تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

بدون شرح

این جا آن جا همه جا

اصراری نه بر نوشتن دارم و نه بر ننوشتن.

 اما یادداشت های نوشته نشده آزارم می دهند. فکر ها بی خود و بی جهت وادارم می کنند که بنویسمشان. بعد می بینم مهم هم نبوده اند. اینجا آنجا همه جا خط نوشته های من ریخته. توی بالکن. کنار گلدان توی باغچه ی خانم صاحبخانه... زیر کی بورد و زیر صندلی .... توی راه پله ها و ....

 دلم می خواهد تا شب بنشینم و همه جارا نام ببرم یکی یکی با دقت و طول و تفصیل. بیکارم؟ نه به خدا یک عالمه کار دارم اما این کار از همه ی بقیه ی کار ها واجب تر است. نیست؟ از نقشه های ساختمان پاسداران...طرح های اجرایی حیاطش ..از پله های خانه ی خودمان که اندازه ی آهن هایش را هنوز در نیاورده ام...از نگاه کردن به لیست کار هایی که کنار دستم روی میز با اخم چپ چپ نگاهم می کند... از تایپ صورت حساب هم مهم تر است. ...خب کجا بودم؟

...توی راه پله ها ...توی قابلمه ها و توی کوچه قاطی برگ های چنار....

توی رختخواب مادرم و کنار شیشه های عینکش...توی سفره ی افطار بابام و توی کارتن هایی که انبار شده اند توی زیر زمین.

....فکر کنم حالم خوب نیست. نه! خوب نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:56  توسط هیچکس  | 

هیچی به اضافه ی خرچنگ.

 

نفس عمیق. حرف هایی که او زده و توی هوا معلق مانده اند. مثلن یک کلمه اش اینجا مانده: تریاکی ها!... بعدشم یک عبارت کمرنگ تر: کانون نویسندگان تریاکی!!

روز دستی آرام بر سرم می کشد

ابر می گذرد...آفتاب می تابد و گیاه

با اینکه پائیز است

تنها با لبخندی

جوانه میزند.

چشم های نیم بسته ام را بر هم می گذارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:7  توسط هیچکس  | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته میماند...

 

دلم خواست اینو بنویسم. کنار کاغذ پوستی های زیر دستم همیشه می نوشتم. حالا که نقشه کشی شده باشه اتو کد..کاغذ پوستی شم میشه وبلاگ.

فقط دنباله ش نمیشه طرح های نا مفهوم کشید و سایه روشن خط خطی کرد و ندونست تو چه فکر رفت و تا رئیس بیاد بالاسر میزت یه دسته کاغذ اتود یا یه کتاب دیتیل انداخت روش.

بعدشم مثل هزار تا حرف دیگه پاکش کرد که کارو که میذارن جلوی کار فرما آبرو ریزی نشه...

شبنم! کجایی؟ پوستی نوشته هامون کجان؟ چشمای زشت شف آتلیه مون و هوای ظهر های پاییزانه با شیر کاکائو و کیک تو پارک لاله؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 10:44  توسط هیچکس  | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته میماند...

 

دلم خواست اینو بنویسم. کنار کاغذ پوستی های زیر دستم همیشه می نوشتم. حالا که نقشه کشی شده باشه اتو کد..کاغذ پوستی شم میشه وبلاگ.

فقط دنباله ش نمیشه طرح های نا مفهوم کشید و سایه روشن خط خطی کرد و ندونست تو چه فکر رفت و تا رئیس بیاد بالاسر میزت یه دسته کاغذ اتود یا یه کتاب دیتیل انداخت روش.

بعدشم مثل هزار تا حرف دیگه پاکش کرد که کارو که میذارن جلوی کار فرما آبرو ریزی نشه...

شبنم! کجایی؟ پوستی نوشته هامون کجان؟ چشمای زشت شف آتلیه مون و هوای ظهر های پاییزانه با شیر کاکائو و کیک تو پارک لاله؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 10:29  توسط هیچکس  | 

نمی تونم تو خسته بنویسم. اشکال نداره؟ یه جا رو می خوام برای خودم. اینم تا وقتی که لو ش ندم. اشکال نداره؟؟

گاهی وقتا می خوام خفه شم از بس دهنم بسته می مونه.

اینجا لازمه همیشه و فکر می کنم اگه این امکان کوچولو هم نبود که دیگه هیچی.

یه حس خاصی دارم. حرفی که بغض شده باشد نه اشک شود نه صدا نه کلمه.

...دیشب خواب سارا را میدیدم. از بی وفا ئی اش هق هق اشک می ریختم. بالشم بیدارم کرد.

این یکی دو روزه گیج طعم حقیقت ام. راستی چرا چیز به این تلخی را باید دنبالش گشت؟ خود آزاری است؟ آقا نخواستیم حقیقت! چه کسی را باید ببینیم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 12:36  توسط هیچکس  |