که شده ، باید چشم بپوشد از گنجش. امروز وقت بستن در ِ جعبه شده.

 باید آرام ببنددش که کسی صدای لولا را نشنود. تقه ی آرام ِ روی هم گذاشتن قفل را نشنود. صدای برخاستن ، خش خش کشیده شدن دامنش روی صندلی ، صدای باز کردن در کمد را هم... 

اما کجا کجا کجا بگذاردش که جز خودش کسی باز کشفش نکند؟...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 9:28  توسط هیچکس  | 

طرح

دلم چه قدر بی قراره؟ چرا روزم از من کم میاد؟

چرا کنترل احساساتم دست خودم نیست؟ چرا نمی تونم دلمو بنشونم رو همین صندلی که نشستم؟

 ... چی از جون خودم می خوام؟ چرا ابعاد خودمو نمی شناسم؟

 فکر می کنم چه قدرم مگه؟ فکر می کنم تا کجا ها م؟

 چرا خودم اینجام و چشمام قل خورده تا توی بالکن کنار شاخه های درخت خرمالو؟ ... چرا دیوار های این اتاق رو نمی بینم؟ چرا من نشستم و پا هام نیستن؟ چرا خودم اینجا م خیالم سر کوچه؟

 گوشام تو کدوم صحرا ول شده که چیزی نمی شنوم؟

دستام تو کدوم برفا گم شده که این همه سرده؟

...

حالا دوباره چه جوری خودمو جمع کنم کنار هم و سر هم کنم؟.... حالا جواب آیینه رو چی بدم؟

 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:35  توسط هیچکس  | 

 از آستین روی گونه و باز

 از روی گونه به آستین

 قانون بقای اشک را

 کشف کرده ام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 11:0  توسط هیچکس  | 

هوا سرد شده. من سردم است. نمی دانم لباس های گرمم کجا هستند. افسرده ام. اصلن حوصله هم ندارم بروم بگردم خودم را از سرما نجات دهم.  حس می کنم نیاز به مشاوره ی روانی دارم. حس میکنم به استراحت و آرامش و به هیچ چیز فکر نکردن نیاز دارم. حس می کنم روش زندگی ام باید از اساس ویران شود.

اما این ها حس هابیچاره ای هستند که باید تا ابد زیر پوست من بمانند. زیر پوست من و خیلی های دیگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 11:23  توسط هیچکس  | 

صبح دوشنبه است

کار آموزم  اول صبح خوش خبری داد که قایلی که یک هفته دوتایی رویش زحمت کشیده بودیم را از بین برده. حالا دوباره از اول شروع کرده به کشیدن.

رئیس نشسته منتظر اینکه من چند تا نمای خام بدهم بهش و من دارم ...دارم...دارم چه کار می کنم؟

انگشت هایم کار نمی کنند چرا؟...دلم کجاست؟ چرا این همه ساکت و گرفته است؟

...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:35  توسط هیچکس  | 

یک و دو دقیقه س نتم هنوز قطع نشده. بلاگفا قطعن تا حالا دیوونه ای مثل من نداشته!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:3  توسط هیچکس  | 

منم مجبور شدم با عجله دوباره وارد شم و رمز عبور را اشتباه وارد کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:2  توسط هیچکس  | 

منم مجبور شدم با عجله دوباره وارد شم و رمز عبور را اشتباه وارد کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:2  توسط هیچکس  | 

منم مجبور شدم با عجله دوباره وارد شم و رمز عبور را اشتباه وارد کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:2  توسط هیچکس  | 

این لامسب چرا پرید توی جای به این حساسی بیرون؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:1  توسط هیچکس  | 

چه جالب. یک بار رد شد. چه دیوونه ی خوبی هستم من
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 13:0  توسط هیچکس  | 

فقط یک دیقه مونده تایک.

چند بار می تونم آپ کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:59  توسط هیچکس  | 

اینجا ساکت است

 من ساکتم

 تو نیستی و

 هیچ صدایی نیست

 دلم امروز حتمن بیشتر از همیشه می گیرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:26  توسط هیچکس  |